![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
کاش ای دوست تو میدانستی سفره من خالیست از محبت از عشق و در این خانه سرد ، پشت این پنجره ها دل من زندانیست و نگاهم هر روز ، روی دیوار بلندی که میان من و توست می شمارد با خویش روزهایی را که بی تو سر کرد صبور بی تو پژمرد در این تنهایی ولی افسوس که دیگر دیر است من به این تنهایی انچنان مانوسم که اگر روزی باز بگشاید دستی در زندان مرا شوق پروازم نیست
پ.ن: نمی دونم شاعر این شعر کیه. اگر کسی میدونه لطفاْ بگه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
بچه ها هنوز خواب هستن. با همسرم توی آشپزخونه سر میز صبحونه نشستیم . پرده ها رو کنار زدم و پنجره بازه. نسیم خنک صبح ، بوی گلهای یاس . چقدر این منظره رو دوست دارم. صندلی من درست روبروی پنجره س. این پنجره عشق من تو خونمونه. مردها سه دسته هستند: بعد از ۵ دقیقه میگه حواست کجاست؟ - دارم فکر میکنم. میشه بگی اونوقت شما جزء کدوم دسته از این مردها هستید؟؟!!
پ.ن: تو این دو هفته چند تا پست نوشتم ولی هر کدوم به دلیلی همونطور ثبت موقت موندن. هنوز دارم گیج میزنم مثل کسی که کابوس وحشتناکی دیده و از خواب پریده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|