تبليغاتX
نیمه پنهان من -
اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم

دوستای خوبم سلام . ممنون از همتون . یه چند روزی بود که دلم و عقلم زده بودن به تیپ هم و سرناسازگاری گذاشته بودن . ولی خدا رو شکر دوباره به راه راست هدایتشون کردم و بهشون گفتم که بشنید سرجاتون . همینه که هست می خواین که چه بهتر نمی خواین هم سرتونو بزراین و بمیرین.

 ببخشید که نتونستم زودتر ادامه مطلبو بنویسم. از یه طرف کار و از یه طرف هم اوضاع احوال بارونی من اجازه نمی داد. من خیلی سعی کردم که خلاصه کنم که  وقت شما رو نگیرم ولی خوب نمیشه . می دونید این ماجرای یه روز و دو روز نبود که من تو دو تا پست تمومش کنم. از اینکه حوصله به خرج می دین و منو همراهی می کنید خیلی خیلی ممنونم. باز هم ببخشید که تو این پست هم نتونستم تمومش کنم.

بعد از گذشت چند روز تصمیم خودمو گرفتم. یه روز بعدازظهر که از اداره برگشتم. به بچه ها گفتم دوست دارید بریم پارک؟ شیوا کلی خوشحال شد و استقبال کرد ولی شیدا زیاد دوست نداشت که بیاد. بهش گفتم حالم خوب نیست و بهتره با هم بریم ( تو اون برهه از زمان وضعیت روحیم حسابی بهم ریخته بود و دچار سرگیجه های شدید شده بودم تا حدی که چند روزی هم بیمارستان بستری شدم ولی هیچکس جز خودم نمی دونست که مشکلم چیه ).  بچه ها آماده شدن و رفتیم. تو پارک شیوا رفت سراغ بازی و من و شیدا روی یه نیمکت نشستیم.

شروع کردم به تعریف کردن از خاطرات بچه گی و همینطور تا رسیدم به نوجوانی. شیدا فقط گوش می کرد و می خندید. بهش گفتم می دونستی که من همسن تو که بودم عاشق شده بودم؟ خیلی دوست داشت که براش تعریف کنم. شیوا از بازی خسته شده بود و می خواستیم برگردیم خونه به شیدا قول دادم که بعداً همه چیزو براش تعریف کنم. فردا شبش موقع خواب صدام کرد و گفت مامان کی برام تعریف می کنی؟ روی تخت کنارش دراز کشیدم و براش تعریف کردم . تا اون موقع از این خاطراتم براش نگفته بودم با دقت و علاقه گوش می کرد و بعضی وقتا سئوالاتی ازم می پرسید و من هم صادقانه جوابشو می دادم. بعضی از ماجراهارو که براش می گفتم خندش می گرفت و می گفت که باورم نمی شه که مامان عاقل من این کارها رو کرده باشه. اون شب خاطرات من نیمه کاره موند بوسیدمش و شب بخیر گفتم و رفتم خوابیدم.

فردا شب دیدم که نمی خوابه و منتظره که برم پیشش . وقتی همسرم خوابید رفتم اتاق شیوا و دوباره شروع کردم به تعریف کردن . همینطور که براش تعریف می کردم ازم سئوال کرد که اگر اون موقع می خواستی با کسی در این مورد صحبت کنی با کی صحبت می کردی؟ و من بهش گفتم با مادرم ولی اینکارو نکردم. پرسید چرا؟ وقتی براش گفتم که چرا بلند شد نشست و منو بغل کرد و بوسید و گفت مامان من خیلی خوشحالم که شما مامانم هستی. بعد بهش گفتم من هم حاضرم خاطرات تو رو بشنوم. گفت مامان اگر بشنوی و ناراحت بشی چه عکس العملی داری؟ بهش گفتم بهت قول نمی دم که ناراحت نشم چون نمی تونم نسبت به تو بی تفاوت باشم ولی بهت قول می دم که مثل یه دوست کنارت باشم.

شروع کرد به تعریف کردن و گفت مامان یادته اون روز رفتیم خونه خانم اکبری؟ اون پسره که تو راه پله دیدیمش یادت میاد؟ گفتم یه چیزایی یادمه. گفت که یه هفته بعد از اون یه روز بعدازظهر که از مدرسه اومده بودم ، تلفن زد . چند بار زنگ زد و من بهش گفتم که اشتباهه و مزاحم نشید. دفعه بعد که زنگ زد منو با اسم صدا کرد و گفت که من غریبه نیستم و شما رو می شناسم و گفت که مامانت و خواهرت رو هم دیدم (اینجا یه توضیحی بدم ما تو فامیل پسر هم سن شیدا نداریم و به همین دلیل شیدا تجربه برخورد با جنس مخالف خودشو نداشت و پدرش هم که فکر می کرد که شیدا بزرگ شده کمتر بهش توجه می کرد و اینکه بغلش کنه و ببوسش و بهش ابراز محبت کنه موکول میشد به تبریک عید یا تولدش و همین امر موجب شده بود که کنجکاوی شیدا گل کنه و بخواد این جنس ذکور رو بیشتر بشناسه). برام گفت که اون روز بهش گفتم که تا خودتون رو معرفی نکنید نمی تونم باهاتون صحبت کنم و تلفن رو قطع کردم. روز بعد تو مدرسه موضوع رو برای آیلار تعریف می کنه و آیلار هم که تجربه کافی در این زمینه داشته کلی راه و روش یادش داده بود و بهش گفته بود که باهاش قرار بزار باهم بریم ببینیمش . دفعه بعد که دوباره پسره زنگ می زنه برای اینکه شیدا باهاش صحبت کنه مجبور می شه خودشو معرفی کنه و می گه که من اون روز که شما رو دیدم عاشقت شدم . اینطور که خود شیدا برام تعریف می کرد، گفت مامان دفعه اول بود که یه پسر می گفت که دوستم داره و این حرف زیباترین جمله ای بود که تو عمرم شنیده بودم. اون شب که شیدا برام تعریف می کرد احساس می کردم دوباره داره حالم بد می شه. نمی خواستم متوجه بشه که با شنیدن حرفاش دچار افت فشار و سرگیجه می شم به همین خاطر بهش گفتم که بقیه شو بزار برای فردا شب چون صبح باید زود بیدار شیم.

واقعاً نمی دونستم چه کار کنم . سردرگم شده بودم. پیش خودم می گفتم آخرش چی می شه من که می دونم  نمی شه اسمش رو عشق گذاشت و فقط یه هوس بچه گانه س . می ترسیدم که مبادا دخترکم دچار یه اشتباه بشه . نکنه یه وقت گولش بزنه. اگر یه وقت بلایی سرش بیاد چی؟ و هزاران فکر دیگه که مثل خوره به جونم افتاده بود. فردای اون روز زنگ زدم و از یه مشاور وقت گرفتم برای 10 روز بعد بهم وقت داد. شب بعد دوباره رفتم اتاقش و مابین صحبتمون ازش پرسیدم که حالا با یه لحظه دیدن مطمئنی که از قیافه طرف خوشت میاد (این سئوال بیشتر به این خاطر بود که بدونم غیر از اون روز همدیگرو دیدن یا نه) شیدا گفت مامان قیافه خوبی داره. پرسیدم مگه دیدیش؟ گفت مامان نمی خوای بقیه خاطراتت رو برام تعریف کنی؟ بهش گفتم من این خاطراتم رو تا حالا برای کسی نگفته بودم و تو اولین کسی هستی که این حرفها رو از من شنیدی و من خوشحالم از اینکه همه چیزو صادقانه و مثل یه دوست برای تو تعریف کردم. خوشبختانه شیدا دختر زرنگیه و خیلی خوب متوجه منظور من شد. گفت مامان یه روز باهاش قرار گذاشتم و با آیلار رفتیم و توی پارک همو دیدیم. من نمی دونستم که چی باید بگم برای همین بهش گفتم می دونی چرا می گن عشق و دیوانگی با هم هستن؟ گفت نه. براش داستانشو تعریف کردم (حتماً همتون این داستانو خوندین دیگه) . بعد هم شب بخیر گفتم و رفتم اتاقم.

شب بعد دوباره با هم حرف زدیم و شیدا خواست نظر منو در مورد عشق و دوستی پس ر و دخت ر بدونه (اینجوری نوشتم که کسی اشتباهی نیاد اینجا).  سئوال سختی ازم پرسیده بود ولی من تصمیم خودمو گرفته بودم . می خواستم باهاش صادقانه صحبت کنم نه اینکه هرجا که به مصلحت خودم بودم حرف دلمو عوض کنم.

بهش گفتم دخترم من عاشق عشق و عشاق هستم. عشق اصلاً چیزه بدی نیست. عاشق شدن هم گناه نیست. کسی که عاشق نشه باید مطمئن باشه که یه چیزی تو وجودش کم داره. عشق رو خدا آفریده. پس عشق یه احساس مقدسه . عشق یه دونه داره که وقتی بچه ای می خواد به دنیا بیاد خدا اون دونه رو توی قلب اون بچه می زاره. و همینطور که بچه به دنیا میاد و بزرگ میشه اون دونه هم باهاش رشد می کنه و تبدیل می شه به میوه عشق که شیرین ترین و لذیذترین میوه هستش. ولی این میوه هم درست مثل میوه های دیگه باید به موقع و تو فصل مناسبش چیده بشه تا بتونه اون شیرینی و لذتی که داره کامل به صاحبش برسونه. گفت مامان فصل مناسبش چه وقتیه؟ آدم از کجا باید بدونه که وقت چیدن اون میوه رسیده؟ گفتم: عزیزم بدترین موقع چیدن این میوه وقتی که کال باشه . وقتی میوه کال رو بچینی یه گاز بهش می زنی و مبینی که تلخ و گسه خیلی که هنر کنی همون گازی که زدی قورت بدی و بقیه میوه رو پرت می کنی دور. بهش گفتم که آدم باید حواسش جمع باشه تا عشقو با هوس اشتباه نگیره چون خیلی شبیه به هم هستن و معمولاً آخر کار معلوم می شه که عشق نبوده.

گفتم شیدا جون من منتظر اون روزی هستم که ببینم تو تونستی جفت خودتو پیدا کنی، کسیو که واقعاً عاشق تو باشه و همینطور تو هم عاشق اون باشی. گفت مامان پس شما مشکلی با این موضوع نداری. گفتم اگر مطمئن باشم که درست متوجه منظورم شدی ، هیچ مشکلی ندارم. دیر وقت بود و باید می خوابیدیم. خیلی شنگول شده بود. من حرف دلمو بهش زده بودم ولی هنوز حرفام تموم نشده بود. نمی تونستم همه چیزو یه دفعه بهش بگم . فکر می کردم باید مرحله به مرحله پیش برم تا هم منو باور کنه و هم حرفامو و فکر نکنه که دارم براش فیلم بازی می کنم.

 ادامه دارد....

پی نوشت: همیشه یادآوری خاطراتی که جسم و روحو آدمو اذیت کرده آزار دهنده هست . ولی الان که دارم این خاطراتو مرور می کنم احساس می کنم که سبک می شم و این به خاطر اینه که شماها هستید و حرفهای منو می خونید. خیلی دوستتون دارم .

(چون جواب سئوالمو گرفتم پاکش کردم . ممنون )

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 16:4  توسط شکیبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
کاوه (نوشته هاشو از دست ندین)
رها (آقای قاسمی)
من و ام اس (ویولت)
زنجیر عشق(حمید)
روستایی به نام قلبستان (بهانه)
یادداشتهای شخصی که عاشق جهانگردیه(سپیده)
پارمیدا عزیزم
من و همسرم عاشقانه ... (صمیم)
خانوم و آقای حلزون
زور زندگی (خودش)
رامش عزیزم
بانوی زمستان (الهام)
شکایت نامه (حدیث)
من و زندگی (هستی)
کاملاً شخصی (سین بانو)
ستایش (رها)
آبی - خاکستری - سیاه (کورال)
بهترین چیز رسیدن به ... (حسام)
این نیز بگذرد (مهنوش)
مامان خونه
من با تو غزل می آفرینم (احسان)
من و آقای همسر (لیلا)
از قلب کویر (مرجان)
دل نوشته های بیتا
هلیا
آسمان عطش
فراتر از آسمان (فرا)
تقویم صبورا
دوران محکومیت من (هانیل)
خودمونی (منیژه)
منو و تنهائیام (رویا)
لحظه های ناب (آیینه و آیین)
دل نوشته ها (بانوی گیلک)
خانم لنگ دراز
من فقط یک زن
کافه جویبار (اصلان)
دل نوشته های یک مادر و... (مهربانو و سورنا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان