![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
بدینوسیله از همه دوستانی که در طول این هفته منو چه خصوصی و چه عمومی مورد لطف قرار دادن و حسابی دعوام کردن دیروز پدر همسرم از بیمارستان مرخص شدن و همسرم به آغوش گرم خانواده برگشت من خیلی مختصر نوشته بودم و این طبیعیه که بیشتر به غُر نامه شبیه بود. حقیقت اینه که من باید درکش کنم؟ بهش حق بدم؟ صبر کنم ؟ از روزی که پدر بیمارستان بستری شدن تا روز جراحی یک هفته طول کشید. در طول این یک هفته همسرم هر روز بعداز ظهر رفته بیمارستان و شب برگشته با اخم و اعصاب داغون به خاطر بیماری پدر ، ترافیک ، گرمای هوا و .... من هر روز با یه پارچ شربت خاکشیر خنک و لبخند و دلداری و نوازش ازش پذیرایی کردم. رفتم پیشش نشستم ، نوازشش کردم . یک ساعتی که گذشت حال پدر و پرسیدم جواب نداد. نوازشش کردم ، جواب نداد. دلداریش دادم جواب نداد. فکر کردم دوست داره تنها باشه. خودمو تو آشپزخونه سرگرم کردم بعد از شام دوباره خواستم باهاش حرف بزنم ، ولی باز جواب نداد ، منم چیزی نگفتم و گذاشتم راحت باشه . فردای اون روز پدر جراحی شدن و به سلامتی به بخش منتقل شدن . روز بعد من و بچه ها برای ملاقات رفتیم ( همسرم از صبح روز جراحی رفته بود بیمارستان مونده بود). همه اقوام نزدیکشون اومده بودن. یک ساعت و نیم اونجا بودم ، یک کلمه با من یا بچه ها حرف نزد. در حالیکه با ریز و درشت و فامیل هم صحبت می شد (خودم هم شک کردم که شاید منو بچه هام باعث بیماری پدر شدیم تو این چند روز از محل کار همسرم چند بار با من تماس گرفتن و از من خواستن تا پیغامشون رو برسونم و ... (این خودش داستانی داره که چرا با من تماس میگرفتن) منم مجبور بودم زنگ بزنم و پیغام هارو برسونم ، به همسرم گفتم به برادرت بگو بیاد یه روز بیمارستان بمونه تا شما هم به کارت برسی ، گفت خودشون باید درک کنن که منم کار دارم، من نباید ازشون بخوام. خوب من باید درکش کنم و بدونم که شرایط عادی نبوده. من باید خودمو بزارم جای همسرم و ببینم اگر من بودم ، رفتار بهتری داشتم؟ غیر از ناز کشیدن و کوتاه اومدن و همدردی کردن و دلداری دادن و پذیرایی کردن و صبر کردن و سکوت کردن و تحمل کردن بقیه به خاطر ایشون، راه دیگه ای بلد نیستم که درکش کنم و بهش حق بدم!!! خودم شرایط بدتر از این رو تجربه کردم . چند سال پیش در فاصله های کم مادرم سه تا بیماری و جراحی خیلی سخت داشت. تو یک موردش هم دکترا قطع امید کرده بودن . من بودم و هزار و یک مشکل نه خواهری و نه برادری که بخواد کمکم باشه . جدا از بیماری مادرم من مسئولیت سه تا بچه رو هم داشتم (چیه؟؟ داری دنبال بچه سوم میگردی؟!! از غضنفر پرسیدن چند تا بچه داری؟ ۵ تا انگشتش رو نشون داد گفت چهار تا !!! گفتن این که ۵ تاست گفت: یکی شون بچه همسایه ست که همیشه خونه ما!!! اگر به من باشه ، تازه انگشتام گرم شده و می تونم بیست صفحه براتون بنویسم. چقدر خوبه که این وبلاگ هست و شما هم هستید تا بتونم باهاتون حرف بزنم. لطفاْ راحت باشید و اگر لازم می بینید که بازم دعوام کنید ، حتماْ اینکارو بکنید . مطمئن باشید ناراحت نمی شم
آخر نوشت: علت این همه پرحرفی اینه که من از فردا تا اول ماه مبارک رمضان مرخصی هستم. فعلاْ معلوم نیست که جایی میریم یا خونه هستیم، وقتی برگشتم براتون میگم. دوستای خوبم دوستتون دارم. مواظب خودتون باشید تا من برگردم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
- راست گفتن که دوری همیشه هم بد نیست. ۱۰ روزه که پدر همسرم بیمارستان بستری هستن. روز چهارشنبه عمل جراحی داشتن، خدا رو شکر الان حالشون خوبه. این چهار روز همسرم بیمارستان همراهه پدرشِ و من فقط روز جمعه که رفتم ملاقات دیدمش. روزی چند بار بهش زنگ میزنم و باهاش صحبت میکنم. امروز صبح که بهش زنگ زدم همینکه صداش رو شنیدم مثل بچه ها زدم زیر گریه - یک ساعت بعد با دوستم که چند روزه ازش بیخبرم ، صحبت میکنم. چند وقتیه که مشکلاتی براش پیش اومده. اونم خسته و درگیر با مشکلات . دلم نمیاد از دلتنگیم براش بگم ،می دونم که ناراحت میشه ، نمی خوام فکر منم به مشکلاتش اضافه شه. موقع خداحافظی دوباره میزنم زیر گریه - برای کسی که همیشه اشکش رو کنترل کرده این گریه ها خیلی عجیبه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
بعضی وقتا یه خار کوچیک از یه شمشیر برنده تره. حواست هست؟ کاش اینو درک می کردی!!!!
پ.ن: این طرز نوشتن رو از آست یاد گرفتم.برای یه وقتایی خوبه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|