![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
از قدیم گفتن خنده با گریه ، شیرینی با تلخی و شادی با غم معنی پیدا میکنه و اون وقته که میشه حس هر کدوم رو کامل درک کرد. - تازه رسیدم خونه، سریع لباسمو عوض میکنم . میگم بچه ها بیاین کمک. مبل راحتی های قدیمی رو جمع می کنیم ، جارو برقی می کشیم. کارمون تازه تموم شده که مبل های جدید از راه میرسن . دخترا کمک میکنن ، مبل ها رو می چنیم چند باری جاشونو عوض می کنیم . چقدر قیافه خونه عوض شد. واقعاْ تغییر و تنوع برای همه چی لازمه. دخترا خیلی خوشحالن، از شادی اونا ما هم خوشحالیم. نگاهی به ساعت میندازم. وای داره دیر میشه. سریع میز شام رو میچینم. بعد از شام حرکت به طرف ترمینال. دخترم باید بره. وقت خداحافظی غم عالم روی دلم میشینه، بغضمو فرو میدم، به اشکهام وعده میدم ، اگه یه ساعت تحمل کنید ، بعد میتونین آزاد بشین، همیشه تاریکی شب برای رها کردن بغض فرصت خوبیه . چقدر فاصله خنده تا گریه کمه . - بعداز ظهر با همکارم رفتم، سر راهش منو میرسونه و بعد خودش میره. توی راه چند بار موبایلش زنگ میخوره ، جواب نمیده. چند تا اس ام اس میرسه و اون حتی نگاه نمی کنه. بهش میگم : تا کی وقت داری برای ناز کردن؟؟ بسه دیگه ، جوابشو بده ، از صبح تا حالا ناز کردی خسته میشه و لج میکنه ، اونوقت تو باید بری نازشو بکشی. بغض کرده ، به زور جلوی اشکش رو گرفته. میگه با یه ببخشید گفتن نمی تونه ، جبران کنه. اصلاْ دلم نمی خواد صداشو بشنوم . همینطور که داره برام درد و دل میکنه ، و من سعی دارم راضیش کنم که کوتاه بیاد و و برنامه مهمونی امشب رو لااقل به خاطر بچه اش هم که شده بهم نزنه صدای اس ام اس میاد ، میخونمش "خودت خوب میدونی که من .... کی ام" بی اختیار یه لبخند روی لبم میشینه. بهش میگم لج نکن دیگه ، باشه؟؟ انگار لبخند معجزه میکنه ، اون هم میخنده و جواب موبایلش رو میده و به همسرش میگه که تو راهم تا نیم ساعت دیگه میرسم. چقدر فاصله تلخی و شیرینی کمه. - دخترم داره از مدرسه و موضوعی که باعث خوشحالیش شده ، تعریف میکنه. شادِ شاد، سرخوش و سرحال و من هم باهاش همراهی میکنم. یه لحظه جشمم به تلویزیون میافته . تصویر .... که می بینم برای اینکه حرف دخترم رو قطع نکنم با چشم به همسرم اشاره میکنم ، همسرم میگه هیس ، هیس . دخترک ساکت میشه . صدای مجری رو میشنوم که داره نحوه شهید شدن .... رو توضیح میده. باورم نمیشه ، شادی و خنده چند لحظه پیش جای خودشو به بغض و حسرت داده. چقدر فاصله شادی و غم کمه.
چارلی چاپلین میگه : شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص به نقل از وبلاگ نیمه پنهان من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
چقدر به حرف دلت گوش میکنی؟ چقدر مراقبی که دلت ازت نگیره؟ چند تا تابلوی ورود ممنوع سرٍ دلت نصب کردی؟ چند بار تا حالا دلت آب شده؟ چند بار تا حالا دلت شکسته؟ اصلاْ تا حالا نشستی پای حرفش؟ چند بار تا حالا وقتی دلت گفته، تورو می خوام (دلم تورو میخواد) بهش سرکوفت زدی؟ دلم خیلی دوست داره حتی اگر فقط برای یه روز هم که شده، به حرفش گوش کنم. ولی میترسم کار دستم بده!!!! اصلاْ می دونی چیه ؟ همه اینا گناه چشمٍ ، که می بینه بعد دل میخواد. ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد !!!!!!!
- امروز صبح با دیدن صحنه ای ، دلم هوایی شد !!!!!!!! - از تاریخ آخرین پستم ۳۳ روز میگذره، و همینطور به تعداد پستهای ثبت موقت اضافه میشد ، این هوایی شدن دل هم بد نشد ، حداقل باعث شد طلسم سکوت ۳۳ روزه شکسته شه. سلام...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|