![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
صبح زود از خواب بیدار شدم. آروم از تخت میام پایین. همه خوابن، هنوز هیچکس بیدار نشده. از پنجره بیرونو نگاه میکنم. انگار یکی داره صدام میکنه. به شیشه میزنه. درو باز میکنم میرم بیرون. بارون میاد. از ویلا دور میشم و به دریا نزدیک. دریا طوفانیه، موجها سنگین و پر سر و صدا به ساحل نزدیک میشن. کفشامو درمیارم پای برهنه به ساحل نزدیک میشم. یه موج بزرگ میاد . اولش فکر فرار میکنم. ولی چشمامو می بندم وقتی چشم باز میکنم تا بالای زانوم خیس شده. آب خنکه خیلی خنک یه لحظه لرزم می گیره شروع می کنم با موجها دویدن . دستامو باز می کنم سرمو بالا میگیریم بارون صورتمو می شوره . سبک میشم. سبک و سبک تر. دیگه سردم نیست . با صدای بلند آواز می خونم. به من نگاه کن واسه یه لحظه ای بابا حیف نیست اشکتو درمیاری. دنيا كه اينجوري نميمونه هميشه آخیش دلم خنک شد. این بهتر بود. به هیچ چیز و هیچ کس نمی خوام فکر کنم. می خوام برای اولین بار تو زندگیم فقط به فکر خودم باشم. دوباره با موجها دویدن. از کنار ساحل سنگهای قشنگ جمع کردن. زیر بارون بدون ترس از خیس شدن (از دونه دونه موهام آب میچکه ، تری بارون از لباس هام رد شده و به بدنم رسیده) ، بدون ترس از سرما خوردن، ترس شماتت اطرافیان از رفتار بچه گانه. آره بچه شده بودم. یه دختر بچه که فقط به همون لحظه فکر میکنه و از همه دنیا فارغه. چه لذتی بردم. سه ساعت کنار ساحل بودم و اصلاْ متوجه گذر زمان نشدم . وقتی به خودم اومدم که دیدم یه نفر از دور صدام میکنه . کاش به این زودی از خواب بیدار نمی شدن . پ.ن : دلم نیومد این لذت رو با شما تقسیم نکنم. هنوز هم شیرینیشو احساس میکنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|