تبليغاتX
نیمه پنهان من
اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم
 

 شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد

باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد

غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر

با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد

خاك كم آب شده مثل كويري تشنه

شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد

سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد

باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد

(نمی دونم شعر از کیه)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط شکیبا | 
 

 

هرکسی از ظن خود شد یار من

وز درون من نجست اسرار مــن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 

نوشته ای که در ادامه مطلب اومده ، رمز داره. خودم رمز مطلب رو به تعدادی از دوستان دادم. فقط خواهشم اینه که هرکس رمز خواست به خودم بگه ، چون من از دوستانی که رمز رو دارن خواستم که رمز مطلب رو به کسی ندن.

اینکه برای این نوشته رمز گذاشتم دلیل بر این نیست که به خواننده هام اطمینان ندارم. مهمترین دلیلش اینه که من هنوز شدیداْ خودسانسور هستم و شاید بعداْ از نوشتن این مطلب پشیمون بشم و بخوام حذفش کنم. دلیل دوم هم فقط یکی از خواننده های قبلی این وبلاگه که هنوز بعضی وقتا اینجا سر میزنه و من دوست ندارم نوشته هام رو بخونه، همین.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط شکیبا | 
 

اگر دیروز اومدی و پست قبلی رو خوندی  خیلی ببخشید که با اعلام دوباره آپ شدن مزاحم شدم  و اگر مدتیه که نیومده بودی اینجا ، چه بهتر حالا که اومدی میتونی پست قبلی رو بخونی و من هم شرمنده نمی شم. اگر هم دیروز اومدی و حوصله خوندن نداشتی ، خوب یعنی چی بی معرفت !!!! حالا که اومدی بخونش .

دیدم این پایین نوشته ایجاد رمز برای مطلب  این پست رو برای تست نوشتم. اگر جواب داد موضوع پست قبلی رو به جای وبلاگ دیگه تو پست بعدی همینجا و رمزدار می نویسم.

خوب با اجازه برم دنبال کار و زندگی.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 

سلام دوستان. طاعات و عبادات همگی قبول باشه.

بعد از نوشتن پست قبل ، یکی از دوستان متن زیر و برام ایمیل کرد.  این متن باعث شد بیشتر به وقایع اون روزا فکر کنم و واقعاْ به این نتیجه رسیدم که "هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست".

 قضیه رو براتون تعریف میکنم. البته اینجا نه ، تو یه وبلاگ دیگه که هرکس از اینجا رد شد فکر نکنه به خاطر نفرین اون بوده که این مسائل پیش اومده (منظورم شخص خاصیه که خودش میدونه).

 

هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست

توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود. یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود.
شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟
فردی که آن انگشتر را آوره بود گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید.

شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد وچه جمله ای به او پند میدهد؟
همه وزیران را صدا زد و گفت وزیران من  هر جمله و هرحرف با ارزشی که بلد هستید بگویید.
وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد.
دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و بیاورند. وزیران هم رفتند و آوردند.
شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت. هر کسی  چیزی گفت باز هم شاه خوشش نیامد.

تا اینکه پیر مردی به دربار آمد و گفت: با شاه کار دارم.
گفتند تو با شاه چه کاری داری؟پیر مرد گفت برایش یه جمله ای آورده ام.
همه خندیدند و گفتند تو و جمله ، ای پیر مرد تو داری میمیری تو راچه به جمله خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شود.
شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟
پیر مرد گفت : جمله من اینست "هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست"
شاه به فکر رفت و خیلی از این جمله استقبال کرد و جایزه را به پیر مرد داد.
پیر مرد در حال رفتن گفت دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست.
شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟ تو سر من کلاه گذاشتی.
پیر مرد گفت نه پسرم  به نفع تو هم شد چون تو بهترین جمله جهان را یافتی. پس از این حرف پیر مرد رفت.
شاه خیلی خوشحال بود که بهترین جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روی انگشترش حک کنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد میگفت هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست.
تا جائی که همه در دربار این جمله را یاد گرفته و آن را میگفتند که هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست.
تا اینکه یه روز پادشاه در حال پوست کندن سبیبی بود که ناگهان چاقو در رفت و ۲ تا از انگشتان شاه را برید و قطع کرد. شاه ناراحت شد و دردمند ، وزیرش به او گفت هر اتفاقی که میافتد به نفع ماست.
شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو میگوئی که به نفع ما شده. به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد و تا او دستور نداده او را در نیاورند.

چند روزی گذشت .یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد .تنهای تنها بود. ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورند. شاه را بستند و او را لخت کردند این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد. ولی پادشاه ۲ تا انگشت نداشت
پس او را ول کردند تا برود.
شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند وزیر آمد نزد شاه و گفت: با من چه کار داری؟
شاه به وزیر خندید و گفت این جمله ای که گفتی هر اتفاقی میافتد به نفع ماست درست بود. من نجات پیدا کردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی، این چه نفعی است؟ شاه این را گفت و او را مسخره کرد.
وزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم شد شاه گفت چطور؟
وزیر گفت شما هر کجا که میرفتید من را هم با خود میبردید ولی آنجا من نبودم اگر می بودم آنها مرا می خوردند پس به نفع منهم بوده است وزیر این را گفت و رفت.

پایان

پ.ن: از روز شنبه که اومدم به وبلاگ همه دوستان سر زدم، ولی تک و توک تونستم کامنت بزارم ، نمی دونم مشکل چی بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
روزمرگی(آست)
رها (آقای قاسمی)
من و ام اس (ویولت)
زنجیر عشق(حمید)
روستایی به نام قلبستان (بهانه)
یادداشتهای شخصی که عاشق جهانگردیه(سپیده)
پارمیدا عزیزم
من و همسرم عاشقانه ... (صمیم)
خانوم و آقای حلزون
زور زندگی (خودش)
و خدایی که در این نزدیکی ست(حدیث)
کاملاً شخصی (سین بانو)
ستایش (رها)
آبی - خاکستری - سیاه (کورال)
این نیز بگذرد (مهنوش)
از قلب کویر (مرجان)
دل نوشته های بیتا
هلیا
آسمان عطش
فراتر از آسمان (فرا)
تقویم صبورا
نبرد زندگی(هانیل)
خودمونی (منیژه)
منو و تنهائیام (رویا)
لحظه های ناب (آیینه و آیین)
دل نوشته ها (بانوی گیلک)
خانم لنگدراز
من فقط یک زن
کافه جویبار (اصلان)
دل نوشته های یک مادر و... (مهربانو و سورنا)
ترمه های رنگی مادر بزرگ(نسرین)
یادداشت های گاه و بیگاه (آزاده)
چند کوچه بالاتر (فرید)
گوهر زمان (غزاله)
یادداشتهای صحرا (صحرا)
رها
رز سوخته (رز)
متی و پالمی توچولوش
سینا
یه جای دنج (خانوم خونه)
مامان یک دختر مهربون (مامانی)
سوسن
هر چه میخواهد دل تنگت بگو (کیا)
اینجا ایران من زن (ایرن)
گل شب بو (زهرا سادات)
خانومی و قوقول (خانومی)
گردالی
گفتگوهای تنهایی (مسافر دنیا)
عروس جاودانی دریا(آلنوش)
وسوسه ها (شانتل)
(تمیم)
آسمان آبی من... (مهشاد)
ماه تنهای شکسته (مهدیس)
بمان همیشه بمان (دریا)
گوپولی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کد آهنگ