تبليغاتX
نیمه پنهان من -
اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم

 

یکی دو روز گذشت و دوباره فرصتی پیش اومد تا بتونم کنارش بشینم با هم صحبت کنیم. بهش گفتم می دونی دخترا با پسرا چه فرقی دارن؟ خندید و گفت مامان چه سئوالایی میپرسی، خوب دختر یک جنس مونث و پسر یه جنس مذکره . گفتم منظور جنسیتشون نیست، منظورم دیدگاهشون نسبت به مسئله عشقه . گفت نه نمی دونم. گفتم در این مورد پسرها خیلی متفاوتتر از شما هستن. برای یه پسر اون هم تو این سن وسال بیشتر جنبه هوس مطرحه و دنبال کسی هستن تا خودشونو راضی کنن. تا حالا چند بار شنیدی که دختری تو عشقش شکست خورده ؟ گفت خیلی، پرسید راستی مامان چرا بیشتر دخترا شکست می خورن؟ گفتم چون دخترا عقل رس تر هستن. یعنی اینکه الان شما تو این سن درکت خیلی بیشتر از یه پسر همسن خودته. بیشتر می فهمی و بهتر می تونی تحلیل کنی و فکر می کنی که حتماً یه پسر هم همه چیزایی رو که تو در نظر داری می دونه. ولی اینطور نیست. گفتم الان چه حسی نسبت به آرش داری؟ گفت خوب فکر می کنم پسر خوبیه و من رو هم دوست داره. گفتم خوب مسلمه که دوستت داره ولی فکر می کنی تا دو سال دیگه هم همینطور تورو دوست داشته باشه؟ گفت نمی دونم، یعنی ممکن نداشته باشه؟ بهش گفتم عزیزم میوه عشق تو هنوز کاله و میوه عشق آرش تازه جوونه زده و معلوم نیست که تبدیل به چه میوه ای بشه. وقتی میشه مطمئن شد و به عشق اطمینان کرد که نوع میوش مشخص شده باشه و تو بتونی یه کسیو که میوه دلش بیشتر با تو هماهنگه پیدا کنی. بعد در مورد خطراتی که ممکنه تهدیدش کنه براش توضیح دادم.

ازش پرسیدم  چقدر آرش و می شناسی و چقدر بهش اطمینان داری؟ گفت زیاد نمی شناسمش. بهش گفتم دوست داری بیشتر بشناسیش . گفت آره مامان خیلی ولی چه جوری؟ گفتم فکر می کنم از طریق دختر خانم اکبری(همون دوست مادرم همسایه آرش) بتونی بیشتر در موردش بدونی. خیلی استقبال کرد و بیشتر هم دلیل استقبالش این بود که منو متقاعد کنه که آرش پسر خوبیه. چند روز بعد با شیدا رفتیم خونه خانم اکبری. بهش گفتم فقط یادت باشه من از این موضوع چیزی نمی دونم و خودت باید از دختر خانم اکبری بپرسی و نباید همه چیزو براش تعریف کنی .

من تقریباً مطمئن بودم که پسری تو این سن و سال وقتی زمینه عاشق شدن با یه نگاه رو داره مسلماً فقط یه عشق نداره و شیدا هم باید این موضوعو می فهمید تا خدایی نکرده در آینده باعث رنجش روحیش نشه یعنی هرچه زودتر می فهمید و وابستگی کمتری داشت  براش بهتر بود. خوشبختانه این خانواده اصلاً از مهمون ناخونده ناراحت نمی شن و با روی باز از مهمون استقبال می کنن به همین خاطر راحت می تونستم بگم اومدم بهتون سر بزنم. من و خانم اکبری مشغول صحبت شدیم. دخترا هم رفتن تو اتاق نشستن. بعد از یک ساعت خداحافظی کردیم و بیرون اومدیم. شیدا حوصله نداشت و کلافه بود. گفتم چی شد؟ هیچی نگفت !!! دیدم اصلن حالش خوب نیست من هم دیگه چیزی نپرسیدم. به خونه که رسیدیم شیدا بدون اینکه شام بخوره، خوابید. می دونستم که حرفهای خوبی در مورد آرش نشنیده که اینقدر ناراحت شده. وقتی همسرم و شیوا خوابیدن آروم رفتم بالا سر شیدا، متوجه شدم که بیداره و داره گریه می کنه. صداش کردم و بهش گفتم می خوای با هم صحبت کنیم؟ گفت نه. می خوام تنها باشم. منم برگشتم به اتاقم.

تا صبح بیدار بودم و بارها تا پشت در اتاقش رفتم و برگشتم . نزدیک صبح بود که خوابش برد. صبح که رفتم بالای سرش که بیدارش کنم دیدم صورتش گٌل انداخته دستم گذاشتم رو پیشونیش از تب داشت می سوخت. به همسرم گفتم که فکر می کنم شیدا سرما خورده شما شیوا رو ببر مدرسه من می مونم خونه. ساعت 8 بیدارش کردم و صبحانه براش بردم . دوباره شروع کرد به گریه کردن . گفتم به من نمی گی برای چی گریه می کنی؟ گفت نه. به زور دو سه تا لقمه بهش دادم و یه قرص استامینوفن دوباره خوابید. بعداز ظهر که بیدار شد سعی می کرد که خودشو آروم نشون بده . ولی من می دونستم که درونش چه خبره. اون شب متوجه شدم که باز تا دیر وقت بیدار بود. صبح بیدارش کردم و رفت مدرسه. خودم اصلاً حال خوشی نداشتم. نمی دونستم که واقعاً کارم درست بوده یا نه؟ بعضی وقتا به خودم می گفتم که شاید بهتر بود بهش فرصت می دادم تا خودش متوجه موضوع بشه. دوباره می گفتم نه اگر دیر می شد چی؟ اونوقت چی می شد؟ خلاصه اون روز هم نرفتم سرکار. نشسته بودم خونه و فکر می کردم .

یادم نمیاد برای چی رفتم تو اتاق شیدا چشمم افتاد به یک کاغذ که روی میزش بود. مثل این بود که اون کاغذ منو صدا می کنه برش داشتم و خوندمش چند خط اول که خوندم دیگه چشمام جایی رو نمی دید(همون نامه که تو پست عشق نوجوانی گذاشتم بود) . دوباره سرگیجه گرفتم و حالت تهوع مجبور شدم همونجا دراز بکشم. بعد از چند دقیقه دوباره اون نوشته رو خوندم . دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم . فقط با صدای بلند گریه می کردم و خدا رو صدا می کردم . یه دفعه بلند شدم. لباس پوشیدم و زنگ زدم آژانس ماشین گرفتم و رفتم جلوی مدرسه چند دقیقه تو ماشین نشستم تا مدرسه تعطیل شد. بچه ها اومدن بیرون هر چی نگاه می کردم شیدا رو نمی دیدم. از ماشین پیاده شدم و رفتم تو حیاط مدرسه روگشتم. اومدم بیرون اون طرف خیابون آیلار رو دیدم که داشت می رفت صداش کردم ازش پرسیدم شیدا رفته؟ گفت شیدا اصلاً امروز مدرسه نبوده. بدون خداحافظی رفتم و سوار ماشین شدم.

به راننده گفتم که حرکت کن. حالم بد شده بود. راننده بیچاره ترسیده بود. از تو آینه به من نگاه کرد و پرسید می خواین ببرمتون درمانگاه؟ با اشاره سر گفتم نه . بیچاره نمی دونست کجا باید بره . گفت برمی گردین خونه؟ گفتم نه . مستقیم برین تا مسیرو بهتون بگم. اما کدوم مسیر؟ من که خودم هم نمی دونستم کجا می خوام برم؟ خدایا یعنی شیدا کجا بود؟ بعد از نیم ساعت که همینطور بدون هدف تو خیابون می گشتیم. من سعی کردم که کمی به خودم مسلط بشم تا بتونم تصمیم بگیرم. یادم اومد که شیدا از بچه گی هر وقت که می خواست قهر کنه یا از چیزی ناراحت می شد زنگ می زد به مادرم و می گفت بیا منو ببرخونتون. با ناامیدی زنگ زدم خونه مادرم. بعد از سلام و احوال پرسی مادرم پرسید کجایی؟ گفتم اداره. گفت پس چرا بهم زنگ نزدی (هر روز به مادرم تلفن می کنم) . گفتم سرم شلوغ بود. گفتم مادر شیدا به شما زنگ زد؟ مادرم گفت نمی دونم. پرسیدم یعنی چی؟ گفت قول دادم که بهت نگم. گفتم باشه شما به من نگفتید ولی شیدا به شما زنگ زده و می خواد بیاد خونتون، بله؟ مادرم فقط گفت بله. گفتم مرسی و خداحافظ. به راننده گفتم دور بزنید. کمی خیالم راحت شده بود .

راننده که یه مرد جوون حدود 27 ساله بود. وقتی دید من یه کمی آروم شدم گفت ببخشید خانوم می تونم بپرسم چی شده (تا اون موقع جرات نکرده بود چیزی بپرسه) دخترتون از خونه فرار کرده؟ نمی دونم چرا از کلمه فرار خندم گرفته بود . بهش گفتم نه فرار نکرده . چون نمی خواستم که دیگه سئوال کنه. بهش گفتم که دیشب سر موضوعی دعواش کردم اون هم امروز مدرسه نرفته و رفته خونه مادربزرگش، حالا دارم میرم دنبالش. چنان آهی کشید و گفت باز خوبه که شما میرین دنبالش من 3 ساله از خونه اومدم بیرون، هیچ کس هم دنبالم نیومده!!! و شروع کرد به تعریف کردن . من حالا نمی دونستم که غصه اونو بخورم یا دخترمو. بهش گفتم خوب شاید کاری کردین که لازمه خودتون برگردین و معذرت خواهی کنید. گفت من هیچ کاری نکردم. بهش گفتم ، ببین فقط یه چیزی بهت می گم اینو بدون که پدر و مادرت هرچی که می گن به خاطر خودته. گفت آخه غرورم اجازه نمی ده برگردم. بهش گفتم یادت باشه پدر شما هم یه مرده و غرورش از شما بیشتره چون شما فرزندش هستی و اون دلش می خواد که شما برگردین. یادت باشه که خیلی زود دیر می شه ، تو بالاخره به خونه برمی گردی فقط نذار اونقدر دیر بشه که وقتی برگشتی بگی کاش زودتر اومده بودم تا باز پدرم یا مادرم رو می دیدم. خیلی حرفها زد و من هم با اون اعصاب خرابم یه چیزایی تحویلش دادم . به مقصد رسیدم موقع پیاده شدن راننده گفت منتظرتون بمونم. گفتم نه شما بفرمایید. پولش رو دادم و پیاده شدم اون هم ازم تشکر کرد و گفت به حرفاتون فکر می کنم شاید این هفته رفتم خونه( عجب شیر تو شیری شد، داستان تو داستان).

زنگ زدم رفتم تو بعد از چند دقیقه شیدا هم اومد. وقتی منو اونجا دید خیلی از دست مادرم ناراحت شد فکر کرد مادرم به من زنگ زده. مادرم کلی براش توضیح داد تا حرفه مادرم رو قبول کرد. ازش پرسیدم کجا بودی؟ چرا مدرسه نرفتی؟ گفت از صبح دارم تو خیابون قدم می زنم. می دونستم که دروغ نمی گه. با هم اومدیم خونه. اون شب دوباره رفتم اتاقش. منو بغل کرد و زد زیر گریه. با هم گریه می کردیم . بعد که آروم شد گفت مامان دختر خانم اکبری گفت که این آرش هر چند ماهی با یکی دوست می شه بعد ولش می کنه میره سراغ یکی دیگه. گفت ضمناً معذرت خواهی کرده و گفته که من شماره خونه شمارو بهش ندادم. برادر کوچیکمو به این بهانه که باهاش فوتبال بازی کنه خر کرده و ازش اسمو و شماره خونه شمارو گرفته . خلاصه اون شب کلی شیدا تو بغل من گریه کرد.

بعد از اون هم چند بار دیگه آرش به خونه ما زنگ زد ولی شیدا دیگه حتی به تلفن هم جواب نمی داد. چند بار هم رفته بود دم مدرسش اما وقتی با بی توجهی شیدا روبرو میشه اون هم دیگه ول کرد. خدا رو شکر همون سال ما خونمون رو عوض کردیم و از اون محل رفتیم و ارتباط شیدا و آیلار با هم قطع شد.

 نمی خوام بگم که آیلار تقصیری داشته ولی شاید اگر آیلار راه جلو پای شیدا نمی زاشت این دوستی در حد تلفن باقی می موند و باعث این همه دردسر نمی شد. از اون موقع تا حالا هم جریان های زیادی داشتیم به هر حال شیدا دختر جوان و زیبایی و زیاد مورد توجه قرار می گیره.ولی خدا رو شکر از اون به بعد هر کاری هم خواسته بکنه من رو در جریان گذاشته.

قصد نوشتن همه خاطراتم رو ندارم پس این ماجرا رو همینجا تموم می کنم. شاید باز در آینده مسائلی پیش بیاد و من به یاد خاطراتم بیافتم اون وقت براتون تعریف می کنم.از همتون ممنونم که حوصله به خرج دادین و منو همراهی کردین.

امروز نوشت: به دلیل چند تا کامنت خصوصی که داشتم، می خوام بگم به خدا همه مامان باباها خوب و مهربون هستن و دوست دارن که با بچه هاشون خوب رفتار کنن اما عیب بزرگترها اینه که نمی خوان قبول کنن که زمونه عوض شده و اون روشهای تربیتی گذشته الان دیگه جواب نمی ده. به قول معروف حرف مرد یک کلامه دیگه قدیم و جدید نداره .من خدا رو شکر می کنم که تونستم خودمو با این زمونه وفق بدم و علیرغم میل باطنی خودم که شاید با خیلی از رفتارهای جوونها مشکل دارم ولی سعی می کنم ، درکشون کنم و باهاشون کنار بیام(یادتون باشه شما هم یه روز یه مادر یا پدر می شید ) . این جمله رو همیشه به همسرم می گم.

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید.

 

پ.ن۱: پست قبل گفتم که از مشاور وقت گرفته بودم. اول خودم تنها رفتم پیش مشاور . وقتی باهاش صحبت کردم و خواستم که راهنماییم کنه ، خیلی راحت برگشت بهم گفت حالا مثلا دختر شما با یه پسر هم دوست بشه ، پسره می خوردش. منم که هاج و واج مونده بودم بدون اینکه چیزی بگم به بقیه حرفاش گوش کردم و برگشتم.

پ.ن۲: این ماجرا برای من خیلی طولانی تر و مشکل تر از این چیزی بود که نوشتم، سعی کردم خلاصه کنم( چقدر هم خلاصه شد).

پ.ن۳: این مامانو اینقدر هم مهربون نبینید. در مواقع لزوم همچین جدی و بداخلاق می شم که هر کدومشون  سوراخ موشه میلیون ها تومن می خرن .

پ.ن۲: دوستانی که می خواستن بدونن که وضعیت همکارم چی شد . متاسفانه از شوهرش طلاق گرفت . مهرشو بخشید و حضانت بچه شو گرفت.

امرزو یه کم وقتم آزاد بود زد به سرم که به کامنت ها جواب بدم ولی خداییش کار سختو وقت گیریه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:15  توسط شکیبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
کاوه (نوشته هاشو از دست ندین)
رها (آقای قاسمی)
من و ام اس (ویولت)
زنجیر عشق(حمید)
روستایی به نام قلبستان (بهانه)
یادداشتهای شخصی که عاشق جهانگردیه(سپیده)
پارمیدا عزیزم
من و همسرم عاشقانه ... (صمیم)
خانوم و آقای حلزون
زور زندگی (خودش)
رامش عزیزم
بانوی زمستان (الهام)
شکایت نامه (حدیث)
من و زندگی (هستی)
کاملاً شخصی (سین بانو)
ستایش (رها)
آبی - خاکستری - سیاه (کورال)
بهترین چیز رسیدن به ... (حسام)
این نیز بگذرد (مهنوش)
مامان خونه
من با تو غزل می آفرینم (احسان)
من و آقای همسر (لیلا)
از قلب کویر (مرجان)
دل نوشته های بیتا
هلیا
آسمان عطش
فراتر از آسمان (فرا)
تقویم صبورا
دوران محکومیت من (هانیل)
خودمونی (منیژه)
منو و تنهائیام (رویا)
لحظه های ناب (آیینه و آیین)
دل نوشته ها (بانوی گیلک)
خانم لنگ دراز
من فقط یک زن
کافه جویبار (اصلان)
دل نوشته های یک مادر و... (مهربانو و سورنا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان