![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
نمی دونم چندمین باره که از صبح خوندمش. از اول به آخر از آخر به اول از وسط به آخر از وسط به اول و... انگار تو برزخ گیر کردم. تا حالا باید فهمیده باشی که من برای رسیدن به هدفم راه مستقیم رو میرم . زُل میزنم به هدف و تیرو رها میکنم. دوست ندارم خودم و هدفم رو تو برزخِ کی و کجا قرار بدم. کاش قبل از اینکه این تصمیمِ جدی رو بگیری، منو در جریان میزاشتی. حالا من نمی دونم باید واقعیت رو ببینم یا چشمام رو ببندم . هنوز نمی دونم چه جوری به این نتیجه رسیدی!!! یعنی واقعیت ها رو دیدی؟ میدونی که شاید یه هرگز برای همیشه سر راهت باشه؟!! پ.ن: چشماتو ببند و به موقعیت واقعی منو خودت خوب فکر کن، شاید لازم باشه تو تصمیمت تجدید نظر کنی. دوستان من خوبم و از برزخ به همتون سلام میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|