تبليغاتX
نیمه پنهان من
اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم
 

از خرید برگشتم. برای مهمونی فردا گوشت و مرغ خریدم . سرم حسابی شلوغه. دست تنهام . همسرم تو حیاط خودشو مشغول کرده و به باغچه آب میده. دخترم بعد از یه هفته برگشته خونه و رفته دیدن دوستاش. وروجک هم رفته دوش بگیره و دائم منو صدا میکنه.

صدای زنگ تلفن میاد. چاقو به دست از آشپزخونه میام بیرون تا جواب تلفنو بدم. به محض اینکه گوشیو برمیدارم ، قطع میکنه. هنوز به آشپزخونه نرسیدم که دوباره تلفن زنگ میزنه. اینبار قبل از جواب دادن به شماره نگاه میکنم . شماره تلفن از این اعتباری هاست و غریبه.

- الو  ، دوباره  قطع میکنه.  دوباره می گردم.

بعد از ۵ دقیقه دوباره تماس و قطع . تماس و قطع و...

حسابی شاکی شدم . باز تلفن زنگ میزنه. از پنجره آشپزخونه همسرمو صدا میکنم و میگم بیا و تلفن و جواب بده.

دوست نداره از باغچه دل بکنه . میگه کار دارم. من هم دیگه جواب نمی دم. ولی هر بار که صدای زنگش میاد وسوسه میشم که برم و شماره رو نگاه کنم . از خستگی نفسم بالا نمیاد.

وروجک رضایت داده و از حمام اومده بیرون. باز صدای زنگ تلفن درمیاد. تا وروجک میگه الو ، دوباره قطع میکنه. سه بار دیگه این اتفاق میوفته.

وروجکم عصبانی شده با صدای بلند غر میزنه و شکایت میکنه . دوباره زنگ میزنه. میگه مامان خودت جواب بده. میگم کار دارم . میره سمت حیاط و پدرشو صدا میکنه (شما بخونید جیغ میکشه) باباجون خسته شدم خودتون بیاین جواب بدین. با کولی بازی پدرشو مجبور میکنه بیاد تو و جواب تلفنو بده و باز هم صدای بوق .

دخترم تازه از بیرون اومده که باز صدای تلفن در میاد. دخترم گوشیو برمی داره و می بینم که داره با یه نفر صحبت میکنه . بعد هم میگه اشتباه گرفتین و قطع میکنه. ازش میپرسم کی بود؟ میگه اشتباه بود. وقتی شماره رو کنترل میکنم متوجه میشم که همون شماره ست . منتظر میشم تا دخترم لباسشو عوض میکنه و میاد پیشم .

- مامان جون کمک میخوای؟  دوباره زنگ تلفن.  دوباره جواب میده . و میگه آقای محترم اشتباه گرفتین.
میگم باهات حرف زد؟ با تعجب نگاهم میکنه میگه بله. موضوعو براش تعریف میکنم.
- میخنده و میگه مامان با نازیلا کار داشت. اشتباه گرفته بود.
- نازیلا کیه؟
- دوستشه دیگه . انگار با هم قهر کردن . این پسره هم نمی دونم چرا همش اشتباهی خونه ما رو میگیره.

پنج شنبه صبح زود از خواب بیدار میشم . باید تدارک ناهارو ببینم. وروجک  برای مدرسه آماده میشه . دخترم هنوز خوابه .  همسرم برای خرید میوه میره بیرون. در حال آشپزی هستم، که تلفن زنگ میزنه ،  شماره  رو نگاه میکنم یه شماره غریب دیگه .

- الو ، قطع میکنه.

دخترم بیدار شده و اومده کمک من. باز تلفن زنگ میزنه . دخترم گوشیو برمی داره، دوباره قطع میکنه. بهش میگم شما جواب نده، بزار خودم جواب میدم. دوباره زنگ میزنه.

- گوشیو برمی دارم. اینبار با یه صدای مهربون و دلبر میگم الو ، بفرمایید. بعد از دو ثانیه طرف میگه سلام. با همون لحن آروم جوابشو میدم. میگه ببخشید ، مثل اینکه اشتباه گرفتم. بهش میگم نه آقا درست گرفتین، بفرمایید.  شما با کی کار دارین؟ میگه با خواهر زاده م. بهش میگم از صبح سه بار زنگ زدین و قطع کردین، چرا؟ عذر خواهی میکنه و میگه جواب که می دادین متوجه میشدم اشتباه گرفتم ، قطع می کردم.

از دیروز تا حالا نسبت به زنگ تلفن آلرژی پیدا کردم. دلم می خواد سرش داد بزنم . ولی می دونم بی فایده ست. با همون لحن مهربون ازش می پرسم که شما از کجا تماس می گیرید؟ میگه از .... میگم چه شماره ای رو میگیرید؟ شماره رو برام میخونه و من یادداشت می کنم. بهش میگم این شماره به نام کی هست؟ راضی نمیشه اسم طرف رو بگه . مجبور میشم با زبون بازی راضیش کنم تا اسم طرف رو بگه.

میگه خانوم این خط واگذار شده به شما؟ میگم نه.

حالا وقتشه که نقاب مهربونیو کنار بزارم. با عصبانیت بهش میگم آقای محترم از دیروز تا حالا ۱۰۰ بار تلفن ما زنگ خورده و همه هم با خواهر زاده شما کار داشتن ، لازمه به اطلاع تون برسونم که الان همسرم رفته که از دست شماره هایی که با خونه ما تماس گرفتن شکایت کنه.

- شکایت؟ برای چی؟

- برای اینکه خواهر زاده محترم شما شمارشو دایورت کرده روی شماره ما ، ماشاالله مثل اینکه سرشون هم خیلی شلوغه چون از دیروز ۱۰۰ بار تماس داشتن.

آقاهه طفلک از اینکه اسم خواهر زادش و شمارشو به من داده بود پشیمون شده بود.

- بهش گفتم من تا یک ساعت  بهتون مهلت میدم. به خواهر زادتون بگین که شمارشو درست کنه والا هرچی دیده از چشم خودش دیده.

اون روز دیگه کسی از دوست و آشنا  نازیلا زنگ نزد.

دو روز بعد عصری تو خونه داشتم رفت و روب می کردم که تلفن زنگ زد. گوشیو برمیردارم. یه آقایی خیلی گرم و صمیمی شروع میکنه به احوالپرسی.
من: شما؟
آقاهه: منو نشناختین؟
من: نه، میشه لطفاْ خودتونو معرفی کنید.
آقاهه: من دایی نازیلا هستم.
من: نازیلا ؟؟!! به جا نمیارم.
آقاهه: چند روز پیش با هم آشنا شدیم. چرا از صبح تا حالا هر چی زنگ میزنم گوشیو برنمی دارین؟
من: رسماْ دو تا شاخ رو سرم سبز شده. میگم شما با کی کار دارین؟؟
آقاهه: با شما و شروع میکنه به یادآوری ماجرای چند روز پیش  .
من: آهان ، یادم اومد . ببخشید نشناختمتون. من از شما ممنونم کمک کردین که این مشکل حل بشه.
آقاهه: خواهش میکنم. این سعادتی بود که من با شما آشنا بشم.
من : حالا امری داشتید؟
آقاهه: خواهش میکنم. می خواستم با هم بیشتر آشنا بشیم.
من : ببخشید ، یه لحظه گوشیو نگه دارید تا من برگردم.
همسرمو صدا میکنم و بهش میگم باز با نازیلا کار دارن . بیا خودت باهاش صحبت کن. میگه داییش هستم.
همسرم گوشیو برمیداره و ...
من: در حالیکه از تصور قیافه دایی نازیلا خنده م گرفته به همسرم نگاه میکنم و تشویقش میکنم .

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 

۱- امروز ساعت ۶ صبح عزیز دلم، نازنین دخترم اومد .

۲- حالم بهتره و دوباره دارم  به زندگی عادیم برمیگردم.

۳- دیروز به وسیله یه کامنت خصوصی به جشن وبلاگ نویسان برتر زن دعوت شدم، یعنی کی منو معرفی کرده؟ دوست داشتین بهم بگین، میخوام بدونم کیه که منو اینقدر دوست داره .

۴- با اجازه همتون با پست قبلی ، این قسمت از خاطراتم رو تموم کردم (چون ادامه = تیمارستان). از همه شما دوستان که با خوندن خاطرات من ناراحت شدین و خیلی هاتون خاطرات تلخ زندگیتون براتون تداعی شد معذرت میخوام ، امیدوارم که منو ببخشید .

۵- من با هیچکدوم از شخصیت های خاطراتم ازدواج نکردم (جهت اطلاع کسانی که دوست داشتن بدونن ولی روشون نمی شد بپرسن).

۶- تو این مدت نتونستم درست و حسابی بهتون سربزنم، شرمنده ام.

 ۷- فردا مهمون دارم، یه غذای خوب می خوام درست کنم مرغ نباشه ، قیمه و قورمه هم نباشه ، به نظرتون چی درست کنم؟؟ یه سوپ یا آش خوشمزه هم پیشنهاد بدین به جز سوپ جو و آش ماست و آش رشته آخه این سه تا خیلی تکراری شدن .

۸- هفته آینده منتظر یه خبر مهم هستم، دعا کنید که این خبر مهم خوب باشه.

۹- راستی من اصلاْ بهتون گفته بودم که دخترم کجا رفته بود که حالا میگم اومد .

۱۰- بعضی ها که آسه میاین و آسه میرین، بخدا من شاخ ندارم . تو که میای ، پس چرا یواشکی؟ بله با خودت هستم (شما نپرسید منظورم کیه، خودش میدونه ) .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 

به تاریکی خیره شدم. جاده خیلی خلوته ، به نظر میاد هیچکس به اندازه ما برای رسیدن به منزل عجله نداره. به ندرت ماشینی از کنارمون رد میشه.

از بابا سئوال میکنم چقدر مونده برسیم؟ یک شاید هم یک ساعت و نیم دیگه میرسیم.

عمو برمیگرده نگاهم میکنه و میگه یه چرت بزن . چشمات قرمز شده. هیچی نمیگم . تو دلم به حرف عمو میخندم ، آخه تو این تاریکی قرمزی چشمهای منو از کجا دیده؟ عمو دوباره برمیگرده به طرف من و میگه تو جوونی و تحملت زیاده. باید بیشتر مواظب پدر و مادرت باشی . الان امیدشون به تو . مادر سرشو بلند میکنه و میگه خدا رو شکر من  بچه هام خوب هستن. من ازشون راضی هستم خدا هم ازشون راضی باشه.

سعی میکنم چشمامو ببندم ، شاید بتونم کمی بخوابم. از صبح که از خواب بیدار شدم حال و روز خوبی نداشتم. دیگه نمی خوام به چیزی فکر کنم. راستی عمو منظورش از اینا حرفا چی بود؟ یعنی چی که من تحملم زیاده؟ چیو باید تحمل کنم؟ امید والدینم، بخصوص مادرم برادرمه. منم همینطور بعد از خدا دلم به برادرم بعد به مادرم خوشه. البته بابا هم هست . ولی اگر بخوام درجه بندی کنم اینجوریه.

یادم میاد از روزی که برادرم ۱۳-۱۴ سالش شد خیلی از مشکلات ما حل شد. طفلی داداشم خیلی زود مرد شد. یعنی مجبور بود که مرد بشه. با اختلاف سنی زیادی که بین بابا و مادر بود مشکلات زیادی تو زندگیمون داشتیم. بابا تقریباً سنی ازش گذشته بود و مادر تازه ۳۵-۳۶ سالش بود. وجود یه مرد جوون تو خونه ما حکم یه ناجی و پشتیبان و داشت. خدا رو شکر داداشم زود به این نیاز خانواده پی برد و با وجود سن کمش تونست برای ما همون پشتیبان باشه. کسی که نه تنها ما بلکه همه فامیل با افتخار ازش صحبت میکردن.

خدایا این جاده تا کجا ادامه داره؟ خسته شدم. همه جا تاریک و سیاهه. تو این همه سال که این جاده رو رفتیم و برگشتیم هیچوقت اینجور راه طولانی نبوده. انگار این جاده و سیاهیش میخواد تا قیامت ادامه داشته باشه.

 عمو شروع کرده به صحبت کردن گاهی با مادرم گاهی به پدرم و بعضی اوقات هم خطاب به من یه چیزایی میگه. عمو چرا اینجوری شده. معمولاً آدم پرحرفی نیست. من و مادر به هم نگاه می کنیم. بانگاهم از مادر میپرسم که منظورش از اینا حرفا چیه؟ مادر هم با اشاره چشم بهم میفهمونه که منظور عمو رو نمی دونه.

عمو بین صحبتش اشاره میکنه به پسرعمه ام که چند ماه پیش تو جبهه شهید شده. از عمه میگه از شوهر عمه میگه از خواهر و برادراش. از روزی که بهشون خبر شهادت پسرشونو داده بودن. 

دیگه رسیدیم. وارد شهر شدیم. هر چی به خونه نزدیکتر میشیم عمو تندتر صحبت میکنه و بین حرفهاش ما رو به آرامش دعوت میکنه. خودش هم دیگه متوجه نیست چی میگه. بابا و مادر به هم نگاه میکنن . بابا به عمو میگه حسین آقا حالت خوبه؟ عمو یه لحظه به خودش میاد و میگه بله خوبم. عمو ساکت میشه. 

 بابا ماشینو نگه میداره. همه به هم نگاه می کنیم. هر کدوم تو صورت عمو دنبال یه جواب هستیم.

مادر: حسین آقا چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ کسی طوریش شده؟

عمو: نه زن داداش . چه اتفاقی.

مادر: حسین آقا ، از وقتی حرکت کردیم دلشوره دارم و بیقرارم. ولی سعی کردم آروم باشم. ولی الان دیگه طاقتم تموم شده. راست بگین کسی طوریش شده؟

عمو: نه زن داداش .

مادر: **  (برادرم) طوری شده؟

عمو: زن داداش این چه حرفیه؟ شما که هفته پیش پسرتونو دیدین. تو این یه هفته چه اتفاقی میخواد بیافته؟ آقا داداش چرا وایستادین. بریم دیگه.

انگار عمو عجله داره. مثل اینکه ماموریتی داره که باید به پایان برسونه. 

حرکت می کنیم. به سر خیابون خودمون نزدیک میشیم. به سر کوچه که میرسیم بابا دوباره ترمز میکنه. همه با ترس و اضطراب به هم نگاه می کنیم. مادر رنگ به رو نداره. خواهر کوچولوم از خواب بیدار شده و گریه میکنه. بابا نفسهاش به شماره افتاده. سه تایی به عمو نگاه می کنیم. این چیه؟ چرا اینجاست؟

عمو آروم میگه نمی دونم ، مال کیه. مادر در ماشینو باز میکنه پیاده میشه ، منم دنبالش یه حجله با چراغهای روشن ، بدون عکس و نام .دور اون حجله روشن می چرخیم . داریم دنبال اسم و عکسش می گردیم . عمو پیاده میشه. میگه زن داداش سوار شین.

چراغهای سر در همه همسایه ها روشنه. کوچه روشنه روشن . به خونه نزدیک میشیم. عمو زودتر از ما پیاده میشه. ما هیچکدوممون توان پیاده شدن از ماشینو نداریم. انگار به صندلی ها چسبیدیم. جرات نگاه کردن به همو نداریم. عمو به پشت در نرسیده ،  در خونمون باز میشه. ما همینطور تو ماشینیم.

داییم از خونه بیرون میاد . در سمت مادر و باز میکنه و سلام میده. مادر میپرسه داداش اینجا چه خبره؟ چی شده؟
- هیچی خواهرم . چیزی نشده. بیا پایین.

داداش شما خونه ما چه کار می کنید؟ خواهر جون بیا پایین ، بریم تو بهت میگم.

عمو هم اومده سراغ بابا تا از ماشین پیاده ش کنه. خواهر کوچولوم تو بغل منه . همدیگرو سفت بغل کردیم. اون طفل معصوم هم ترسیده.  زن دایی میاد بیرون بچه رو از بغل من میگیره . حالا دیگه تو روشنایی چشمهای قرمز و ورم کرده دایی و زن دایی معلومه. فقط چراغ های حیاط روشنه و خونه تاریکه. مادر میخواد بره تو خونه. دایی جلوش وایستاده. میگه خواهر جان اینجا بشین . رو تنه درخت کنار باغچه مادر و بابا می شینن. انگار سه تایی لال شدیم. دایی میگه خواهر تورو خدا آروم باش تا بهتون بگم. من وسط بابا و مادر وایستادم. دایی به زن دایی اشاره میکنه که منو ببره کنار. دست زن دایی رو پس میزنم . دایی میگه ** (برادرم) مجروح شده ، تو بیمارستانه. مادر جیغ میکشه و میگه داری دروغ میگی ، چی شده؟ دایی میگه راست میگم، تو بیمارستانه.

مادر : کدوم بیمارستان؟ کجاست؟ بچه م کجاست؟ با اولین جیغ مادر در حیاط باز میشه. همه همسایه ها میان تو حیاط. انگار که امشب همشون بیدار بودن و منتظر رسیدن ما بودن. چراغ های خونه روشن میشه و خاله ها و دایی ها از خونه میان بیرون.

قیامت برپا میشه.

 

 پی نوشت: نوشتن این چند خط ۴ روز طول کشید. فکر نمی کنم بتونم ادامه بدم. یادآوری این خاطرات دیوونم کرده.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 8:36 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 

دوستای خوبم ببخشید که خاطراتم خیلی به هم ریخته شده. بعد از گذشت سالها اولین بار که این قسمت از زندگیم و تعریف می کنم. از اینجا به بعد رو با درد و رنج زیادی نوشتم به بعضی قسمتها که رسیدم از شدت اشک مجبور شدم صفحه رو ببندم و نوشته هام پاک شد و مجبور شدم دوباره بنویسم. حتی چند بار از نوشتن ادامش منصرف شدم ولی دوست ندارم که کار نیمه تموم داشته باشم. حالا که شروع کردم باید تمومش کنم. فقط با عرض شرمندگی قسمت هایی که خیلی منو اذیت میکنه خلاصه تر مینویسم.

خاله پشت پنجره وایستاده . درو می بندم ، چرا رضا اینجوری شده بود؟ شونه هامو بالا میندازم. خاله با دست اشاره میکنه که چرا نمیای تو.

خاله با شیطنت لبخند میزنه و میگه خوب؟ میگم: خاله نمی دونم چش بود. فکر کنم حرفهایی رو که به من زده به مامانش گفته ، مامانش هم دعواش کرده.

میگه بهت چی گفته؟
- هیچی، چیزی نگفته.

بیا اینجا بشین . باید همه چیزو برام تعریف کنی. زود باش .

خیلی خلاصه برای خاله تعریف میکنم. خاله هم تاییدش میکنه و میگه پسر خوبیه .  بلند میشه یه نوار میزاره تو ضبطو روشنش میکنه ، شروع میکنه به رقصیدن و منو هم میکشونه که بیا برقص. میگم خاله حالم خوب نیست. بلند میشم ضبطو خاموش میکنم .

مادر و بابا میان . شوهر خاله تازه از سرکار برگشته. سرش درد میکنه به خاله میگه یه مسکن برام بیار. عمه مادر برای شام دعوتمون کرده. صدای زنگ در میاد . شوهر خاله میره درو باز میکنه ، ده دقیقه طول میکشه تا برگرده . صدای تعارف کردنش رو می شنویم . از پنجره به حیاط نگاه میکنم ، عموم (منظورم عموی واقعیمه نه پدر رضا) همراهشه. میان تو .

عموم اومده که مارو ببره خونه خودش . مادر میگه شام خونه عمه دعوت داریم. فردا میایم خونه شما. عمو میگه نه حتما باید امشب بیاید. خانومم شام درست کرده. اینبار بابا میگه آخه عمه اینا منتظرن ، بد میشه . عمو اصرار میکنه و میگه من الان بهشون زنگ میزنم. مادر کمی ناراحت شده ، ولی به روی خودش نمیاره. عمو با شوهر خاله میرن تو اون اتاق که تلفن بزنن. وقتی برمی گردن عمو میگه ، خوب ازشون معذرت خواهی کردم ، حاضر بشین که بریم.

من همیشه خونه عموم رو دوست داشتم . به یه شکل خاص ساخته شده، ولی امروز خونه عمو یه جور دیگه شده . تلفن پشت تلفن . همه تماس ها رو عمو جواب میده. مثل اینکه از قبل به بچه ها سفارش کردن که به تلفن جواب ندن. بار آخر که عمو با تلفن صحبت میکنه به مخاطبش میگه ، امشب راه میافتیم . بابا و مادر بهم نگاه میکنن، ولی چیزی نمی گن.

عمو، خانومش رو صدا میکنه و میگه خانوم شامو زود بیار بخوریم، باید برم تهران. خانوم عمو هم بدون هیچ سئوالی میگه چشم. عمو رو میکنه به بابا و میگه: آقا داداش شما تا کی اینجا هستید؟ بابا به مادر نگاه میکنه ، مادر میگه تا فردا یا پس فردا.

عمو خودشو جابه جا میکنه و به مادر میگه، زن داداش میدونید که ماشینمو فروختم، الان برادر زنم زنگ زده بود می گفت یه ماشین تر و تمیز برام پیدا کرده ، ولی چون مشتری داره ، گفته اگر ماشینو می خوام  تا فردا صبح خودمو برسونم تهران .به صاحب ماشین گفته تا فردا صبر کنه ،  مادر به بابا نگاه میکنه . متوجه منظور عمو نشده. بابا بیخیال به سیگارش پک میزنه.

عمو دوباره مٍن مٍن کنان میگه ، شما که می خواین فردا برگردین ، راستش من چون پول ماشین همراهمه ، اگه امشب با هم راه بیافتیم بریم خیلی خوب میشه. بابا میگه برای من فرق نمی کنه و به مادر نگاه می کنه. مادر میگه کاش زودتر میگفتین از فامیل خداحافظی می کردیم. عمو میگه تلفنی ازشون خداحافظی کنید. هوا تازه داره تاریک میشه ، خانوم عمو سفره  شامو پهن میکنه .

بعد از شام مادر به چند تا از فامیل نزدیک زنگ میزنه و ازشون خداحافظی میکنه. باید بریم خونه خاله ، وسایلمون اونجاست. از خانواده عمو خداحافظی می کنیم و عمو با ما میاد. میریم خونه خاله ، منو مادر میریم تو و وسایل رو جمع و جور می کنیم ، خداحافظی می کنیم و حرکت می کنیم. منو مادر عقب نشستیم ، عمو جلو نشسته و بابا هم پشت فرمونه. خواهرم خوابیده. بابا و عمو با هم صحبت میکنن . عمو سعی میکنه که مادر رو هم وارد صحبت کنه. مادر کمی دلخور شده.

سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و بیرون و نگاه میکنم. فکرم پرواز میکنه به شب قبل همین موقع . به حرفهای رضا فکر می کنم، به وعده وعید های که بهم داد. گفت قول میدم که خوشبختت کنم. گفت میخواد خونه بخره. چه خوبه که آدم از اول زندگیش خونه داشته باشه. گفت دلش می خواد با هم بریم برای پسندیدن خونه. راستی یعنی این همه پول داره؟ شاید هم همینجوری یه چیزی گفته ، ولی نه بهم  گفت فکر کن ببین دوست داری خونت تو کدوم محله باشه . خوب حتماً باباش کمکش می کنه.

یاد حمید می افتم به این فکر میکنم که اگر منو با رضا ببینه قیافه ش چه شکلی میشه. همیشه می خواد ادای آدمای عاقل رو در بیاره، و به من بفهمونه که هنوز بچه ام. چقدر با هم فرق دارن . با اینکه رضا از حمید کوچیکتره ولی زرنگتره. از همین جا معلومه دیگه، حمید نشسته تا دایی خونه رو براش آماده کنه بعد سر فرصت بیان خواستگاری. خبر نداره که رضا حرفاشو  زده و الان خیلی جلوتر از اونه.

قیافه پسر همسایه روبرویی میاد تو نظرم. یک سالی میشه که همسایه ما شدن. پسر مظلوم و بی سرو زبونیه. چند ماهه پیش خواهرش که اومده بود خونمون گفت که خونشون همدان بوده برادرش دختر عموشو می خواسته، قول و قرارهاشون هم گذاشته بودن که یه دفعه سر و کله یه خواستگار پولدار پیدا میشه و تا اینا بفهمن دخترعموشون نامزد میکنه . پسره از فرط ناراحتی افسردگی میگیره . پدر و مادرش برای اینکه از محیط دورش کنن مجبور میشن خونشونو بفروشن و اومده بودن خونه روبرویی ما رو خریدن. دلم خیلی براش سوخت. دو ماه پیش یه روز بعدازظهر مادرش اومد خونمون گفت که اگر اجازه بدین فرداشب با آقامون خدمت برسیم.

وقتی رفت، به مادرم گفتم چرا ، اجازه دادین بیان؟ مادر گفت : همسایه هستن، چشممون به چشم همه، بد بود اگر همون اول می گفتم نه. اینهم مثل بقیه ( تو اون دو سه سال حداقل ماهی یکی دو تا خواستگارو داشتم).  

تابستونا رو ایوون فرش پهن می کردیم و پشتی میزاشتیم، سماور هم میاوردیم بیرون، حیاط با صفایی داشتیم، پر از گل و درخت. فرداشب خانوم همسایه با آقاشون اومدن . وقتی برادرم نبود، هرکس زنگ میزد من درو باز میکردم. تعارفشون کردم اومدن تو ، وقتی دیدن بابا رو ایوون نشسته گفتن اینجا خیلی باصفاست ما هم اینجا میشینیم. مادر براشون چایی ریخت منم ظرف میوه رو گذاشتم و رفتم تو . خاله خونمون بود. پرسید این خانوم و آقا کی هستن؟ گفتم همسایه. خاله گفت برای چی اومدن؟ گفتم: شب نشینی. خاله خندید و گفت خودتی. منم خندیدم.

(یه توضیح بدم. برادرم دوستای زیادی داشت . چون اخلاقش خیلی ملایم و سازگار ، خوش برخورد ، خوش صحبت و فوق العاده مهربان و کاری بود. به خاطر همین اخلاقش همه جذبش میشدن. هیچوقت دوستاشو خونه نمیاورد . ولی بواسطه همین دوستی ها ، ما هم با خانواده دوستاش آشنا شده بودیم و اکثراْ خانواده هاشون خونه ما رفت و آمد داشتن. سعید از دوستان دوره دبیرستانش بود و نسبت فامیلی نزدیکی هم با شوهر خاله ام داشت. تنها دوستی که به خونه ما رفت و آمد داشت سعید بود.)

اون شب خاله بهم گفت ، خیلی وقته می خوام یه چیزیو بهت بگم. گفتم خوب بگو. خاله گفت : جند وقت پیش رفته بودیم خونه سعید اینا؟ با شنیدن اسم سعید دوباره تپش قلب گرفتم. می فهمیدم که رنگم پریده. سریع بلند شدم رفتم آشپزخونه. خاله دنبالم اومد. گفت چی شد؟ گفتم هیچی.

خاله ادامه داد : داشتیم صحبت می کردیم که حرف کشید به دوستی داداشت و سعید و بعد هم به شما همینکه اسم تو اومد سعید یه دفعه رنگ و روش پرید ، از اتاق رفت بیرون. خاله گفت وقتی سعید به اتاق برگشت برای اینکه مطمئن بشم که تغییر حال سعید به خاطر تو بوده مخصوصاً باز حرف شما رو پیش کشیدم و شکم به یقین تبدیل شد.

من : در حالیکه سعی میکنم خونسرد باشم، خوب ؟
خاله: خوبو ....
من : منظورم اینه که چی؟
خاله: مطمئنم سعید یه چیزیش شده.
من: خوب سعید یه چیزیش شده، به من چه ربطی داره؟
خاله: ربطش اینه که انگار تو هم یه چیزیت شده.
من: نه خاله جان من چیزیم نشده.

خودم هم می دونم که دروغ گفتم. من سعید و دوست دارم. خیلی زیاد. ولی سعید تا حالا جز سلام و علیک حرف دیگه ای با من نزده. همه حرفاش تو چشماش نقش بسته. تو همون چند لحظه که سلام و علیک می کنه ، می تونم یه دنیا حرف از تو نگاهش بخونم. با نگاهش بهم گفته که از داداشم خجالت میکشه که حرفی بزنه. منم آدمی نیستم که پیش دستی کنم. مخصوصاْ اینکه میدونستم که دو سال پیش دایی سعید فوت کرده و دو تا دختر داییش بی سرپرست موندن(مادرشون خیلی سال پیش فوت کرده بود) حالا یک سال میشه که مادر سعید اصرار داره که سعید با دختر داییش ازدواج کنه . اونشب خاله بهم گفت که سعید بدجور گیرافتاده. شب خوابم نمی رفت. سعید و می خوام، ولی اگر مادرش راضی نباشه چه فایده؟ فکر و فکر و فکر تا صبح شد. صبح تصمیم گرفتم از سعید بگذرم. نمی تونستم ناراحتیشو ببینم. میدونستم که خیلی به مادرش علاقه داره. می دونستم که حرف مادرش یک کلامه. پس این وسط فقط سعید بود که آسیب می دید. من نباید بزارم اذیت بشه. الان فقط منم که می تونم بهش کمک کنم. اون روز که رضا باهام صحبت کرد به این نتیجه رسیدم که سعی کنم جایگاه سعید رو به رضا بدم. رضا گزینه خوبی بود.

ماشین میافته تو یه دست انداز و سرم میخوره به شیشه. به خودم میام. مادر میپرسه ساعت چنده؟ میگم ۱۲. عمو و بابا صحبت میکنن من دوباره سرمو به شیشه تکیه میدم.

 یعنی واقعاْ باید از سعید بگذرم. باید فراموشش کنم. اگر به رضا جواب بدم یعنی تموم. ای خدا کاش لااقل سعید باهام صحبت کرده بود. کاش می تونستم بهش بگم که بخاطر خودشه ، وقتی موضوع رو بفهمه چه فکری میکنه؟ شاید فکر کنه که من اصلاْ دوستش نداشتم. خدایا خودت کمکم کن. اگر قراره به رضا جواب بدم باید قبلش دلم راضی باشه ، دیگه نباید به سعید فکر کنم.

داغی اشک رو گونه هام حس می کنم. دلم هنوز پیش سعید مونده و عقلم میگه باید ازش بگذری. به خودم دلداری میدم. باید از یه نفر کمک بگیرم. میترسم ، بدنم میلرزه.

از وقتی یادم اومده همیشه داداشم بوده که بهم کمک کرده. باید باهاش صحبت کنم. اونقدر منطقی هست که به حرفهام گوش کنه . اون سعید و بهتر از هرکسی می شناسه . می تونه کمکم کنه. تو کیف مادر دنبال کاغذ و خودکار میگردم. کاغذ پیدا نمی کنم.  آهان این نسخه دکتر خوبه. پشت نسخه شروع میکنم به نوشتن.

داداش ** عزیزم سلام. داداشی کاغذم کمه پس منو ببخش که یه راست میرم سر اصل مطلب. راستش از روت خجالت میکشم. نمی دونم بعد از خوندن این نامه چه فکری در مورد خواهرت میکنی. ولی داداش جون خودت میدونی با هیچکس راحت نیستم. کسی نیست که باهاش حرف بزنم. باید کمکم کنی. نمی دونم چه کار کنم. راستش اگر دست خودم اصلاْ به این چیزا فکر نمیکردم. ولی تو خودت بهتر از من میدونی که تو فامیل ما دخترا زود ازدواج میکنن. به همین خاطر بابا  و مادر منتظرن تا من از بین خواستگارام به یکی جواب مثبت بدم. ولی من نمی دونم باید پیرو دلم باشم یا به حرف عقلم گوش کنم. داداش عزیزم کاش بودی و کمکم میکردی. کاش بدون اینکه مجبور باشم برات بنویسم ، خودت همه چیو می دونستی.

دوباره سرمو به شیشه تکیه میدم. خدایا چه جوری بهش بگم سعید و دوست دارم. چه جوری؟؟ چه فکری میکنه؟ نه نباید به کسی بگم. من که تصمیم گرفتم سعید و فراموش کنم، پس دیگه برای چه به داداشم بگم. وقتی قراره از عشقم بگذرم ، چرا خودمو رسوا کنم؟ چرا؟

کاغذ و تو دستم مچاله میکنم. اما دلم نمیاد بندازمش دور. هر چیزی که منو یاد سعید بندازه برام عزیزه . یاد نامه هایی که سعید از سربازی برای داداشم می فرستاد ، اوفتادم . داداشم وقتی نامه سعید رو می خوند به بابا و مادر می گفت که سعید سلام رسونده. من دلخور میشدم که چرا احوال منو نپرسیده. یه روز وقتی داداشم خونه نبود رفتم تو اتاقش و آخرین نامه سعید و خوندم. از احوال منم پرسیده بود. به من هم سلام رسونده بود. از خوندن چند کلمه ساده ، داشتم ذوق مرگ میشدم. همه نامه هاشو خوندم. داداشم فهمیده بود که رفتم و نامه ها رو خوندم. از اون به بعد هر وقت نامه میومد وقتی خودش میخوند نامه رو می داد به من و می گفت یه زحمت بکش اینو بزار تو اتاقم. منم اول نامه رو میخوندم بعد میزاشتم رو میزش. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط شکیبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
روزمرگی(آست)
رها (آقای قاسمی)
من و ام اس (ویولت)
زنجیر عشق(حمید)
روستایی به نام قلبستان (بهانه)
یادداشتهای شخصی که عاشق جهانگردیه(سپیده)
پارمیدا عزیزم
من و همسرم عاشقانه ... (صمیم)
خانوم و آقای حلزون
زور زندگی (خودش)
و خدایی که در این نزدیکی ست(حدیث)
کاملاً شخصی (سین بانو)
ستایش (رها)
آبی - خاکستری - سیاه (کورال)
این نیز بگذرد (مهنوش)
از قلب کویر (مرجان)
دل نوشته های بیتا
هلیا
آسمان عطش
فراتر از آسمان (فرا)
تقویم صبورا
نبرد زندگی(هانیل)
خودمونی (منیژه)
منو و تنهائیام (رویا)
لحظه های ناب (آیینه و آیین)
دل نوشته ها (بانوی گیلک)
خانم لنگدراز
من فقط یک زن
کافه جویبار (اصلان)
دل نوشته های یک مادر و... (مهربانو و سورنا)
ترمه های رنگی مادر بزرگ(نسرین)
یادداشت های گاه و بیگاه (آزاده)
چند کوچه بالاتر (فرید)
گوهر زمان (غزاله)
یادداشتهای صحرا (صحرا)
رها
رز سوخته (رز)
متی و پالمی توچولوش
سینا
یه جای دنج (خانوم خونه)
مامان یک دختر مهربون (مامانی)
سوسن
هر چه میخواهد دل تنگت بگو (کیا)
اینجا ایران من زن (ایرن)
گل شب بو (زهرا سادات)
خانومی و قوقول (خانومی)
گردالی
گفتگوهای تنهایی (مسافر دنیا)
عروس جاودانی دریا(آلنوش)
وسوسه ها (شانتل)
پنجره ای رو به سخن (تمیم)
آسمان آبی من... (مهشاد)
ماه تنهای شکسته (مهدیس)
بمان همیشه بمان (دریا)
گوپولی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM