![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
افسانه هستی دو روزی بیش نبود و بس آنهم کلیم با تو بگویم چوسان گذشت یک روز صرف بستن دل شد به این و آن روز دگر به کندن دل ز این و آن گذشت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
امروز بعداز ظهر بیست سال میشه!! باورم نمی شه ، این همه سال گذشته، وقتی به سالهای پشت سرم نگاه میکنم انگار دارم خواب می بینم نمی دونم چرا ولی همش فکر میکنم که این زندگی من نیست، و همه این سالها در حال تمرین یه نمایش بودم ، نمایشی که اولش با دو تا چشم پر از اشک شروع شد . کارگردان کات داد . ولی دوباره که به صحنه نگاه کرد، گفت خوبه ادامه بدین. تو دلم گفتم باید برم و به کارگردان بگم من نقشم رو دوست ندارم، و انصراف بدم. ولی وقتی به بقیه همبازی هام نگاه کردم که چطوری همشون به من چشم دوختن و اصرار دارن که من ادامه بدم، دلم نیومد که ناامیدشون کنم. پیش خودم فکر کردم خوب این هم یه بازیه شاید آخرٍ کار خوب شد ، و من هنوز منتظر آخرِ این نمایش هستم . پی نوشت: نوشته بالا حسِ درونی من از زندگیمه .اگر بخوام ادامه این حس رو بنویسم ، خیلی طولانی میشه پس همین چند سطر کافیه. این فقط یه حسه و اصلاْ دلیل بر راضی بودن یا نبودن من از زندگیم نیست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|