تبليغاتX
نیمه پنهان من -
اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم
 

دیروز به طور اتفاقی بعد از چند سال تو خیابون دیدمش. خیلی شکسته شده بود. وقتی منو دید از خوشحالی گریه کرد. گفت دلم برات خیلی تنگ شده بود. می گفت یادته چه روزهایی رو با هم گذروندیم. می گفت یادته چقدر با هم آتیش می سوزندیم. می گفت دلم می خواد برگردیم به اون روزها.  

وقتی ۴ سالش بود ، پدرش فوت کرد. مامانش خیلی جوون بود. با فوت همسرش مونده بود یه زن جوون با ۴ تا بچه. من اون موقع ۵ سالم بود. بعد از فوت پدر خانواده رفت و آمد ما به خونشون بیشتر شده بود. من از این موضوع خیلی خوشحال بودم چون هر وقت که می رفتیم خونشون حسابی آتیش می سوزندیم. مادر من و مامان اون می شستن با هم صحبت می کردن و ما هم از در و دیوار بالا می رفتیم.

من و اون همبازی های خوبی برای هم شده بودیم. حالا دیگه اون ۱۴ سالش بود و من ۱۵ سالم . وقتی می رفتیم خونشون دیگه دوست نداشت با من بیرون بره، می گفت تو خونه با هم بازی کنیم.  من نمی فهمیدم که علتش چیه. وقتی ازش می پرسیدم چرا؟جوابی نمی داد. یه روز خیلی بی مقدمه بهم گفت که داداشم تو رو دوست داره. من اصلاْ تو خط عشق و عاشقی نبودم ، خیلی راحت بهش گفتم خوب منم داداش تو رو دوست دارم. اون هم دوید تو اتاق و به داداشش گفت. بعد داداشش برای من یه نامه نوشت و توش نوشته بود که عاشقم شده. منم خندیدم، نامه رو دادم به دوستم و گفتم فکر کنم داداشت اینو برای تو نوشته.

چند سال دیگه گذشت ، من ۱۹ سالم بود و اون ۱۸ سالش . تا راهنمایی بیشتر درس نخوند. حالا دیگه متوجه همه چی شده بودم. فهمیدم مادرم به خاطر اینکه بتونه بهشون کمک کنه ارتباطش رو باهاشون بیشتر کرده بود. مشکلات مالی زیادی داشتن. یه روز از مادرم پرسیدم که چرا با این همه مشکلاتی که دارن دخترشون(دوست من) ازدواج نمی کنه؟؟ مادرم گفت خواستگار نداره. پرسیدم چرا؟ گفت هم به خاطر وضعیت مالیشون هم اینکه دختره برو رویی نداره. خوب اینکه خوشگل نبود که دلیل نمی شد!! اون برای من یه دوست خوب بود و از هر نظر کامل.

من ازدواج کردم. نگاه حسرت آمیزش روی من سنگینی می کرد. یک سال بعد به اولین خوستگارش جواب مثبت داد و ازدواج کرد. همسرش مرد خوب و مهربونی بود. درآمدش  هم بد نبود. ولی از نظر قیافه و هیکل اصلاْ خوب نبود. یادمه روز عروسیش خیلی خوشحال بود. منم خوشحال بودم.

چند سال از ازدواجشون می گذشت. دو تا بچه داشتن. دوست من دیگه زشت نبود. قیافش کلی عوض شده بود. به قول معروف آب زیر پوستش رفته بود. و با لباس های شیکی که می پوشید برای خودش خانمی شده بود.

یه روز شنیدم که داره از شوهرش جدا می شه. علتش رو جویا شدم گفتن که می گه من روم نمی شه با این آقا بیرون برم . خجالت می کشم. نه قیافه داره ، نه هیکل داره، نه قد و بالایی داره. همون روزا قهر کرده بود رفته بود خونه مامانش. رفتم دیدنش . باهاش صحبت کردم . گفتم این حرفا درسته؟ سرشو انداخت پایین ، گفت تو هم می خوای نصیحتم کنی؟ تو خودت حاضر میشی فقط یک بار با همسر من بیرون بری؟ بهش گفتم حالا بعد از چند سال فهمیدی که شوهرت زشته؟ اون پدر بچه هاته؟ هیچ فکر کردی بچه هات چی می شن؟ گفت خسته شدم. منم دلم می خواد با شوهرم برم بیرون. برم خونه فامیلم، با دوستام رفت و آمد کنم. گفتم خوب برو. گفت خودش هم از خودش فراریه . با ما هیچ جا نمی آد. میگه من کار می کنم ، براتون پول میارم ، شما هم زندگی کنید.

دیگه بیشتر از اون نمی تونستم چیزی بگم. فایده ای هم نداشت اون تصمیم خودشو گرفته بود. بعد از چند ماه از هم جدا شدن. منم دیگه ندیدمش. دو سال بعدش شنیدم که دوباره ازدواج کرده. برادرش که تو بچه گی عاشق من شده بود تو یه تصادف فوت کرد تو مجلس ختم برادرش، با همسر دومش دیدمش. با افتخار کنار همسرش ایستاده بود.ته دلم براش خوشحال بودم.

بعد از چند وقت شنیدم که بخاطر بچه هاش با همسر دومش اختلاف پیدا کرده. دخترش بزرگ شده و دوست داره پیش مامانش باشه، همسرش هم قبول نمی کنه. دخترش هم بی تابی می کنه. بعد از کلی کشمکش . دخترش راضی می شه که پیش مادر بزرگش بمونه. ولی اسماْ اینطور بوده. دائم خونه مامانش بود. شوهرش هم نتونسته بود قبول کنه و باز هم ...

به روش نیاوردم که از طلاقش از همسر دومش هم خبر دارم. و اون از اینکه من از این موضوع بی خبرم کلی خوشحال بود.

من این روزا چقدر تلخ شدم . شما هم این تلخی رو احساس می کنید؟؟

 

بیست و هفتم اردیبهشت ، خداوند مهربون با به دنیا اومدن شیدای عزیزم بهشت رو به من هدیه کرد و ۸ سال بعدش چهارم خرداد با دیدن روی زیبای شیوای نازنینم یه بار دیگه فرصت چشیدن این لذت شیرین رو به من داد. دو تا فرشته که همه دلیل بودن من هستن. خیلی دلم می خواست تو یه پست ویژه تولد دو تا گل زندگیم رو برگزار کنم .

 خدایا به خاطر همه نعمت های خوبی که به من دادی شکر گزارت هستم و به خاطر چیزهایی که بهم ندادی هیچ گلایه ای ندارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:45  توسط شکیبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
کاوه (نوشته هاشو از دست ندین)
رها (آقای قاسمی)
من و ام اس (ویولت)
زنجیر عشق(حمید)
روستایی به نام قلبستان (بهانه)
یادداشتهای شخصی که عاشق جهانگردیه(سپیده)
پارمیدا عزیزم
من و همسرم عاشقانه ... (صمیم)
خانوم و آقای حلزون
زور زندگی (خودش)
رامش عزیزم
بانوی زمستان (الهام)
شکایت نامه (حدیث)
من و زندگی (هستی)
کاملاً شخصی (سین بانو)
ستایش (رها)
آبی - خاکستری - سیاه (کورال)
بهترین چیز رسیدن به ... (حسام)
این نیز بگذرد (مهنوش)
مامان خونه
من با تو غزل می آفرینم (احسان)
من و آقای همسر (لیلا)
از قلب کویر (مرجان)
دل نوشته های بیتا
هلیا
آسمان عطش
فراتر از آسمان (فرا)
تقویم صبورا
دوران محکومیت من (هانیل)
خودمونی (منیژه)
منو و تنهائیام (رویا)
لحظه های ناب (آیینه و آیین)
دل نوشته ها (بانوی گیلک)
خانم لنگ دراز
من فقط یک زن
کافه جویبار (اصلان)
دل نوشته های یک مادر و... (مهربانو و سورنا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان