![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
مدت زیادی از آشنایی مون میگذره، شاید نزدیک به 15 سال! نمیشه گفت خیلی به هم نزدیک بودیم اما خوب از کارها و اتفاقات زندگی هامون با خبر بودیم. همون اوایل آشنایی بود که شوهرش ورشکست شد و به خاطر بدهی های سنگینش افتاد گوشه زندان. خوب برای من جالب نبود که بخوام به خاطر این قضیه سرک بکشم توی زندگیش ولی یه روز خیلی اتفاقی که هم رو توی یه مهمونی دیدیم، سر صحبت باز شد و ازم پرسید: - هنوز م سر کار میری؟ = آره، چطور مگه؟ - با بچه برات سخت نیست؟ = خوب بدون سختی که نیست ولی من دیگه باهاش کنار اومدم و ازش راضی ام! این رو که گفتم،آهی کشید و ادامه داد: - کاش منم همون موقع که شرایطش رو داشتم، میرفتم سر کار تا الان خودم و بچه ام اینقدر دچار سختی نباشیم. = خوب سختی توی همه زندگی ها و کارها هست.عادت میکنی کم کم. - خبر داری زندانی شده؟ سرم و به نشونه تایید تکون میدم و نگاهم رو به لب هاش میدوزم که داره بغضش رو باهاشون قورت میده. باز یه آه سنگین میکشه و ادامه میده: - حالا کاش مصیبت فقط خودش بود و نبودنش! این مادر پیرش هم شده واسه من درد سر، خودم نون ندارم بخورم باید خرج دوا درمون اون رو هم بدم... = صبور باش زن، حالا بگو ببینم مادرش از کجا اومد توی زندگی شما؟ - شوهرم که رفت زندان، دیگه نمیتونستم توی خونه اجاره ای بمونم! ناچار شدم که برم خونه مادر شوهرم، توی همین شهرک های اطراف تا دیگه نخوام اجاره خونه بدم. خلاصه حکایت من و بچه ام شده اینی که الان میبنی! اونجا نه امکاناتی هست و نه وسیله آسایشی... = مخارج زندگیتونو چه جوری تامین میکنی؟ - دو تا اتاق از خونه مادرشوهرم رو دادیم اجاره، یه کمی هم پدر و مادرم کمک میکنن، هر وقت هم بتونم خیاطی می کنم. = به به پس هنرمندم شدی... راستی من یه پارچه دارم خیلی وقته می خوام بدوزمش ولی خیاط خوب پیدا نکردم، تو می تونی برام بدوزی؟ با این حرف من سرش رو بالا میگره و با یه خنده سرد میگه: - آره میدوزم ولی دو برابر باهات حساب میکنم... میدونی دلم میخواد شوهرم که از زندان اومد بیرون یه کار خوب پیدا کنه و بیایم کرج زندگی کنیم، یه خونه داشته باشم که سه تا اتاق خواب داشته باشه. = حالا دو تا اتاق داشته باشه نمی شه؟ - میگه نه . یه اتاق برای خودمون، یکی برای بچه، یکی هم برای مادر شوهرم! .... مجلس که تموم شد، موقع خداحافظی نشونی خونه مادر شوهرش رو گرفتم و قرار هفته بعد رو باهاش گذاشتم تا پارچه رو ببرم پیشش. وقتی برگشتم خونه با همسرم در موردش صحبت کردم و گفتم که نیاز به کمک دارن و بیشتر از کمک مالی از لحاظ روحی تحت فشار هستن. همسرم هم قبول کرد که هفته آینده همراهم بیاد تا با هم بهشون سر بزنیم. روز قرارمون شد و سر راه یه جعبه شیرینی خریدیم و با همسرم رفتیم خونه شون. جای با صفایی بود ولی چون از شهر دور بود امکانات رفاهی نداشت. دو ساعتی اونجا بودیم. پارچه ام رو بهش دادم و مدل لباس رو هم انتخاب کردم و برگشتیم. تا لباسم آماده شه و من بتونم اون رو ازش بگیرم، کلی بهش نزدیک شدم و خلاصه خیلی باهام درد دل کرد. بهم گفت که دفعه اول نیست که شوهرش ور شکست شده و به زندان افتاده و خلاصه دائم از این شاخه به اون شاخه میپره. آدم بلند پروازیه و به کم قانع نیست... بعد از اینکه لباسم رو هم آماده کرد و کارش تموم شد باز هم هر چند وقت یه بار بهشون سرمیزدیم تا اینکه بالاخره شوهرش از زندان آزاد شد. دوباره رفت سر کار و بعد از چندسال تونست بدهی هاش رو بده و نمیدونم چطوری دری به تخته خورد و یه دفعه وضع شوهرش خوب شد. یه روز بهم زنگ زد و خیلی خوشحال گفت که میخواد یه مهمونی بگیره و میخواد که من هم حتما برم خونشون. منم خیلی خوشحال شدم و دعوتش رو قبول کردم. نشونی که از خونه اش بهم داده بود توی محله های بالا شهر بود وقتی وارد خونه اش شدم، باورم نمی شد این خونه و زندگی اونها باشه. عجب خونه ایی، چه اسباب و اثاثیه ای، از مبلمان و دکوراسیون که دیگه نگو. با روی باز ازم استقبال کرد و منم بهش تبریک گفتم. از خوشحالی تو پوستش نمی گنجید، منم خیلی خوشحال بودم. وقتی همه مهمون ها اومدن و هر کی سرش به کسی گرم بود، اومد و کنارم نشست و برام تعریف کرد که شوهرش توی کارش خیلی پیشرفت کرده و حسابی نونش افتاده تو روغن. این خونه رو خریده و تمام اثاثیه رو هم از نو گرفتن! - روزی که می خواستیم بیایم اینجا بهم گفته فقط یه دست لباس بپوش، لازم نیست هیچ چیز با خودتون بیارید. و خدا رو شکر می کرد که از اون همه سختی نجات پیدا کردن. ... از اون روز به بعد دیگه کمتر از هم خبر داشتیم. گاهی تلفنی باهم صحبت می کردیم و گاهی هم تو مهمونی ها با هم بودیم. چند سالی گذشت و باز دورا دور می شنیدم که انگار دچار مشکلاتی شده ولی چون عادت ندارم تو زندگی مردم سرک بکشم به روی خودم نیاوردم. البته میدونستم که باز بچه دار شده. یه روز تو مطب دکتر اتفاقی دیدمش. خوب خیلی تا نوبت من مونده بود و همین بهونه خوبی شد تا بتونم باهاش حرف بزنم. باز برام درد و دل کرد و از شوهرش گله کرد و اینکه از زندگیش ناراضیه... - یه روز شوهرم اومد خونه خیلی ناراحت بود. وقتی علت ناراحتیش رو پرسیدم، ازم قول گرفت که سر و صدا راه نندازم و بهش کمک کنم. اولش فکر کردم دوباره تو کارش به مشکل برخورده ، بهش گفتم من عادت دارم، بگو چی شده ولی شوهرم اصرار داشت که من قول بدم و آروم باشم. بهش قول دادم که سر و صدا راه نندازم و کمکش کنم. شروع کرد به صحبت، اولش کلی مقدمه چینی کرد ، منظورشو نمی فهمیدم. بهش گفتم برو سر اصل مطلب ، من که از حرفات چیزی نفهمیدم. متوجه شده بود که من عصبی و کلافه شدم برای همین دوباره ازم قول گرفت. این بار حرفاش رو می شنیدم و می فهمیدم ولی دیگه چشمام جایی رو نمی دید. وقتی به خودم اومدم که شوهرم با یه لیوان آب قند بالا سرم بودم. = خوب مگه چی بهت گفت: - آقا سر من هوو آورده بود و یه بچه هم ازش داره. بچه اش از بچه من یک سال و نیم کوچیکتره... حالا اصلا مشکلش این نبود، چند ماهی میشد که فهمیده بود اون زنش با یه مرد رابطه داره و اون هم تصمیم گرفته بود طلاقش بده ولی نمی خواست بچه رو بده به زنش. از من خواست که بچه هووم رو قبول کنم و بزرگش کنم! اینها رو که می گفت، یاد دفعه قبلی افتادم که دچار مشکل شده بود و برام از سختی هاش گفت.بلند شدم و از آبسرد کن مطب، یه لیوان آب براش ریختم و دادم دستش.اشک هاش هم دیگه قطره قطره روی صورتش سر میخوردن! = خوب تو که فهمیدی، چه کار کردی؟ - چه کار باید میکردم، خواستم ازش طلاق بگیرم ولی وقتی خانواده ام موضوع رو فهمیدن جلوم وایستادن و گفتن حالا که به نون و نوایی رسیده و وضعش خوب شده میخوای زندگیت رو بهم بریزی؟ این همه سال سختی کشیدی، حالا باید گذشت کنی . شوهرم هم برای اینکه من رو راضی کنه، دو تا از خونه هاشو به نامم کرده و زنش رو طلاق داد و بچه رو آورده پیش من.طفل معصوم دلم براش میسوزه. = خانوادت درست گفتن. حالا اون یه اشتباهی کرد، تو نباید خامی میکردی. خوب کاری کردی که ازش گذشتی. - فکر کردی همین جا تموم شد؟ چند وقت بعد فهمیدم که با یه دختر دیگه دوست شده اما این بار زرنگ شده، زنه رو عقد نکرده ولی براش خونه گرفته، ماشین گرفته، خرجی اش رو میده و با هم خوش میگذرونن. در هفته دو شب بیشتر خونه نمیاد. همش بهونه کارو میاره و میگه گرفتارم. شب ها که نمیاد خونه، نیمه شب از خواب بیدار میشم و تو این خونه بزرگ قدم میزنم. از این اتاق به اون اتاق میرم. بی صدا گریه میکنم که بچه ها از خواب بیدار نشن. تو حسرت چند سال پیش موندم، اون روزایی که باید خیاطی میکردم تا پول بهش برسونم که تو زندان بهش سخت نگذره. اون روزایی که هزارتا آرزو داشتم. حالا به همه آرزوهام رسیدم ولی در عوض مرد زندگیم رو از دست دادم. عرق سردی روی پیشونیم نشسته و حس بدی دارم.حس تهوع، شاید حس تنفر....تا میام خودم رو جمع و جور کنم وحرفی بهش بزنم تا آرومش کنه، منشی مطب صدام میکنه، نوبتم شده . بلند میشم به طرف در اتاق دکتر میرم. برمیگردم نگاهش میکنم، با یه لبخند تلخ بدرقه ام میکنه...از اتاق دکتر که میام بیرون می بینم که رفته. پی نوشت: دوست خوبم ازت ممنونم، خیلی زحمت کشیدی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|