تبليغاتX
نیمه پنهان من -
اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم

دوستای خوبم سلام. از همه دوستان عزیزم که تولد دو تا دختر نازنینم رو بهم تبریک گفتن تشکر می کنم.

حقیقتش به علت یه سری مشغله کاری و فکری قصد آپ کردن نداشتم. ولی همونطور که همتون می دونید آپ کردن من روال مشخصی نداره. یعنی هر وقت که یه موضوعی پیش بیاد همون موقع تصمیم به نوشتن می گیرم و بلافاصله تصمیمم رو عملی می کنم. علت اصلی این هم که پستها آب دوغ خیاری هستن همینه که فقط می نویسم و اون چیزی که تو ذهنم هست رو به نمایش میزارم بدون اینکه در مورد اون مطلب خاص فکر کنم.  اگر هم که موضوعی پیش نیاد تنبلی رو پیشه می کنم و به خوندن وبلاگ دوستان بسنده می کنم.

این مطلبی که الان دارم می نویسم ، مربوط میشه به هفته پیش تو این یک هفته فرصتی دست نداد تا براتون تعریف کنم. بیشتر هم منظورم از نوشتن این موضوع اینه که :
می خوام شما راهنماییم کنید و تجربه ها و دانسته های خودتون رو با من شریک باشید.

هفته پیش تولد شیوا بود. امسال تولدشون (شیدا و شیوا) رو خیلی مختصر برگزار کردیم. خودمون بودیم و مادربزرگشون. البته هدیه محفوظ بود . روز بعد که شیوا رو به مدرسه رسوندم توی راه گفت مامان من می خوام ظهر موقع برگشتن از مدرسه، برای خواهرم هدیه بخرم. چند تا مغازه نزدیک مدرسه ش هست که هر وقت چیزی لازم داشته باشه از اونجا می خره. گفتم باشه بخر.

 هر ماه مبلغی رو به عنوان پول تو جیبی از پدرش می گیره و اگر چیزی بخواد بخره از همون پول هزینه می کنه. اون روز وقتی رسیدم اداره ، ساعت ۹ همسرم بهم زنگ زد و از من پرسید که شما از توی کیف من پول برداشتین؟ گفتم: نه ، چطور ؟ پول گم کردی؟ گفت : مقداری پول تو کیفم گذاشته بودم برای کاری الان ۱۰ هزار تومنش کمه. منم گفتم نه من برنداشتم (یعنی اصلا عادت ندارم که دست توی کیف همسرم کنم) . بهش گفتم شاید از کیفت افتاده ، یا جایی خرج کردی و فراموش کردی . گفت : نه ، مطمئنم که نه گم کردم و نه خرج کردم.

اون روز وقتی از اداره برگشتم خونه ، شیوا و شیدا خونه بودن . از شیوا پرسیدم هدیه خریدی؟ گفت : بله. رفتم اتاق شیدا که ببینم چی براش خریده.  یه سبد گل خشک شده (البته کوچیک) با یه کرم پودر ، ریمل و رژ لب برای خواهرش خریده بود. از ظاهر سبد گل معلوم بود که کمتر از ۵ یا ۶ هزار تومان نشده و اون لوازم آرایش هم که بود.

از شیوا پرسیدم: اینا رو چند خریدی؟ خیلی قشنگن. سریع گفت مامان من به خودم قول دادم که قیمت اینا رو به هیچکس نگم .
همیشه به دخترام می گم که آدم باید راز دار باشه و حرف خودش  و دیگران رو به حراج نزاره و حرفش رو به هرکسی نگه در عین حال بهشون گفتم که مادر و پدر آدم جدا از دیگران هستن و باید به پدر و مادر اطمینان داشت و حرف دلت رو به اونا بگی تا در مواقع لزوم بتونن کمکتون کنن.
بهش گفتم: عسلم ، قشنگم من که هیچکس نیستم ، من مامانتم . دستش رو گرفت جلو دهنش و فرار کرد. با دیدن این صحنه مطمئن شده بودم که اون ده هزار تومن رو برداشته.

برام غیر قابل باور بود . چون همیشه فکر می کنم بچه ها چیزهایی رو که تو خانواده می بینن یاد می گیرن البته جامعه که جای خود داره  . دختر بزرگم تا الان سابقه نداشته که حتی یک بار به کیف من یا پدرش بدون اجازه دست بزنه. حتی خود من و همسرم هم همینطور و روی همین حس اطمینان هیچ قفل و بندی تو خونه ما وجود نداره. حالا تصور این موضوع برام وحشت آور بود.

چون نمی خواستم صریح بهش بگم که پول رو تو برداشتی و ترجیح می دادم که خودش بیاد و بگه ، رفتم پیش شیدا و موضوع رو بهش گفتمو ازش خواستم که با شیوا صحبت کنه و بهش بگه که برو و خودت همه چیز رو به مامان بگو. همسرم هم اومد خونه و تا رسید رفت تو اتاق بچه ها و ازشون پرسید که شما از تو کیف من پول برداشتین؟

سریع یه بهونه ای جور کردم و از همسرم خواستم که بریم بیرون. تو ماشین شروع کردم به صحبت کردن و پرسیدم فکر می کنی پول چی شده؟ گفت نمی دونم. ولی مطمئنم که گم نکردم. بهش گفتم فکر کنم من می دونم چی شده . پرسید چی شده؟ براش قضیه خرید هدیه و قیمت تخمینی هدیه رو گفتم. خیلی عصبانی شد و توی ماشین شروع کرد به داد و بیداد کردن (به همین خاطر بود که خواستم بیرون از خونه باهاش صحبت کنم).

من فقط گوش می کردم. بعد از اینکه یه کمی آروم شد ، بهش گفتم درسته که تا حالا تو خونه ما همچین مواردی پیش نیومده ولی فکر می کنم تو این سن هم زیاد دور از ذهن نباشه. اون هنوز یه بچه س و وسوسه اینکه برای خواهرش هدیه بخره به اینکار وادارش کرده. شیوا کار بدی کرده و من هم از فکرش دیوونه می شم ، ولی الان وظیفه من و شما اینه که بدی اینکارو بهش نشون بدیم طوریکه آگاه بشه ولی از ما نترسه. چون اگر ترسی تو وجودش ایجاد بشه ممکنه باز هم تو شرایط دیگه این کار و انجام بده ، ولی به شکل دیگه ای که شاید ما اصلاْ متوجه نشیم. پس به جای داد و بیداد کردن و تهدید کردن و ایجاد وحشت کردن ، بهتره که باهاش صحبت کنیم و بهش بفهمونیم که کارش اشتباه بوده.

خلاصه بعد از یک ساعت صحبت تونستم ، راضیش کنم که خونسرد باشه و بهش گفتم که من با شیوا صحبت می کنم و ازش می خوام که بیاد و از شما عذر خواهی بکنه. عذر خواهیش رو به این شرط قبول کن که دفعه آخرش باشه که همچین کاری رو کرده.

وقتی برگشتیم خونه، شیدا اومد تو آشپزخونه و گفت مامان حدست درست بوده . پول رو شیوا برداشته ولی هرچی بهش گفتم که برو و با مامان صحبت کن، قبول نکرده و گفته چند روز دیگه بابا پول توجیبی بهم می ده و من اون پول رو برمی گردونم. رفتم تو اتاق نشستم و شیوا رو صدا کردم اومد و روبروی من نشست،بهش گفتم شیوا نمی خوای چیزی به مامان بگی؟؟ یه لحظه سکوت کرد و گفت چرا می خوام بگم. گفت که ده هزار تومن از کیف بابا برداشتم و برای خواهرم هدیه خریدم .

باهاش صحبت کردم و براش توضیح دادم  و بهش گفتم باید بری و از بابا عذر خواهی کنی(به علت ضیغ وقت و سر رفتن حوصله شما این قسمت رو کامل توضیح ندادم).

حالا از شما دوستان می خوام، که به من بگین به نظر شما من چه کار باید کنم؟ چون من هنوز نگرانم و می ترسم که این موضوع دوباره تکرار بشه. دلم می خواد نظر همتون رو در این مورد بدونم .

پی نوشت: بهش می گم عزیزم می دونی تخم مرغ دزد عاقبت شتر دزد می شه؟ میگه مامان نگران نباش من شتر دزد نمی شم. میگم از کجا معلوم؟ میگه اولاْ که تو کتاب علوم کلاس دوممون نوشته بود که شتر تو مناطق کویری زندگی می کنه، دوماْ شتر تو خونه ما جا نمی شه (حالا قیافه منو تصور کنید).

بعداً نوشتم: دوست جونام ممنون که ملاحظه منو می کنید و نظراتتون رو خصوصی می فرستید باور کنید من اصلا ناراحت نمی شم نظرتونو راحت بگین و بزارین بقیه هم از نظرات شما استفاده کنن (بازم هر جور راحتین).

 دوستان لطفا یه سری هم به اینجا بزنید باید کاری کرد  من که با خوندن این مطلب بهم ریختم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
روزمرگی(آست)
رها (آقای قاسمی)
من و ام اس (ویولت)
زنجیر عشق(حمید)
روستایی به نام قلبستان (بهانه)
یادداشتهای شخصی که عاشق جهانگردیه(سپیده)
پارمیدا عزیزم
من و همسرم عاشقانه ... (صمیم)
خانوم و آقای حلزون
زور زندگی (خودش)
و خدایی که در این نزدیکی ست(حدیث)
کاملاً شخصی (سین بانو)
ستایش (رها)
آبی - خاکستری - سیاه (کورال)
این نیز بگذرد (مهنوش)
از قلب کویر (مرجان)
دل نوشته های بیتا
هلیا
آسمان عطش
فراتر از آسمان (فرا)
تقویم صبورا
نبرد زندگی(هانیل)
خودمونی (منیژه)
منو و تنهائیام (رویا)
لحظه های ناب (آیینه و آیین)
دل نوشته ها (بانوی گیلک)
خانم لنگدراز
من فقط یک زن
کافه جویبار (اصلان)
دل نوشته های یک مادر و... (مهربانو و سورنا)
ترمه های رنگی مادر بزرگ(نسرین)
یادداشت های گاه و بیگاه (آزاده)
چند کوچه بالاتر (فرید)
گوهر زمان (غزاله)
یادداشتهای صحرا (صحرا)
رها
رز سوخته (رز)
متی و پالمی توچولوش
سینا
یه جای دنج (خانوم خونه)
مامان یک دختر مهربون (مامانی)
سوسن
هر چه میخواهد دل تنگت بگو (کیا)
اینجا ایران من زن (ایرن)
گل شب بو (زهرا سادات)
خانومی و قوقول (خانومی)
گردالی
گفتگوهای تنهایی (مسافر دنیا)
عروس جاودانی دریا(آلنوش)
وسوسه ها (شانتل)
پنجره ای رو به سخن (تمیم)
آسمان آبی من... (مهشاد)
ماه تنهای شکسته (مهدیس)
بمان همیشه بمان (دریا)
گوپولی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM