![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
یادته ۲۱ سال پیش ۲۹ بهمن من و تو با مامان و بابا رفتیم مهمونی . همه چی خوب بود تا موقع برگشتن . روز سردی بود . تو توی دامن مامان بودی و من عقب نشسته بودم. به شهریار که رسیدیم یه دفعه یه لگد محکم زدی تو شکم مامان و صدای جیغ مامان به هوا رفت. اونقدر دردش اومده بود که دیگه نتونست تحمل کنه مجبور شدیم همونجا ببریمش بیمارستان شهریار، وقتی رسیدیم بیمارستان مامانو گذاشتن رو برانکارد و بردن تو اورژانس از اونجا هم یه راست به اتاق عمل. ای شیطون بلا . یادت نمیاد؟ حالا من برات تعریف می کنم تا همشو یادت بیاد. من و بابا پشت در اتاق عمل بال بال می زدیم . خدایا حالا تو این شهری که هیچ جاشو بلد نیستیم و کسی رو نمی شناسیم چه کار کنیم. من گریه می کردم . با اینکه تورو اندازه دنیا دوست داشتم ولی همش تو دلم دعوات می کردم که آخه بچه حالا موقع اینکار بود؟ سه ساعت بعد بابا تو ماشین نشسته بود که منو صدا کردن و گفتن برو تو اون اتاق مامانتو ببین. در اتاقو که باز کردم مامان رو یه تخت خوابیده بود چشماش بسته بود. داشتم می رفتم طرف مامان که یه صدایی شنیدم . خوب که گوش کردم دیدم صدا از یه تخت کوچولو که اون طرف اتاق بود می اومد ملچ ملوچ ملچ ملوچ... با اینکه خیلی نگران مامان بودم ولی نتونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم رفتم سمت اون تخت . وقتی چشمم توی تخت افتاد دیدم تو اونجایی . اول نشناختمت ، یعنی باورم نمی شد که تو باشی . خدایا یعنی خودشه. یه نگاه دیگه به اتاق انداختم هیچکس به جز مامان و من و تو اونجا نبود . مطمئن شدم که خودتی. نگاهت کردم برای یه لحظه همه نگرانی هام تموم شد. ای شیطونک چه کار داری می کنی؟ همچین لب پایینتو مٍک می زد ی که انگار مدتهاست چیزی نخوردی. صدای مکیدنت تمام اتاقو پر کرده بود. آره خودت بودی یه دختر توپل و سفید با یه کله پر از مو . بغلت کردم حالا یادت اومد؟ خواهر عزیزم، دلبندم، نازنینم، قشنگم تولدت مبارک. می دونی که چقدر دوستت دارم . نیازی به گفتن نیست خودت می دونی. عزیزم امیدوارم که کنار همسر مهربونت همیشه خوشبخت باشی
پی نوشت: امشب دعوت شدیم برای تولد شام بریم بیرون، اگر تونستم فردا براتون تعریف می کنم( قول نمی دم).
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:58 توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|