![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
سلام. خوبین؟ منو ببخشید این روزا اوضاع خیلی شیر تو شیره . یه دفعه یه نفر ساعت ۸ صبح میاد اتاقم ۱۲ ظهر میره. آخه من چه کار کنم؟؟ الان تقریباْ آخر وقته و خدا بخواد کمی اوضاع آرومه . ایمیلمو چک میکردم این مطلب رو یکی از دوستان برام فرستاده ، به نظرم جالب اومد گذاشتم اینجا شما هم بخونید. کار بسه دیگه یه کم هم استراحت کنید. بفرمایید چایی .
دفتر خاطرات یک عروس سهشنبه ما تصمیم گرفتیم واسهی شام سالاد میوه بخوریم . در روش تهیهی اون نوشته بود « بدون پوشش سرو شود » (dressing= لباس ، سسزدن) خب من هم این دستور رو انجام دادم ولی ریچارد یکی ازدوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون . نمیدونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسهشون سالاد رو سرو میکردم اون جور عجیب و شگفتزده به من نگاه میکردن. چهارشنبه من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسهی اینکار که میگفت قبل از دم کردن برنج کاملا شست و شو کنین. پس من آبگرمکن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم . ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت . پنجشنبه باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسهش سالاد درست کنم . خب من هم یه دستور جدیدرو امتحان کردم . تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین . خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیدا کردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پلا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بلای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره. ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟؟ نمیدونم چرا ؟ عجیبه !!! حتما خیلی تو کارش استرس داشته. باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم. جمعه امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم . نوشته بود همهی مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک . (beat it = در غذا : مخلوط کردن ، در زبان عامیانه : بزن به چاک) خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونهی مامانم . ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوریکه ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند. شنبه ریچاردامروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسهی مراسم روز یکشنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه میشه یه مرغ رو واسه یکشنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد . قبلا به این نکته تو مزرعهمون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفشهای خوشگلش ...وای من فکر میکنم مرغه خیلی خوشگل شده بود.. وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع کرد تا شمارهی 10 به شمردن و ولی بازم خیلی پریشون بود. حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسهش برقصه. وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و زاری و هی داد میزد آخه چرا من ؟ چرا من؟ هووووم ... حتما به خاطر استرس کارشه .... مطمئنم ...
پی نوشت: شما هم تو کارتون استرس دارین؟ آخر هفته خوبی داشته باشید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
"نیمه پنهان من" یک ساله شد. اهل دل ای نازنین هایم ســــلام سایه تان همیشه اینجا مستدام بـــا شما قلـــبم منور می شـود حالِ من یک حال دیگر می شود حرف دل، اینجا پناهم داده اسـت دلبـــری قــولِ نگاهم داده است بزمتان، جــانِ مرا بــر بــاد کـــرد حــرف دل، ما را چنین معتاد کرد حرف دل، پُر گشته از یاران عشق گونه ها تَر گشته از باران عشـق
موزیک وبلاگ تقدیم به همه شما
پی نوشت: فکر میکنم شعر بالا همه احساسم رو به شما دوستان عزیز بازگو میکنه. نیازی هست که بگم چقدر برام با ارزشید؟! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|