![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
حافظ در عصر جديد نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس
پی نوشت: این شعر رو یکی از دوستان برام ایمیل کرده بود. نمی دونم شاعرش کیه ، ولی قشنگه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:9 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
ای کاش بلاگفا هم این امکان رو داشت تا بعضی نوشته ها خصوصی باشه . اونوقت راحت براتون همه چیزو تعریف میکردم (البته فکر کنم باز فرقی نمی کرد چون پسورد خصوصی رو به همتون میدادم همین قدر بگم انرژی های مثبتی که برام فرستادید خیلی کمکم کرد. وقتی تو اتوبوس تنها نشسته بودم و به این فکر میکردم که چند تا دوست برای حل مشکلم دعا کردن ، قوت قلب میگرفتم. دفعه قبل که این راهو رفته بودم باز تنها بودم ولی بیشتر ساعتی رو که تو راه بودم یه دوست خوب و عزیز دائم با اس ام اس با من در ارتباط بود و من اصلاْ متوجه نشدم که این راه دور چه طور طی شد. همیشه مشکلات بچه ها رو خودم حل میکردم و آب از آب تکون نمی خورد. اینبار به خاطر وضعیت نامساعد جسمی و روحی که داشتم، همسرم رو در جریان گذاشتم . این ماجرا با همه سختی و بدی که داشت ،دو تا حُسن داشت: ای بابا ، خوبه حالا گفتم که نمی تونم کامل تعریف کنم فعلاْ ۵۰٪ مشکل حل شده ، به خدا توکل کردم . شاید برای کمک به حل ۵۰٪ باقی مونده نیاز به آشناهاتون داشته باشم، خودم خبرتون میکنم. از همه دوستانی که دعای خیرشون رو از من دریغ نکردن و همینطور دوستانی که به من لطف داشتن و خواستن که تو حل مشکلم کمک کنن، بی نهایت سپاسگزارم. مخاطب خاص دارد: دوست مهربونم، عزیز دلم لازم دیدم باز ازت تشکر کنم ولی به چه زبونی نمی دونم! روز جمعه تو به من ثابت کردی که یه صدای گرم و یه لبخند مهربون هرچند فرسنگها باهام فاصله داشته باشه ، عجب نعمت بزرگیه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
سلام، برای انجام کاری نیاز به روحیه و انرژی مثبت دارم و صد البته دعای خیر. انرژیم کاملاْ تحلیل رفته . به شدت دچار ضعف جسمی و روحی شدم. برام انرژی بفرستید. منتظرم. دعا یادتون نره. اگر قضیه به خیر و خوشی تموم شد، حتماْ مفصل براتون تعریف میکنم. الا بذکرالله تطمئن القلوب.
بعداْ نوشتم: حذف شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
همیشه حرف رفتن که میشه، تنم میلرزه. وقتی که گفت شاید بره و بمونه، منم تشویقش کردم و براش آرزوی موفقیت کردم . ولی تا بخواد تصمیم نهایی رو بگیره من دلشوره و اضطراب داشتم . وقتی گفت نمیره ، یه نفس راحت کشیدم. به قول خودش دور یا نزدیک بودنش تفاوتی نداشت. ولی من همیشه از رفتن ترس داشتم و دارم. خودم هم علت این ترس رو نمی دونم . رفتن = از دست دادن برای همیشه
پ.ن: کسی قرار نیست بره. این فقط بیان یه حس ترس بود که برای چند لحظه تنم رو لرزوند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|