![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
تقدیم به همه مادران روی کره خاکی: تاج از فرق فلک برداشتن ، جاودان آن تاج بر سرداشتن در بهشت آرزو ره یافتن، هر نفس شهدی به ساغر داشتن، روز در انواع نعمت ها و ناز، شب بتی چون ماه در بر داشتن ، صبح از بام جهان چون آفتاب ، روی گیتی را منور داشتن ، شامگه چون ماه رویا آفرین، ناز بر افلاک اختر داشتن، چون صبا در مزرع سبز فلک، بال در بال کبوتر داشتن، حشمت و جاه سلیمانی یافتن، شوکت و فر سکندر داشتن ، تا ابد در اوج قدرت زیستن، ملک هستی را مسخر داشتن، برتو ارزانی که ما را خوش تر است : لذت یک لحظه "مادر" داشتن ! "مشیری"
در ادامه مطلب در مورد تولد همسرم نوشتم.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
چند روز بیشتر به تولد همسرم باقی نمونده. پارسال با خودم عهد کردم که امسال براش هدیه تولد نخرم ولی دلم طاقت نمیاره ، میدونم که منتظره . پارسال یه تی شرت (اسمش تی شرت بود کلی سلفیدم براش) خیلی خوشگل براش خریدم. با چه ذوق و شوقی بهش دادمش . اول پرسید چند خریدی؟؟ یه بو*سه تحویلش دادم و قیمت و نگفتم. بعد گفتم زود برو بپوشش . وقتی پوشید ، بهونه کرد که برام تنگه (اصلاْ تنگ نبود، اتفاقاْ خیلی هم بهش میومد)،وقتی با تعریف و این شد که با خودم عهد کردم براش هدیه نخرم. حالا شما بگید عهدمو بشکنم یا نه ؟ پ.ن: شما که الان گفتی ، حالا شکیبا هم وقت گیر آورده تو این هاگیر و واگیر انتخابات ، مثلاْ اگر روز تولد همزمان باشه با انتخابات من چه کار کنم؟ پس لطفاْ خساست رو بزار کنار و راهنماییم کن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
- مامان تورو خدا حواست رو جمع کن که به کی رای میدی. = شما چرا اینقدر نگرانی؟ - آخه مامان جون من که نمی تونم رای بدم ، سرنوشت من افتاده دست شما = پ.ن: فسقلی طوری با ما وارد بحث میشه که بیا و ببین .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
دوستان حتماْ شعر معروف محکمه الهی رو شنیدید. حالا این شاعر خوش ذوق (ارادت داریم آقای جوادی) شعر طنزی مناسب حال و هوای این روزها سرودن ، میتونید تو وبلاگ خودشون بخونید . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
نمی دونم چندمین باره که از صبح خوندمش. از اول به آخر از آخر به اول از وسط به آخر از وسط به اول و... انگار تو برزخ گیر کردم. تا حالا باید فهمیده باشی که من برای رسیدن به هدفم راه مستقیم رو میرم . زُل میزنم به هدف و تیرو رها میکنم. دوست ندارم خودم و هدفم رو تو برزخِ کی و کجا قرار بدم. کاش قبل از اینکه این تصمیمِ جدی رو بگیری، منو در جریان میزاشتی. حالا من نمی دونم باید واقعیت رو ببینم یا چشمام رو ببندم . هنوز نمی دونم چه جوری به این نتیجه رسیدی!!! یعنی واقعیت ها رو دیدی؟ میدونی که شاید یه هرگز برای همیشه سر راهت باشه؟!! پ.ن: چشماتو ببند و به موقعیت واقعی منو خودت خوب فکر کن، شاید لازم باشه تو تصمیمت تجدید نظر کنی. دوستان من خوبم و از برزخ به همتون سلام میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|