![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
همیشه حرف رفتن که میشه، تنم میلرزه. وقتی که گفت شاید بره و بمونه، منم تشویقش کردم و براش آرزوی موفقیت کردم . ولی تا بخواد تصمیم نهایی رو بگیره من دلشوره و اضطراب داشتم . وقتی گفت نمیره ، یه نفس راحت کشیدم. به قول خودش دور یا نزدیک بودنش تفاوتی نداشت. ولی من همیشه از رفتن ترس داشتم و دارم. خودم هم علت این ترس رو نمی دونم . رفتن = از دست دادن برای همیشه
پ.ن: کسی قرار نیست بره. این فقط بیان یه حس ترس بود که برای چند لحظه تنم رو لرزوند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|