<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نیمه پنهان من</title>
<link>http://shakiba-a.blogfa.com/</link>
<description>اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 11:19:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>صدا کن مرا </title>
<link>http://shakiba-a.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از دیدار اون روز چند روز گذشته و من هنوز سرشارم از انرژی و عشقی که اون روز گرفتم. دوست دارم اون روز همیشه یادم باشه با جزئیات پس ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دوستان اگر رمزو فراموش کردین برام کامنت بزارید تا بگم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;راستی مدتیه که از محل کارم نمی تونم وارد وبلاگهای بلاگفا بشم. حتی با وبلاگ خودم هم مشکل دارم. کمرنگ بودن این روزهام رو به حساب بی وفایی نزارید.  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 11:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shakiba-a&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>shakiba-a</dc:creator>
<guid>http://shakiba-a.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shakiba-a.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;داشت وقت می گذشت، هنوز نتونسته بودم تصمیم بگیرم. که برم یا نرم. دلم پر می کشید برای رفتن ولی یه چیزی تو اعماق وجودم مانع میشد. نمی فهمیدم چیه و حرفِ حسابش چیه!! شاید غرورم بود که بهم نهیب میزد، چون فکر میکردم غرورم شکسته میشه. آخه خیلی دلگیر بودم ، فکر اینکه کسی منو فراموش کرده اونوقت من پیشقدم شم برای دیدار دوباره. تصور اینکه تو همه این سالها حتی یک بار هم سراغ منو نگرفتن ، تو همه این سالها با حسرت خبر شادیها و ناراحتی هاشونو شنیدم. چقدر دلم میخواست تو روزهای خوش کنارشون باشم و تو روزهای غم همراهشون. &lt;BR&gt;خیلی وقتا پیش اومده بود که بین آدمهای غریب دنبالشون گشته بودم، ولی افسوس.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دیر شده ، وقتِ خوابه. سرمو رو بالشت میزارم. دیگه نمی تونم جلو اشکمو بگیرم. نیم ساعتی که گریه می کنم ، دلم آروم میشه. خوابم میره. &lt;BR&gt;از خواب بیدار میشم . دوباره دلهره، دوباره دو دلی، ساعت ۳۰/۶ صبحه . &lt;BR&gt;گوشت چرخ کرده رو از فریزر درمیارم. پیاز و توش رنده میکنم. با دست ورزش میدم. تو ماهیتابه پهنش میکنم ، شعله گاز کم می کنم . &lt;BR&gt;میرم حموم. زیر دوش دوباره یه دل سیر گریه میکنم. &lt;BR&gt;موهامو خشک می کنم . &lt;BR&gt;کباب تابه ای رو برمی گردونم.&lt;BR&gt;چایی رو دم میکنم.&lt;BR&gt;شیر گرم می کنم.&lt;BR&gt;میزو می چینم.&lt;BR&gt;ساعت ۳۰/۷ شده ، همسرم از خواب بیدار میشه. می پرسه چه کار می کنی؟ این وقت صبح کباب درست میکنی؟&lt;BR&gt;- آره، برای نهارتون . من میرم.&lt;BR&gt;میگه باشه، میرسونمت.&lt;BR&gt;صبحانه می خوریم. &lt;BR&gt;لباس می پوشم و راه می افتیم. تا برسیم ساکتم. دارم سعی میکنم آروم باشم. باید آرامشمو حفظ کنم. &lt;BR&gt;سر خیابون پیاده میشم، خداحافظی میکنم و همسرم دور میزنه و میره. &lt;BR&gt;پاهام نمی کشه. یاری نمی کنه. بهشون میگم من میخوام برم، تو هم مجبوری منو ببری.&lt;BR&gt;وسط خیابون که میرسم ، یه اتوبوس داره از کنارم رد میشه. توقف میکنه یه نفر که نمی شناسمش ازم می پرسه ، بهشت زهرا تشریف می برید؟!! با سر اشاره میکنم که بله. با دست اتوبوس پشتیو نشون میده و میگه لطفاً سوار اون ماشین بشید. بهش لبخند میزنم و تشکر میکنم، درسته که نشناختمش ولی حتماً غریبه نیست!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اتوبوس بعدی جلو پام ترمز میکنه. سوار میشم. بدون اینکه به کسی نگاه کنم روی صندلی جلو می شینم. یه لحظه از اومدنم پشیمون میشم. برای چی اومدم؟ اینجا کسی منو نمی شناسه!! همشون منو فراموش کردن! کسی منتظرم نبوده، کاش تا از شهر خارج نشدیم پیاده بشم. &lt;BR&gt;تو که کینه ای نبودی دختر، بگیر بشین سر جات. حالا که اومدی تا آخرش برو ، یه چیزی میشه دیگه.&lt;BR&gt;سنگینی یه دستو روی شونه ام احساس میکنم. سرمو که بلند می کنم. یه خانوم با یه چهره آشنا و یه لبخند بالای سرمه .&lt;BR&gt;- سلام. شما شکیبا هستید.&lt;BR&gt;جواب سلامشو میدم و میگم بله. دولا میشه و صورتمو می بوسه و میگه وااااااااای خدا جون من نشناختمت، ولی همینکه سوار شدی خاله گفت اون خانم شکیباست. تا این حرفها رو بزنه از لابلای خاطراتم کشیدمش بیرون. دختر عمه ام بود که دستمو توی دستش گرفته بود. &lt;BR&gt;شکیبا جان پاشو بریم پیش خاله ( خاله ایشون که عمه من میشن)، هر چی بهش گفتم صبر کن برسیم، گفت نمی تونم تا بهشت زهرا صبر کنم، طاقت ندارم ، منو فرستاد دنبالت.&lt;BR&gt;گفتم باشه، شما برو منم میام. دختر عمه نمی دونست که تو دلِ من چه خبره . &lt;BR&gt;پاشو بریم. دستمو میکشه و بلندم میکنه.&lt;BR&gt;از تو راهروی اتوبوس که رد میشم به چند تا صندلی اول نگاه نمی کنم. از کنار یه صندلی که رد میشم یه نفر دستمو می گیره. آروم میگه شکیبا سرمو که برمی گردونم اولین صفحه خاطراتم باز میشه. فاطمه؟!! (دختر عمه ام که با هم همبازی بودیم) دستم رو ول میکنه و بغلم میکنه ، برای چند لحظه مثل یه آدم آهنی بی تحرک موندم. صورت خیسش که به صورتم نزدیک میشه به خودم میام. بغلش میکنم. می خندیم، اشک می ریزیم. &lt;BR&gt;دختر عمه که پشت سرم ایستاده، میگه عمه ات منتظره. نمی فهمم چطور به اون صندلی میرسم فقط می بینم که تو بغل عمه هستم و سرم رو سینه اش و هر دومون گریه می کنیم.&lt;BR&gt;میگم و گریه میکنم. عمه نوازشم می کنم. &lt;BR&gt;به بهشت زهرا میرسیم. خیلی آروم شدم. حالا دیگه آمادگی دیدن بقیه رو دارم.&lt;BR&gt;با دیدن دوباره همه دلگیریهامو فراموش کردم. همه کینه ای که تو این سالها تو دلم جمع شده بود از بین رفت. احساس شادی میکنم. سبک شدم. &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دوست داشتم این نوشته کامل میشد ، این جند خط فقط گوشه ای از اون روز بود. دلم می خواد تمام حرفهای رد و بدل شده رو با مشخصات بنویسم. دلم می خواد اون روز همیشه یادم بمونه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پ.ن: فرصت اینکه یه بار دیگه این متن رو بخونم و بعد ارسالش کنم رو ندارم. برای نوشتنش منتظر زمان مناسب بودم ولی دلم طاقت نیاورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 07:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shakiba-a&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>shakiba-a</dc:creator>
<guid>http://shakiba-a.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سونامی</title>
<link>http://shakiba-a.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دیروز فکر میکردم یه سونامی در راهه، از بس که برای خودم موضوع رو پیش بینی کرده بودم و از وقوعش هراسان بودم، حالت تهوع گرفته بودم و یه بار هم این حالت اونقدر شدید شد که دویدم به طرف دستشویی، دلم می خواست یه نفر بیاد و منو از این فکر خلاص کنه، انگار منتظر یه فرشته نجات بودم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;وقتی ساعت ۴ اومدی و سلام دادی و پرسیدی که چه خبر؟ من در کمال ناباوری گفتم، هیچی، سلامتی. پرسیدی چه کار میکردی؟ گفتم منتظر بودم کارت تموم بشه. گفتی : برای چی؟ حالا کارم تموم شده، کاری داشتی؟ و باز من گفتم نه . پرسیدی یعنی چی؟ پس برای چی منتظر بودی؟ گفتم ، حالا دیگه دیر شده من میرم خونه. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;با عجله خداحافظی کردم و رفتم. چقدر خوشحال بودم از اینکه نتونستی چشمام رو ببینی، چون اونوقت می فهمیدی که چه حال و روزی دارم .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تا ساعت ۳۰/۸ شب حالم خراب بود زمان سونامی نزدیک شده بود . وقتش که رسید من باز در کمال ناباوری دیدم که مثل یه نسیم گذر کرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;STRONG&gt;واقعاْ خیلی وقتا لزومی نداره وقایع آینده رو پیش بینی کنیم و بهتره که همه چیزو به دست توانای خودش بسپریم و از صمیم قلب بگیم : &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;خدا جون هر آنچه صلاحه برایم مقدر کن ، خدایا راضیم به رضای تو.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 10:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shakiba-a&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>shakiba-a</dc:creator>
<guid>http://shakiba-a.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پست بیات</title>
<link>http://shakiba-a.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امروز تولد &quot;نیمه پنهان من &quot; ....(خطا در ارسال مطلب چند دقیقه دیگر ...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دیروز تولد &quot;نیمه پنهان من&quot; بود .... (خطا در ارسال مطلب چند دقیقه دیگر...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پریروز تولد &quot;نیمه پنهان من&quot;  بود .... (خطا در ارسال مطلب چند دقیقه دیگر)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پس پریروز تولد &quot;نیمه پنهان من&quot; بود . خیلی حرفها داشتم که بگم ولی آقای بلاگفا اجازه ندادن، امروز دیگه یادم نمیاد چی می خواستم بگم. همین دیگه نیمه پنهان الان دو سال و ۴ روزش شده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;می خوام موارد پست قبل رو یکی یکی براتون تعریف کنم. بعضی موردهاش نیاز به پست رمز دار داره که میزارم برای آخر ، فعلاْ قضیه شربت عرق نعنا رو براتون میگم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعداز ظهر رسیدم خونه. دخترم برای ساعت ۱۰ شب بلیط داشت که بره. دختر کوچیکم سرما خورده بود. رفتم تو آشپزخونه ، تصمیم دارم  اولویه و سوپ درست کنم. مرغو میزارم برای الویه بپزه و مشغول درست کردن سوپ میشم و یه کمی شغلم میزارم که بپزه. دختر بزرگم رفته کتاب بخره و کوچولو غُرغُرو من که حالا سرما هم خورده ، چپ میره راست میاد غر میزنه. همسر جان از سر کار اومده براش چایی با بیسکوییت میبرم. به ساعت نگاه می کنم ۳ ساعته که از اداره اومدم و هنوز سرپا هستم حتی ۵ دقیقه نتونستم ، بشینم. صدای زنگ میاد. در که باز میشه دو تا مهمان عزیز وارد میشن. ازشون پذیرایی میکنم ، میرم تو آشپزخونه که مواد اولویه را مخلوط کنم. داره دیر میشه باید زودتر شام بخوریم و دخترمو به ترمینال برسونیم. مرغ ، سیب زمینی، تخم مرغ، خیارشور، نخودفرنگی ، سس، آبلیمو، نمک و خووووب چی کم داره؟ آهان روغن زیتون در کابینت رو باز میکنم و در حالیکه با مهمان گرامی صحبت می کنم، شیشه روغن زیتون (شما بخونید شربت عرق نعنا&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;) رو خالی میکنم تو ظرف و مشغول هم زدن میشم. چند قطره که از دور شیشه سرازیر شده به انگشتم مالیده میشه ، چرا انگشتم چسبناک شد&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; height=18&gt; آروم نوک انگشتم رو به زبونم زدم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot; height=18&gt; واااااااااای خدا این چرا شیرینه ، روی شیشه رو می خونم : شربت عرق نعنا &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;. شانس آوردم اون لحظه مهمان گرامی مشغول صحبت با دخترم شده بود، بدون هیچ عکس العملی شیشه رو میزارم تو کابینت &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; height=18&gt;و آبلیمو و نمک و یه کمی از آب مرغ قاطیش میکنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سوپ هم آماده شده و الویه شربت عرق نعنایی هم به زیبایی تزئین شده. موقع صرف غذا اولین کسی که متوجه طعم خاص الویه میشه، خانم مهمانه. میگه شکیبا جون الویه خیلی خوشمزه شده یه طعم خاصی داره، چی توش ریختی؟ میگم هیچی، همون چیزای همیشگی&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt;. بقیه هم تایید میکنن که بله خیلی خوشمزه شده &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; height=18&gt;.میگم نوش جان&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot; height=18&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یادتون باشه از این به بعد شربت عرق نعنا رو به مواد لازم برای تهیه الویه اضافه کنید &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; یه ماجرایی رو براتون تعریف کنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شنبه از سرویس جا موندم . زنگ زدم آژانس چون روز اول هفته بود و سر صبح، با کلی عذرخواهی اعلام کردن که تا ۱۵ دقیقه دیگه ماشین ندارن. از خونه زدم بیرون ، یه مسیر کوتاه رو پیاده روی کردم. سر خیابون که رسیدم منتظر ماشین شدم (مسیر خونه ما تا محل کارم تاکسی نداره، بندرت پیش میاد که تاکسی از اون مسیر رد بشه) ماشین ها از کنارم رد میشدن بعضی هاشون که اصلاْ نگاه نمی کردن&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt; ، بعضی ها هم  من بهشون نگاه نمی کردم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; height=18&gt;. خلاصه بعد از دو سه دقیقه ، دو تا ماشین با هم نگه داشتن&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; ، منم علیرغم سفارشات همسر جان که سوار ماشین شخصی نشم ، یه نگاهی به دو تا راننده ها کردم اولی یه آقای جوون ۲۶-۲۷ ساله بود و دومی حدود  ۳۴-۳۵ ساله بود . با همون نگاه اول فهمیدم که بهتره سوار ماشین آقا جوونه بشم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt; . تا یه مسیری راهمون یکی بود، بعد پیاده شدم و باید سوار یه ماشین دیگه میشدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یه ماشین نگه داشت. دیدم بله همون ماشین دومی که سوار نشده بودم. منم که حوصله صبر کردن نداشتم ، ازش پرسیدم مسرتون به ... می خوره، آقاهه گفت : بله ، بفرمایید خواهش میکنم. منم سوار شدم . سرعت ماشین در حد سرعت لاک پشت پایین اومده بود&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; height=18&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آقاهه پرسید که اونجا (اسم محل کارم که گفته بودم)  کجاست؟ گفتم شما که گفتید مسیرتونه ، گفت البته فرقی نمی کنه کجا باشه خوشحال میشم در خدمتتون باشم. گفتم : مسیر شما کجاست؟ گفت: ...  خیالم راحت شد که از جلو اداره من رد میشه. پرسید : شما اونجا شاغل هستید؟ گفتم بله. گفت ببخشید، کار این اداره چی هست؟ در دو سه کلمه جوابشو دادم. پرسید: شما مدرکتون چیه؟ خودمو زدم به نشنیدن (دیگه داشت اعصابم بهم می ریخت. هم بخاطر اینکه سرعتشو کم کرده بود و هم بخاطر سئوالهای بیجاش)  . سئوالش رو دوباره تکرار کرد. با اکراه جوابشو دادم. لبخند زد و گفت : من مهرداد هستم و دبیر  دبیرستان ... هستم، از آشنایی با شما خوشحالم، ببخشید اسم شما؟؟ به روی خودم نیاوردم ، مثلاْ من نشنیدم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot; height=18&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حسابی کفرم دراومده بود&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot; height=18&gt;. آخه من منتظر آژانس نشدم که زودتر برسم و تاخیر نخورم به ساعت نگاه میکردم و حرص می خوردم . بهش گفتم : شما اگر دیر برسین به محل کارتون ، حق چند نفر ضایع میشه؟؟!! باز لبخند زد و گفت من تا ۸ وقت دارم، دیرم نمی شه ، شما تا کی وقت دارید؟&lt;BR&gt;با حرص گفتم : من تا ۵ دقیقه پیش وقت داشتم. گفت شما متاهلین؟ گفتم :بَعله. گفت : چه خوب، منم متاهلم . &lt;BR&gt;گفت: می تونیم بیشتر با هم آشنا بشیم؟ نگاهش کردم و گفتم . از قدیم می گفتن که بزرگترها باید برای کوچیکترها الگو باشن و  شنیدم که میگن معلمی شغل انبیاست. تعجب می کنم ، مثل اینکه به جای اینکه شاگرداتون از شما الگو برداری کنن ، شما از اونا یاد گرفتین!!!&lt;BR&gt;با تعجب گفت: حرف بدی زدم؟ گفتم : خودتون چی فکر می کنید؟!!!&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot; height=18&gt;&lt;BR&gt;رسیدیم جلو در اداره ، گفتم ممنون پیاده میشم.&lt;BR&gt;ماشینو نگه داشت و گفت میشه شمارتونو داشته باشم؟ محکم گفتم نه خیر. گفت پس لطفاْ شما کارت منو داشته باشید. &lt;BR&gt;از ماشین پیاده شدم  و درو بستم.&lt;BR&gt;اون روز تاخیر خوردم و کلی بد و بیراه نثار آقاهه وقت نشناس کردم ، فکر کنم صبحونه کله پاچه خورده بود که سرصبحی این همه حرف زد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; height=18&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 07:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shakiba-a&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>shakiba-a</dc:creator>
<guid>http://shakiba-a.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shakiba-a.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنیدی میگن بود و نبودت یکیه ؟؟ برای منم بودن و نبود تو یکیه!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی نیستی نبودنت آزارم میده، وقتی هستی کم محلی کردنت  دنیا رو سرم خراب میکنه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 10:22:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shakiba-a&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>shakiba-a</dc:creator>
<guid>http://shakiba-a.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگر تو بودی؟</title>
<link>http://shakiba-a.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-&lt;FONT color=#000000&gt; اگر بعد از ساعتها آشپزی و پذیرایی به این نتیجه برسی که چه غلطی کردم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; height=18&gt;!!!!!!!!! و مجبور شی بابت اشتباه دیگران عذرخواهی کنی تا خودتو خلاص کنی ، چه حالی بهت دست میده&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; height=18&gt;؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- اگر به خاطر بی توجهی (از روی عمد) کسی تو دردسر بیافتی . بعد که موقعیتش پیش بیاد تلافی میکنی&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot; height=18&gt;؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- اگر به خاطر حسادت بیجای یه نفر مجبورت کنن از چیزی که دوست داری&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot; height=18&gt;، بگذری تن به این گذشت میدی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- اگر چند بار از کسی خواستی به وظیفه اش (وظایف مشخص اداری) عمل کنه، بعد طرف پشت گوش انداخت . دست به خشونت &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/32.gif&quot; height=18&gt; میزنی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- اگر کسی خواست باهات درددل کنه ، و تو اصلاْ روحیه اینکه به دردش گوش کنی رو نداشته باشی&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; height=18&gt;، چی بهش میگی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- اگر کسی خیلی جدی داره باهات صحبت میکنه، ولی تو حواست بهش نباشه ،بعد طرف خیلی محترمانه بهت بگه فهمیده به حرفاش گوش نمیدی &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; height=18&gt;، و حتی بهت بگه که تو فکرت چی میگذره &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot; height=18&gt; ، عکس العملت چیه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; - اگر موقع آشپزی به جای روغن زیتون ، شربت عرق نعنا بریزی تو غذا&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;، بعد همه بگن چه غذای خوشمزه ای ، در جواب چی میگی &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot; height=18&gt;؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- اگر وقتی فکر میکنی خیلی تغییر کردی و خوشگل &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; height=18&gt;شدی، طرفت هیچ عکس العملی نشون نده ، چه حالی بهت دست میده &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/37.gif&quot; height=18&gt;؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- اگر برای یه نفر بمیری&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt; ، اونوقت اون طرف نیم درجه هم برات تب نکنه&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; height=18&gt;، عکس العملت چیه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- اگر یه نفر همش بیاد کامنت خصوصی برات بزاره و ازت رمز بخواد ، بدون اینکه هیچ نشونی از خودش بزاره ، تو فکر میکنی چه جوری باید بهش جواب بدی&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot; height=18&gt;؟!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- خب ، حالا بگو ببینم باتوجه به سئوال های بالا فرد مورد نظر ، دردش چیه؟؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پ.ن: هر کدوم از این اگرها خودش یه پست توضیح داره، که به علت کمبود وقت فعلاْ فهرست وار نوشتم تا موضوعشون یادم نره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;دوست جونم ، میدونم تُند رفتم. شاید نباید اینقدر عصبانی میشدم. فقط میخوام بدونی که خیلی دوستت دارم و نگران سلامتیت هستم،  منو ببخش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 05:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shakiba-a&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>shakiba-a</dc:creator>
<guid>http://shakiba-a.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مثل باران</title>
<link>http://shakiba-a.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;TABLE class=contentbox-a&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN class=head3&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=30&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=590&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; MARGIN: 0in 0in 0pt 0.25in; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=P2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=5 face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;من نمي‌گويم درين عالم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5 face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; MARGIN: 0in 0in 0pt 0.25in; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=P2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=5 face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;گرم پو، تابنده، هستي بخش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; MARGIN: 0in 0in 0pt 0.25in; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=P2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=5 face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;                                  چون خورشيد باش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; MARGIN: 0in 0in 0pt 0.25in; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=P2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=5 face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;تا تواني،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; MARGIN: 0in 0in 0pt 0.25in; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=P2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=5 face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;          پاك، روشن،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; MARGIN: 0in 0in 0pt 0.25in; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=P2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=5 face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;                         مثل باران،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; MARGIN: 0in 0in 0pt 0.25in; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl class=P2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=5 face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;                                     مثل مرواريد باش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 12:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shakiba-a&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>shakiba-a</dc:creator>
<guid>http://shakiba-a.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shakiba-a.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از قدیم گفتن  خنده با گریه ، شیرینی با تلخی و شادی با غم  معنی پیدا میکنه و  اون وقته که میشه حس هر کدوم رو کامل درک کرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- تازه رسیدم خونه، سریع لباسمو عوض میکنم . میگم بچه ها بیاین کمک. مبل راحتی های قدیمی رو جمع می کنیم ، جارو برقی می کشیم. کارمون تازه تموم شده که مبل های جدید از راه میرسن . دخترا کمک میکنن ، مبل ها رو می چنیم چند باری جاشونو عوض می کنیم . چقدر قیافه خونه عوض شد. واقعاْ تغییر و تنوع برای همه چی لازمه. دخترا خیلی خوشحالن، از شادی اونا ما هم خوشحالیم. نگاهی به ساعت میندازم. وای داره دیر میشه. سریع میز شام رو میچینم. بعد از شام حرکت به طرف ترمینال. دخترم باید بره. وقت خداحافظی غم عالم روی دلم میشینه، بغضمو فرو میدم، به اشکهام وعده میدم ، اگه یه ساعت تحمل کنید ، بعد میتونین آزاد بشین، همیشه تاریکی شب برای رها کردن بغض فرصت  خوبیه . &lt;STRONG&gt;چقدر فاصله خنده تا گریه کمه&lt;/STRONG&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- بعداز ظهر با همکارم رفتم، سر راهش منو میرسونه و بعد خودش میره. توی راه چند بار موبایلش زنگ میخوره ، جواب نمیده. چند تا اس ام اس میرسه و اون حتی نگاه نمی کنه. بهش میگم : تا کی وقت داری برای ناز کردن؟؟ بسه دیگه ، جوابشو بده ، از صبح تا حالا ناز کردی خسته میشه و لج میکنه ، اونوقت تو باید بری نازشو بکشی. بغض کرده ، به زور جلوی اشکش رو گرفته. میگه با یه ببخشید گفتن نمی تونه ، جبران کنه. اصلاْ دلم نمی خواد صداشو بشنوم . همینطور که داره برام درد و دل میکنه ، و من سعی دارم راضیش کنم که کوتاه بیاد و و برنامه مهمونی امشب رو لااقل به خاطر بچه اش هم که شده بهم نزنه صدای اس ام اس میاد ، میخونمش  &lt;EM&gt;&quot;خودت خوب میدونی که من .... کی ام&quot;&lt;/EM&gt; بی اختیار یه لبخند روی لبم میشینه. بهش میگم لج نکن دیگه ، باشه؟؟ انگار لبخند معجزه میکنه ، اون هم میخنده و جواب موبایلش رو میده و به همسرش میگه که تو راهم تا نیم ساعت دیگه میرسم. &lt;STRONG&gt;چقدر فاصله تلخی و شیرینی کمه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- دخترم داره از مدرسه و موضوعی که باعث خوشحالیش شده ، تعریف میکنه. شادِ شاد، سرخوش و سرحال و من هم باهاش همراهی میکنم. یه لحظه جشمم به تلویزیون میافته . تصویر .... که می بینم برای اینکه حرف دخترم رو قطع نکنم با چشم به همسرم اشاره میکنم ، همسرم میگه هیس ، هیس . دخترک ساکت میشه . صدای مجری رو میشنوم که داره نحوه شهید شدن .... رو توضیح میده. باورم نمیشه ، شادی و خنده چند لحظه پیش جای خودشو به بغض و حسرت داده. &lt;STRONG&gt;چقدر فاصله شادی و غم کمه.&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;تمام شب رو با مرور خاطرات زمان بچه گی و جوانی سپری کردم. چه شب طولانی و سیاهی بود ، دیشب.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; COLOR: rgb(153,51,102)&quot;&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: rgb(255,255,255)&quot; face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;چارلی چاپلین میگه : &lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; COLOR: rgb(0,153,51)&quot;&gt;&lt;FONT size=5 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;شاید &lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(204,0,153)&quot;&gt;زندگی&lt;/SPAN&gt; آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; COLOR: rgb(0,153,51)&quot;&gt;&lt;FONT size=5 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;اما حالا &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: rgb(255,102,102)&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: rgb(51,204,255)&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; COLOR: rgb(0,153,51)&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3 face=Georgia&gt;به نقل از وبلاگ &lt;A href=&quot;http://edupsychology.blogfa.com/post-137.aspx&quot; target=_blank&gt;نیمه پنهان من&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://edupsychology.blogfa.com/post-137.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; COLOR: rgb(0,153,51)&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3 face=Georgia&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 06:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shakiba-a&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>shakiba-a</dc:creator>
<guid>http://shakiba-a.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم میخواد</title>
<link>http://shakiba-a.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چقدر به حرف دلت گوش میکنی؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چقدر مراقبی که دلت ازت نگیره؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چند تا تابلوی ورود ممنوع سرٍ دلت نصب کردی؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چند بار تا حالا دلت آب شده؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چند بار تا حالا دلت شکسته؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اصلاْ تا حالا نشستی پای حرفش؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چند بار تا حالا وقتی دلت گفته، تورو می خوام (دلم تورو میخواد) بهش سرکوفت زدی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دلم خیلی دوست داره حتی اگر فقط برای یه روز هم که شده، به حرفش گوش کنم. ولی میترسم کار دستم بده!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اصلاْ می دونی چیه ؟ همه اینا گناه چشمٍ ، که می بینه بعد دل میخواد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;            ز دست دیده و دل هر دو فریاد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;                                                        که هر چه دیده بیند دل کند یاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;          &lt;FONT color=#000000&gt; بسازم خنجری نیشش ز فولاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;                                                      زنم بر دیده تا دل گردد آزاد !!!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;- امروز صبح با دیدن صحنه ای ، دلم هوایی شد !!!!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;-  از تاریخ آخرین پستم ۳۳ روز میگذره، و همینطور به تعداد پستهای ثبت موقت اضافه میشد ، این هوایی شدن دل هم بد نشد ، حداقل باعث شد طلسم سکوت ۳۳ روزه شکسته شه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009900 size=3&gt;سلام...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 04:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shakiba-a&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>shakiba-a</dc:creator>
<guid>http://shakiba-a.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن روی سکه 3</title>
<link>http://shakiba-a.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خاك كم آب شده مثل كويري تشنه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(نمی دونم شعر از کیه)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 10:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shakiba-a&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>shakiba-a</dc:creator>
<guid>http://shakiba-a.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
