تبليغاتX
نیمه پنهان من
اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم
 

ای بابا ، چرا اینقدر عجله داره. خدایا چقدر دل شوره دارم. دلم برای داداشم تنگ شده. کاش الان اینجا بود. آخرین بار که با هم اومده بودیم اینجا کی بود؟ ۵ یا ۶ سال پیش بود. از اسب می ترسیدیم با هم سوار یه الاغ شدیم. چله تابستون بود تو رودخونه آب تنی کردیم وقتی دندونامون از خنکی آب بهم می خورد  با صدای بلند می خندیدیم . چند بار با هم تا سرچشمه رفتیم و برگشتیم. همه جا کنار هم بودیم. دست همو گرفته بودیم و فرار می کردیم، از اون مارمولک بزرگه ترسیده بودیم. یادته عمو تفنگ شکاری داد بهت گفت برو شکار. یادته رفتی بالای درخت اون سیب بزرگه اون بالا رو چیدی برام پرت کردی پایین. یادته وقتی مردا ماهی می گرفتن پرت می کردن بیرون از رودخونه منو تو ماهیا رو دوباره مینداختیم تو آب  تا زنده بمونن.  اگر الان اینجا بودی میگفتی بیا با هم مسابقه بدیم. تو همیشه از من جلو میزنی ولی نزدیک که میشی آرومتر میدویی تا منم بهت برسم. چقدر جات اینجا خالیه. 

داداش جون بزار برم خونه همه چیزو برات تو نامه می نویسم. چقدر خوبه که چند روز پیش دیدمت، ولی ای کلک تو که می گفتی جات راحته ، می گفتی اونجا کویته ، می گفتی اصلا سخت نیست پس چرا اینقدر لاغر شده بودی؟ چشمهای قشنگت گود افتاده بود. کاش اون دوستت رو با خودت نیاورده بودی خونه خاله تا راحت میتونستم مثل همیشه از سر و کولت بالا برم و اونقدر برات تند تند حرف برنم که آخرش بخندی و بگی خوب حالا میزارم رو دوره کُند یه بار دیگه بگو تا بفهمم چی میگی. بعد من دوباره شروع میکنم اولش آروم و شمرده میگم و با صدای خنده تو به خودم میام که ای بابا کجا وایستا با هم بریم، خانومی من فقط اولش رو فهمیدم. و این بار که من یه کمی آروم شده بودم آروم و شمرده همه چیزو برات تعریف می کردم و تو هم با حوصله گوش میکردی و آخرش میگفتی هیچ کس نمی تونه به خوبی تو برام تعریف کنه.

راستی داداش چند روز پیش که اومدی خونه خاله وقتی خواهر کوچولومون رو بغل کردی و بوسیدیش و اون وروجک هم هی خودش رو برات لوس می کرد. به من نگاه کردی و گفتی فکر کنم از تو خوشگلتر میشه. دروغ چرا یه کمی حسودیم شد. بعد که گفتی هزار تا خواهر و برادر تو دنیا نمی تونن جای منو برات پر کنن مثل بچه ها ذوق زده شدم .

دوستت که رفت بیرون دستت رو گرفتم که داداش جون کی میای خونه؟؟ گفتی حالا که تازه همو دیدیم ، میام ان شااله. یهویی یاد درس و مدرسه من افتادی. پرسیدی ثبت نام کردی؟ برای اینکه ناراحت نشی الکی گفتم بله . خندیدی و گفتی قول بده که درستو بخونی ، قول بده. من که هنوز ثبت نام نکرده بودم نتونستم تو چشمات نگاه کنم ، ولی بخدا سر قولم هستم . به محض اینکه برسم خونه ثبت نام میکنم و میرم مدرسه.

این بار خیلی کم پیشمون بودی. نتونستم همه حرفامو بهت بگم. حتی سیر نگاهت نکردم. اشکال نداره قول دادی که زود میای مرخصی. این بار که بیاد مرخصی نظرشو در مورد رضا می پرسم. ولی چه جوری بهش بگم. آهان براش تو نامه می نویسم، بعد که بیاد خونه خودش ازم سئوال میکنه منم براش میگم،  اینجوری راحت تره .

 خسته نباشید.
سرمو بلند میکنم رضا بالا سرم وایستاده. بدجور تو فکر بودی ، به نتیجه رسیدی؟

ساکتم. یه کمی گیج شدم به چی می خواستم فکر کنم به کجاها رفتم. این پسره هم که انگار اومده آتیش ببره، چقدر عجله داره.

میگه ای بابا ، خوبه که من غریبه نیستم . هم خودمو می شناسی هم خانواده مو . یه جواب از دلت بگیر به من بده.
میگم: میشه بدونم چرا برای جواب گرفتن عجله داری؟
سرشو میندازه پایین. آروم میگه به حمید چه جوابی می دین؟
یه لحظه مات و مبهوت نگاهش میکنم . این از کجا فهمیده؟ یعنی کی بهش گفته؟ عجب آدمای فضولی پیدا میشن!!(حمید پسر دایی مادرمه و دایی مادرم هر وقت منو می بینه صورتمو می بوسه و به جای اسمم میگه عروس خوشگلم چطوره) .
دوباره می پرسه . شاید می خواین به اون جواب بدین؟ ببین من نمی خوام به زور ازت جواب بگیرم، ولی نمی خوام بعداْ خودمو سرزنش کنم که اگر زودتر باهات صحبت میکردم ، اینطوری نمی شد. اینکه من چی می خوام مهم نیست ، مهم اینه که شما هم اون چیزی و که من میخوام دوست داشته باشی.

اگر به خاطر حمید آقا عجله دارین، اون خودش هم می دونه که جواب من منفیه.
چرا جوابتون منفیه؟
اولاْ که ۷ سال از من بزرگتره. دوماْ ...سکوت.
دوماْ چی؟
هیچی.
خواهش میکنم، بگو .
فکر میکنه همین که اون منو بخواد کافیه، از حالا برای آینده من برنامه ریزی میکنه. به جای من تصمیم میگیره.
یعنی چی؟
هفته پیش که خونشون بودیم، با خواهرش و بچه های برادرش تو حیاط وسطی بازی می کردیم. به خواهرش میگه دیگه از وقت بازی کردنت گذشته، بعد به من نگاه میکنه و میگه شما هم همینطور.
تا حالا خونشون رفتی؟
رضا: نه، نرفتم.
خونشون از این خونه های قدیمیه. که از این سر حیاط تا اون سر حیاط اتاق داره . طبقه بالا پدر و مادرش زندگی میکنن با یکی از برادراش که ازدواج کرده. طبقه پایین هم یکی دیگه از برادراش با خانواده. سه تا اتاق تو در تو هم گذاشتن برای حمید آقا. منو صدا کرده ، میگه از این اتاقا خوشت میاد؟ گفتم آره با این پستوهایی که دارن جون میده برای قایم موشک بازی.
رضا با صدای بلند می خنده. میگه بدجور زدی تو برجکش.
میگم: حالا کی این موضوعو به شما گفت؟
حمید آقا و پسر عموم تو بازار مغازه هاشون روبروی همه. باهم دوستن. 

میگم: هوا تاریک شده . نگران میشن ، بریم خونه. اینجا چقدر ترسناک شده.

میگه: بریم.

از کنار کشتزار راه می افتیم . جلوی پامو درست نمی بینم.  یه قطره آب روی صورتم می شینه،  می پرسم بارون میاد؟

بله. مواظب باشید . اینجا یه جوی آبه . باید از روش بپرین.

مواظبم. این آب از رودخونه میاد؟

بله ، برای آبیاری کشتزار درستش کردن.

یه کم صبر کنید. می خوام دست و صورتمو بشورم.

بیا بریم با آب چشمه بشور .

به خونه که رسیدیم رفت یه سطل از آب چشمه که بعداز ظهر آورده بودن برام آورد آب ریخت تا من دست و صورتمو شستم.

گفت: شنیدی میگن  تا لب چشمه ، تشنه می بره و برمیگردونه.
گفتم: شنیدم.
گفت: شد حکایت من. لب تشنه رفتم و برگشتم . نتونستم جواب بگیرم.
گفتم: داداشم که بیاد مرخصی باهاش صحبت می کنم، بهتون جواب میدم.
خوشحال شد . خندید. گفت من جوابمو گرفتم.

دخترا تو بالکن نشسته بودن ما رو نگاه می کردن. مادرم منو صدا کرد، کجایی ، نگران شدم.
منم بدجنسیم گل کرد . گفتم با آقا رضا رفته بودم کشتزار و ببینم.
فردا صبح ما همراه خانواده عمو از ده برگشتیم. اونا رفتن خونه خودشون و ما هم رفتیم خونه خالم.

ناهار خونه خالم بودیم. خاله اصلاً حوصله نداشت و حالش خوب نبود. مادر بهش میگه به خاطر حاملگیه.  بعد ازظهر مادر و بابا می خوان برن سر مزار پدر و مادر بابا . من پیش خاله می مونم. خاله همیشه حرفاشو به من میگه . از خاله میپرسم چی شده؟ چرا ناراحتی؟

میگه از دست حسین (شوهرش) ناراحتم . دیشب آقا مرتضی (شوهر یه خاله دیگه که تهران زندگی میکنن) تلفن کرده بود . به حسین گفتم صحبتت که تموم شد گوشی رو بده من با خواهرم صحبت کنم ، رفتم آشپزخونه وقتی برگشتم ، دیدم تلفنو قطع کرده. بهش میگم چرا قطع کردی؟ جوابمو نداد . دوباره که ازش پرسیدم با عصبانیت گفت حالا یه بار تو با خواهرت حرف نزنی نمی شه؟ رفتم گوشیو برداشتم که خودم زنگ بزنم گوشیو از دستم گرفت ، گفت لازم نکرده بهشون زنگ بزنی .همینطور که خاله تعریف می کنه و بغض کرده . بهش میگم شاید شوهر خاله چیزی گفته که حسین آقا ناراحت شده.

خاله میگه: نمی دونم. یه دفعه چی شد که عصبانی شد. بعدش هم تا موقع خواب دیگه با من حرف نزد.  صدای زنگ در میاد . خاله به پسر کوچولوش میگه علی جان برو درو باز کن. علی درو باز میکنه ، میاد میگه دختر خاله یه آقاهه با شما کار داره. من و خاله به هم نگاه می کنیم و می خندیم . میگم علی جان حتماً اشتباه اومدن. میگه نه خودش گفت با ** خانوم کار دارم. باز ما می خندیم به خاله میگم خاله شما برو  اینجا کسی با من کار نداره .

خاله میره دم در و برمی گرده . با ادا و اطوار میگه بفرمایید خانوم با شما کار دارن.

با من؟ کیه خاله؟ با شیطنت می خنده و میگه برو خودت میفهمی.

لای درو که باز می کنم با تعجب می بینم رضا پشت دره. سرش پایینه و متوجه من نمی شه.

سلام . سرشو بلند میکنه ، سلام .

بفرمایید تو . میگه نه می خوام برم ، کار دارم. اومدم ، اومدم ازتون خداحافظی کنم.

مرخصی تون تموم شد؟ سرشو میندازه پایین .  نه. کاری پیش اومده ، می خوام برم تهران. گفتم قبلش بیام ازتون خداحافظی کنم. به چشمهای من نگاه نمی کنه.
می پرسم شما ناراحتین؟ چیزی شده؟ نه ، من باید برم .
چند روز تهران هستین؟ نمی دونم ، بستگی به کارم داره.
یه لحظه سرشو بلند میکنه  ، میگه مواظب خودتون باشید. خداحافظ.
خداحافظ.

ادامه دارد.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 

از دور صدای دخترا میومد. وقتی ما رو دیدن که بساط ماهی کباب راه انداختیم حسابی ناراحت شدند که چرا اونا رو خبر نکردیم. همگی با هم رفتیم باغ سیب. یک ساعت که گذشت مرضیه به دخترا گفت باید بریم سر چشمه آب بیاریم (آب شرب رو از چشمه میاوردن) رو کرد به من و گفت تو هم با رضا برو خونه. گفتم منم میخوام بیام سرچشمه. نمی خواستم با رضا تنها بمونم. رضا هم اینو فهمیده بود و از چشماش میشد ناراحتی و خوند، برای من مهم نبود که ناراحت شده هیچی نگفت فقط نگاهم کرد (الان که فکر میکنم ، می فهمم که کار درستی نکردم).

تو راه منو مرضیه جلوتر می رفتیم.  گفت: رضا از دستت ناراحت شد. دلشو شکوندی . گفتم خوب منم دوست داشتم با شما بیام.  گفت : چند ماه پیش که بابا و رضا اومدن خونه شما ، وقتی برگشتن بابا به مامانم گفت که فکر می کنم چون راهمون دوره  جواب منفی دادن ، مامان هم اصلاً دوست نداره رضا ازش دور بشه ولی رضا به مامان گفت اگر کُره ماه هم باشه به خاطر تو میره.

از سر چشمه که برگشتیم دیگه نزدیک غروب بود. دچار عذاب وجدان شده بودم. می خواستم زودتر این موضوع تموم بشه. بعد از حرفهای مرضیه به حرفها و حرکات رضا که فکر کردم، تازه متوجه شده بودم که چقدر از مرحله پرت بودم. اون طفلک خیلی سعی کرده بود که به من بفهمونه عاشق شده.

به مرضیه گفتم برو به رضا بگو بیاد. مرضیه با خوشحالی دوید به سمت خونه ، بعد از چند دقیقه برگشت گفت رضا خونه نیست من می دونم کجاست، بیا بریم. از خونه ها دور شدیم به یک کشتزار رسیدیم اون طرف کشتزار یه درخت بزرگ چتر خودشو پهن کرده بود. گفتم وای مرضیه اینجا چقدر قشنگه . گفت رضا هر وقت ناراحت باشه میاد اینجا. حتماْ الان زیر اون درخت نشسته. مرضیه برگشت .

یواش یواش به طرف درخت می رفتم. وای خدا کنار این کشتزار چقدر گلهای وحشی هست. منم که عاشق طبیعت و گل و بوته سرگرم چیدن گل و گردش شدم . درخت بزرگی بود و تا بهش نزدیک نشدم ، نتونستم رضا رو ببینم. وقتی منو دید بلند شد . هم خوشحال شده بود هم دلخور بود.

گفتم اینجا چه کار می کنید؟ گفت: شما برای چی اومدی اینجا؟ گل های وحشی رو نشونش دادم گفتم اومدم گل بچینم. پرسید سرچشمه خوش گذشت؟ گفتم آررررره ، خیلی . با دلخوری نگام کرد. گفتم: چیه؟ گفت : دیشب ازت خواهش کردم که بمونید تا امروز حرفامو بهت بزنم، ولی از صبح داری از من فرار میکنی، حالا هم شب شد ، فردا هم شما برمیگردین و من باز حرفامو نزدم.  هم از قیافه غمگینش خندم گرفته بود هم خجالت می کشیدم. بالای کوه رو بهش نشون دادم گفتم اونجا رو نگاه کن ، هنوز چند دقیقه مونده که آفتاب غروب کنه ، هنوز شب نشده .

نشستم و به درخت تکیه دادم ، رضا هم با کمی فاصله کنارم نشست. سرم پایین بود و با گلها بازی میکردم ، اون هم ساکت نشسته بود و چیزی نمی گفت. بهش گفتم ، چی می خواستین بگین؟ گفت: راستش نمی دونم باید چه جوری بگم. توی ذهنم داشتم دنبال جواب برای حرفهاش می گشتم. گفت: شما کی برمی گردین تهران؟ گفتم سه یا چهار روز دیگه. گفت: می خواستم ازتون اجازه بگیرم هفته آینده با مامان و بابا بیایم خونه تون. منم خودمو زدم به کوچه علی چپ و گفتم مگه دفعه های قبل که میومدین خونه ما از من اجازه می گرفتین؟!!! گفت این بار نمی خوام دست خالی برگردم.

یاد حرف مرضیه افتادم که گفته بود مامانم دلش نمی خواد رضا ازش دور بشه . با یه خیال بچه گانه فکر کردم بهانه خوبیه.
گفتم: من نمی تونم از خانوادم دور بشم.
گفت: من میام تهران.
گفتم: کارتون چی میشه؟
گفت: می تونم انتقالی بگیرم.
گفتم: من می خوام درس بخونم.
گفت: تا هر وقت خواستی میتونی ادامه تحصیل بدی، خودم هم کمکت میکنم.
گفتم: ...
گفت: ...

دیگه چیزی به فکرم نمی رسید که بگم. تو دلم به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا صحبت رو به اینجا کشوندم. ساکت شده بودم.

گفت : داری فکر میکنی ، که یه بهونه دیگه پیدا کنی؟ زیاد فکر نکن تو هرچی که به ذهنت برسه من قبول دارم.
گفتم: واقعیت اینه که من تا حالا به ازدواج فکر نکردم.
گفت: به ازدواج فکر نکردی به من چی، فکر کردی؟

ووووووای خدایا من چرا اینقدر  بد حرف میزنم که این پسره راحت منـــو می کشونــه بــه جاهایی کـه نمی خوام بهش فکر کنم.

ساکت نشسته بودم . چی باید می گفتم. بهش می گفتم تا یکی دو ساعت پیش اصلاْ برام مهم نبود که به چی فکر میکنی ، یا از چی ناراحت میشی، ولی حالا میخوام بهت فکر کنم. یا بگم اون موقع که دستمو گرفته بودی که از رودخونه بیام بیرون، از اینکه دستم تو دستت بود ناراحت بودم ولی حالا از اینکه کنارم نشستی ، خوشحالم. یــا اینکه تــا حالا برام مهـم نبود که دخترعموهات دنبالت هستن و مـــن می خواستم برم که اونا خیالشون راحت باشه، ولی حالا بدم نمیاد که اونا منو تورو با هم ببینن .

گفت: جوابمو ندادی.
گفتم: چرا با یکی از دخترعموهات ازدواج نمی کنی؟
گفت: چرا نداره . من تا حالا اصلا به این موضوع فکر هم نکردم.
گفتم: ولی اونا دخترای خوبی هستن، همشون هم خوشگلن.
گفت: برام جالبه که نظرت اینه.
گفتم: حقیقته.
گفت: خوب ؟ من منتظر جوابم .
گفتم: باید فکر کنم.
گفت: وقت برای فکر کردن داشتی، همین الان جوابمو بده.
گفتم: عجله داری؟
گفت: خوب باشه فکر کن. بلند شد چند قدم از من دور شد با صدای بلند گفت من تا ته کشتزار میرم و برمی گردم تو هم فکراتو کن.

ادامه دارد

 بعداً نوشتم: خیلی از دوستان پرسیدن که یعنی الان رضا همسرته؟ با رضا ازدواج کردی؟ شما چی فکر می کنید؟ برام جالبه که نظرتونو بدونم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 

سلام

جمعه صبح رفتم و دیشب ساعت ۱:۳۰ رسیدم خونه.

از روزی که تصمیم بر این شد که دخترم بره دانشگاه آ زاد، تصمیم گرفتم نزارم همسرم خودشو بکشه کنار و منو با همه مصائب و مشکلات این مرحله از زندگی دخترم تنها بزاره. برای همین بهش گفتم برای انجام مراحل ثبت نام باید با دخترم بره. اولش قبول کرد ولی در طول دو سه روزی که تا روز ثبت نام وقت داشتیم هزار جور دلیل و برهان آورد که خودت بری بهتره . من هم زیر بار نمی رفتم و گفتم حالم خوب نیست و توانایی انجام این کار و ندارم. اونقدر بهونه گرفت تا اینکه روز آخر دخترم اومدم پیشم و گفت مامان، خودت باهام بیا من نمی تونم با بابا برم (از اولش هم میدونستم که همینطور میشه) .

اصلاْ حرفم سر این نیست که تو این دو روز تا برم و برگردم چقدر خسته شدم و از ساعت هشت و نیم صبح تا سه و نیم بعدازظهر  سگ دو زدم، تا کارهای ثبت نام دخترم انجام شد و براش خوابگاه گرفتم و رفتم محل خوابگاه رو دیدم. بدتر از همه یه مسیر رفت ۶ ساعته و برگشت ۶ ساعته با قطار .

اصل موضوع اینه که از دست همسرم خیلی دلخور شدم و ناراحتم . همیشه فکر میکنه همینکه خانواده ش از لحاظ خوراک و پوشاک و سقف بالای سر تامین باشن و پدر خانواده هم اهل هیچ خلافی نباشه، یعنی همه چیز خوبه و عالیه . دیگه هیچ مشکلی وجود نداره.  این یعنی یه زندگی مطلوب و دلخواه . این یعنی ما باید سپاسگزارش باشیم و بابت این همه رفاه و آسایش ازش تشکر کنیم. یعنی اینکه ما یه خانواده خوشبخت هستیم. یعنی اینکه از لحاظ عاطفی هم تامین هستیم. یعنی اینکه روح ما نیاز به تغذیه نداره. یعنی اینکه دختر من تا به این سن برسه هیچ مسئله ای غیر از درس خوندن نداشته که کسی بخواد راهنمایی و کمکش کنه.  واقعاْ اینطوره؟؟!!!

اینکه شهریه دانشگاه رو داده یعنی دیگه همه موانع و مشکلات مرتفع شدن، و دیگه هیچ مانعی سر راه نیست . این تنها کاری بوده که پدرش باید براش انجام می داده که داده . حالا دیگه نوبت اونه که بشینه و درس بخونه و با یه مدرک مهندسی برگرده و پدرش و سرافراز کنه.

یعنی اینکه حالا اگر این وسط آقا غرغر کرد یا عصبانی شد یا اختیار دهنش از دستش در رفت و هر چی دلش خواست به ما گفت یا و یا و یا ...  یعنی حقشه . و  اگر ما انتظار دیگه ای داشتیم به منزله ناسپاسی و قدر نشناس بودنمون به حساب میاد.

این یعنی اینکه شکیبا خودت رو آماده کن تا بتونی تو  این چهار سال مثل همه این سالها  تنهایی مسائل رو حل کنی. مثل همه این سالها تنهایی نگرانی هاتو از سر بگذرونی. مثل همه این سالها دلهره ها و دلشوره هات مال خودت باشه ، مثل همه این سالها تنهایی و کم کم تَرَک بخوری اما زیر بار مشکلات نشکنی چون دختر کوچیکت هم داره بزرگ میشه . شکیبا تو میتونی ، قوی باش ، توکلت به خدا باشه.

پی نوشت: اکثر دانشجوها با پدر و مادرشون و یا پدرشون اومده بودن به همین دلیل من بیشتر متوجه تنهایی خودم شدم.

دوستای خوبم اگر  تجربه ای از دانشگاه رفتن خودتون دارین و یا کمک فکری که بتونه به من کمک کنه ، برام بگین.

ادامه خاطراتت رو نوشتم ولی امروز اونقدر خسته بودم که دلم خواست غر بزنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 

 

بلند شدم، نشستم. از آخرین پله نردبون اومد بالا .  روبروم نشست ، گفت برای چی میخواین ، برگردین. بهتون خوش نمی گذره؟ گفتم چرا اتفاقاْ به من که خیلی خوش میگذره. گفت: پس بمونید . گفتم: اختیار که دست من نیست، پدر و مادرم باید بمونن. گفت من با مادرتون صحبت کردم گفته که شما دوست ندارید بمونید.

از خجالت اینکه دروغ گفته بودم ، داشتم آب میشدم . خدا رو شکر می کردم که هوا تاریکه و نمی تونه صورت منو که سرخ شده بود ، ببینه. دستم رو شده بود. بهش گفتم آخه دیر میشه . گفت :چی دیر میشه؟ گفتم ثبت نام (سال تحصیلی قبلش، ترک تحصیل کرده بودم) می خوام برم مدرسه. گفت: بخدا دیر نمی شه. خواهش می کنم من بخاطر شما مرخصی گرفتم .

نمی دونستم چی باید بهش بگم، به مرضیه قول داده بودم از ماجرای اسب سواری چیزی نگم. گفت: من می خوام باهات صحبت کنم. لااقل فردا رو بمونید . گفتم : چه صحبتی ؟ گفت : فردا میگم. گفتم : ما فردا میریم. گفت: ازتون خواهش کردم. گفتم : خوب همین حالا بگید. گفت: می خوام وقتی باهات حرف میزنم ، چشماتو ببینم.

گفتم: شب بخیر. گفت : تا حالا آسمون به این قشنگی دیده بودی؟ گفتم: نه گفت: شب بخیر

اون شب تا صبح نتونستم بخوابم. میدونستم که چی می خواد بگه. از مرضیه شنیده بودم که خیلی منو دوست داره . ولی من هیچ حسی بهش نداشتم. خدایا باید چه جوابی بهش میدادم. صبح که مادر از خواب بیدار شد . گفتم مادر بریم. مادر گفت : عزیزم فردا میریم. منظور مادر و فهمیدم . می خواست با رضا صحبت کنم . چون خودشون روشون نمی شد جواب نه به عمو بدن .

بعد از صبحانه دخترا اومدن و گفتن که می خوایم بریم دامنه کوه زیر سیاه چادر. منم باهاشون رفتم. خیلی خوش گذشت . تا ظهر اونجا بودیم . دخترا گفتن برای ناهار باید برگردیم پایین، ولی من دلم نمی خواست برگردم ، می خواستم تا شب اونجا بمونم . ولی گفتن غروب اینجا خطرناکه و نمی شه موند. برگشتیم پایین.

بعد از ناهار بزرگترها خوابیدن. من خوابم نمی رفت. بلند شدم و آروم و بی سر و صدا رفتم طرف رودخونه. جای خیلی قشنگی بود. پاچه های شلوارمو زدم بالا و رفتم تو آب. همینطور که یواش یواش می رفتم جلو کیف می کردم،  با خودم فکر می کردم آخ جون تا بزرگترا از خواب بیدار شن همینجا می مونم. کسی به فکرش نمی رسه که من اینجام . فکر میکنن منم خوابم. بعد هم قرار بود با دخترا بریم باغ سیب ، با این حساب دیگه فرصتی باقی نمی مونه که رضا بخواد با من حرف بزنه . اونقدر تو افکار و نقشه هام غرق شده بودم که متوجه نشدم جریان آب چقدر تند شده و من تقریباْ به وسط رودخونه رسیدم . وقتی به خودم اومدم که پام رو یه سنگ لیز خورد و افتادم تو آب. به سختی بلند شدم . مثل موش آب کشیده شده بودم و از سردی آب بدنم داشت می لرزید. پاهام از سرما بی حس شده بود و دیگه نمی تونستم قدم بردارم. فکر کردم الانه که آب منو با خودش ببره . اونوقت اون دخترا چقدر به من می خندن. وای خدایا چه کار کنم.

یه لحظه دیدم رضا داره میاد تو آب . هیچوقت از دیدنش اینقدر خوشحال نشده بودم. از دور گفت: تکون نخور، همون جا باش. اومد نزدیک و گفت: دستت و بده من. گفتم : نه ، خودم می تونم بیام. گفت: خیلی وقته تو آبی الان پاهات بی حس شده، نمی تونی بیای، دستتو بده . گفتم : نمی خوام، شما برو من خودم میام. دستش همینجوری تو هوا مونده بود و منم می لرزیدم و دندونام بهم می خورد. گفت: الان دخترا سرو کلشون پیدا میشه. دوباره یادم اومد که اگه دخترا منو تو این حال ببینن ، خیلی بد میشه. سریع دستشو گرفتم . جریان آب خیلی تند بود. لباسام به بدنم چسبیده بود. به کنار رودخونه که نزدیک شدیم دستشو ول کردم. برگشت نگاهم کرد و گفت چی شد؟ نمی خوای بیای بیرون؟ گفتم خودم میام، دستمو گرفت و گفت : خیلی لج بازی.

 حسابی یخ کرده بودم رو یه تخته سنگ زیر آفتاب نشستم. رضا گفت برای چی تنها اومدی اینجا. گفتم: برای گردش، شما برای چی اومدین؟ گفت: دیدمت که داری میای سمت رودخونه ، از دور مواظبت بودم. با اخم گفتم مگه من بچه ام که شما مواظبم بودین؟ لبخند زد و گفت نه. ولی این رودخونه تا حالا چند نفرو با خودش برده. فرستادمش دنبال مرضیه.

مرضیه که اومد اول از دیدن قیافه من ترسید . بعد که جریان و تعریف کردم کلی بهم خندید و گفت الان خوراکه دخترعموهام شدی. رضا برامون آتیش درست کرد و از رودخونه ماهی گرفت و کباب کرد، هنوز هم مزه اون ماهی کباب زیر دندونمه. ۲ ساعتی کنار رودخونه بودیم تو این فاصله لباسهای منم خشک شد. مرضیه گفت: می دونستی رضا خیلی خوش صداست؟ بعد رو کرد به رضا:  یه آواز برامون بخون. رضا به خواهرش چشم غره رفت و گفت حالا وقت آواز خوندنه؟ مرضیه ول کن نبود. به من گفت تو بهش بگی میخونه. گفتم خوب اگر دوست نداره بخونه ،اصرارش نکن. رضا فکر کرد که من ناراحت شدم. با غیض به مرضیه نگاه کرد و گفت، می خونم.

بــــاز
ای الهه ی ناز
با دل من بســـاز
کین غم جان گداز
برود ز برم

گــــــر
دل من نیاسود
از گناه تو بود
بیا تا ز سر
گنهت گذرم

صداش خیلی قشنگ بود. باورم نمی شد این صدا از حنجره رضا بیرون میاد سرمو بلند کردم نگاهش کردم ، آب دهنش پرید تو گلوش و سرفه اش گرفت. این بار من بهش گفتم بخونید.


بــــاز
می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم

گــــر
نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچون مرغ پر شور و شعف
به سویت بپرم

آنکه او به غمت دل بندد چون من کیست
ناز تو بیش از این بهر چیست
تو الهه نازی، در بزمم بنشین
من تورا وفادارم، بیا که جز این
نباشد هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگیری خبر
نیابی اثرم

با مرضیه کلی براش دست زدیم. حالا خودش هم از اینکه خونده بود راضی بود.

ادامه دارد

پی نوشت: دوستانی که از دانشگاه دخترم سئوال کرده بودین. با اینکه رتبه دخترم قابل قبول بود ولی دانشگاه دولتی قبول نشد. دانشگاه آزاد انتخاب اولشو با رتبه خیلی بالا قبول شده.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط شکیبا | 
 

نمی دونم این روزا چه بلایی سرم اومده. همش فکر میکنم دلم می خواد به عقب برگردم . به روزهای گذشته. اینکه میگم روزهای گذشته به خاطر این نیست که خاطرات خیلی خوبی از پچگیم دارم. راستش خودمم نمی دونم خاطراتم خوشه یـــا نا خوش. 

خاطراتم توی ذهنم مرتب نیستن . هیچ ترتیب خاصی ندارن. می خوام بعضی هاشونو اینجا بنویسم. شاید کمی فکرم راحت بشه و این غوغای درونم خاموش . خیلی دلم میخواد فکرم هم مثل ظاهرم آروم باشه. تا اینجای زندگی به دلخواهم  نبوده. ولی سعی کردم باهاش کنار بیام. امیدوارم این نوشته ها بتونه کمکم کنه تا به آرامش درون برسم.

 به ذهنم که فشار میارم احساس میکنم چیزه زیادی از بچگیم یادم نمیاد . بعضی اوقات فکر میکنم شاید اصلاْ من بچه نبودم!!! شاید یه دفعه بزرگ شدم! اگر بخوام منطقی به موضوع نگاه کنم این فرضیه مردوده . یعنی منم یه روزی به دنیا اومدم و یواش یواش بزرگ شدم وقتی  حساب می کنم، می بینم که چند  تا پاییز و زمستون و بهار و تابستون رو گذروندم. اما نمی دونم چرا از این همه فصل که از سرم گذشته تعداد کمی شو یادمه.

همیشه تو زندگی آدما بهترین روز زندگی و بدترین روز زندگی وجود داره. تا حالا هرچی فکر کردم نتونستم بهترین روز زندگیم رو پیدا کنم. کسی چه میدونه شاید بهترین روز زندگی من هنوز نیومده. فکر نکنید منظورم اینه که من روز خوب تو زندگیم نداشتم، داشتم . ولی هر وقت صحبت از بهترین روز یا شیرین ترین واقعه زندگی میشه ، من دچار خلاء میشم. چون همیشه یه جام زهر آماده دستم بوده تا نزاره شیرینی اون روز تو ذهنم بمونه.

اگر بخوام از اول بگم . آخر شهریور متولد شدم. پس اولین فصل زندگیم تابستون بوده. تا اونجایی که یادم میاد هیچوقت از آخرای تابستون و اول پاییز خاطره خوبی ندارماین خاطرات تاریخ وقوعشون تو همین ماه بوده و تو همین روزها . هر سال تو این روزها این خاطرات مثل یه فیلم از جلو چشمام رژه میرن و تا ته ته قلبم رو میسوزنن.

اون تابستون نفرین شده رو هیچوقت یادم نمیره . آخرای تابستون بود با خانواده به شهرستان محل تولد پدر و مادرم رفته بودیم. ۱۷ سالم بود یه دختر بلند قد و خوش اندام ، سفید رو با چشمای قهوه ای و موهای بلند خرمایی.

از طرف یکی از فامیل بابا دعوت شدیم به دِه. من عاشق طبیعت زیبای اون دِه بودم. هوای پاک و تمیز و خنک انگار نه انگار که تابستونه.  رودخونه ای که از ده می گذشت پر آب و خروشان بود و آبش اونقدر سرد بود که تو تابستون هم نمی تونستی بیشتر از چند دقیقه توی آب بمونی. تو دامنه کوه نزدیک آبادی چشمه زلالی بود که آب آشامیدنی رو تامین می کرد. باغ های سیب ، کشتزارها، سیا چادرهایی که تو  دامنه کوه زده بودن، گله های گوسفند، مرغ و خروس و اسب هایی با پاهای بلند و هیکل قوی و ...

زنها و دخترا با لباسهای محلی رنگ و وارنگ با موهای بافته شده . پسرها و مردهاشون با تفنگ های روی دوششون که برای محافظت از گله هاشون همراه می بردن .

باوجود اینکه چند سال از شروع جنگ ایران و عراق می گذشت و میشد اثرات جنگ رو تو عمق وجود همه خوند ، و شهرهای اطرافشون با فاصله چند ده کیلومتری هر روز بمباران می شد ولی مردم اونجا هیچ اثری از غم و نگرانی و دلشکستگی تو چشماشون دیده نمی شد. اونا زندگی خودشون رو داشتن .

میزبان ما برادرش توی اون ده زندگی میکرد و خودش هم اونجا خونه داشت. مردمانی بسیار مهربان و خونگرم. میزبان رو عمو صدا میکردیم.

 چند ماه قبلش عمو و پسر بزرگش رضا اومده بودن خونه ما . عمو خاطره ای از یک سالگی من داشت که برام تعریف کرد. گفت که اون سالها پدر و مادرش زنده بودن و توی همون آبادی زندگی می کردن . پدر و مادر من به همراه من که یک سالم بوده و برادرم که سه سالش بوده و خانواده عمو میرن ده . اون موقع ها هنوز برق نداشتن و همینطور جاده ماشین رو . می گفت شب که میشد تو تاریکی صدای زوزه گرگها و سگ ها همه آبادی رو پر می کرد. پدر و مادر من که خسته از سفر نیم روزه تو جاده مال رو بودن می خوابن ولی من از زوزه گرگها می ترسیدم و دائم گریه میکردم . عمو که اون وقتا خودش هم جوون بوده منو از مادرم میگیره و بهش میگه شما بخوابید من مواظب بچه هستم. می گفت تا نیمه های شب با من بازی می کرده تا بالاخره تو بغلش خوابم میره ولی به محض اینکه می خواسته منو بزاره زمین از خواب پریدم و دوباره گریه کردم ، طفلک عمو اون شب تا صبح منو تو بغلش نگه داشته تا نترسم. می گفت همون شب که باهات بازی میکردم مهرت به دلم نشست و بهت گفتم وقتی بزرگ شدی عروس خودم میشی. اومده بودن برای خواستگاری ، بهشون گفتم قصد ازدواج ندارم و میخوام درس بخونم و دکتر بشم. 

همراه ما برادر دیگه عمو هم با خانواده اومده بودن. لباس های چین واچین دخترا با اون سربندهاشون دل منو برده بود. گفتم خیلی دلم می خواد از این لباسا بپوشم. زنِ عمو در یه صندوقچه رو باز کرد و یه لباس محلی خیلی خوشگل از توش درآورد. لباس رو پوشیدم ، موهامو بافتن و سربند (نمی دونم اسمش چی بود) هم به سرم بستن . از خوشحالی رو پاهام بند نبودم. تو آینه کوچیک روی طاقچه خودمو نگاه میکردم و قند تو دلم آب میشد.

زن عمو دستمو گرفت برد پیش عمو و جلوی چشم برادر زاده های عمو گفت : بیا عروست و ببین ، چه خوشگل شده. منم از ذوق لباس شرم و خجالت یادم رفته بود و می خندیدم (تا اون موقع فامیل عمو نمی دونستن که رضا از من خواستگاری کرده).

یه دفعه خنده رو لبهای دخترا خشک شد. از قبل می دونستم که بین دختر عموها برای به دست آوردن دل پسرعموشون رقابت هست حق هم داشتن رضا ۲۲ سالش بود و پسر خوش قیافه و خوش هیکلی بود خیلی با ادب و خونگرم ، دانشجو بود هم درس می خوند و هم سرکار می رفت .

حالا دیگه وضعیت من فرق کرده بود . من دیگه مهمون و همبازی دخترا نبودم ، بلکه شده بودم رقیبشون. حالا اونا یه رقیب قوی تر از خودشون رو می دیدن.  و می خواستن هر طور شده به رضا بفهمونن که من یه دختر لوس و نازپرورده شهری هستم. که طاقت هیچی رو نداره. البته اون دخترا زیاد با روحیه من آشنا نبودن و واقعاْ فکر میکردن که همینطوره. ولی من که تا به اون سن برسم سختی های زیادی رو تجربه کرده بودم برعکس ظاهر ظریفم  یه روحیه خیلی مقاوم داشتم.

مرضیه (دخترِعمو) گفت دوست داری سوار اسب بشی. منم از خدا خواسته ، گفتم خیلی زیاد. یکی از دختر عموها رفت و یک اسب بدون زین آورد. بقیه تعجب کردن که چرا اسب زین نداره. ولی من بروی خودم نیاوردم. اسب بلند قدی بود . رضا با دستش برای من قلاب گرفت تا بتونم سوار اسب بشم. وقتی سوار شدم افسار اسب رو گرفت و حرکت کرد. من که اولین بار بود سوار اسب شده بودم، کمی ترسیده بودم ولی به خودم میگفتم بخند ، نزار بفهمن که ترسیدی. یکی از دختر عموها زیر گوش مرضیه چیزی گفت. مرضیه اومد و افسار اسب رو از دست رضا گرفت و گفت داداش من باهاش میرم. 

صدای خنده دخترا رو از دور می شنیدم. گفتم مرضیه برای چی می خندن؟ خندید و گفت منتظرن از اسب بیافتی . گفتم یعنی چی؟ گفت از من خواستن افسارو از داداشم بگیرم یه کمی که دور شدیم افسارو ول کنم تا اسب بدوه و تو بیافتی. من هم عصبانی شده بودم و هم ترسیده بودم، گفتم حالا می خوای ولش کنی؟  گفت مگه از جونم سیر شدم ، داداش رضا و بابام منو می کُشن. اسب سواری اون روز به خیر و خوشی گذشت.

غروب که شد آروم زیر گوش مادرم گفتم ، که نمی خوام اونجا بمونم و ازش خواستم که برگردیم . مادرم گفت باشه فردا صبح برمی گردیم. شب برای ما روی پشت بوم رختخواب پهن کردن. خواهرم ۷ ماهش بود و من به بهانه اینکه خواهر کوچولوم بخوابه رفتم پشت بوم ، نمی خواستم قاطی اون جمع بشینم . چون دیگه همه نگاه هاشون برام معنی دار شده بود. مادرم ازشون تشکر کرده بود و بهشون گفته بود که ما فردا صبح برمی گردیم.

خواهرم خوابیده بود، من دراز کشیده بودم و ستاره ها رو تماشا می کردم. آسمون چقدر به زمین نزدیک بود. انگار اگر دستم رو بلند می کردم، می تونستم ستاره ها رو بگیرم. همینطور که غرق افکار خودم بودم ، صدای رضا رو شنیدم که آهسته میگفت خوابیدین؟ ...

ادامه دارد

*************************************

تو گذشته هام هر چی گشتم تو رو پیدا نکردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 

ماه رمضان

 

ای دل بیا، که ماه نماز و دعــا رسیــــــد           ماهی که با خدا کندت آشنا رســـید

عمر گران ما، همه ارزان ز دست رفت            سالی دگر به مصرف دار فنا رسید

داند خدا و بس، که به هر گام و هر نفس          بر قلب زار ما، ز هوسها چه ها رسید

غافل مشو، ز کشتی امیـــــد رحمتــــــش           ای غرقه در گناه، که ماه خدا رسید

دست دعا برآور و، پر اشک دیده کـــــن           اکنون که فصل توبه و اشک و دعا رسید

آن معنوی سپر، که ز آتش امـــــان دهد           در کسوت صیام، ز خالق به ما رسید

با این همه گنه، همگی غرق رحمتیـــم            بنگر که موج بحر کرامت کجا رسید

حسان

سلام. دوستای خوبم رسیدن ماه رمضان ، ماه ضیافت الهی رو به همه شما تبریک میگم.
از همه شما می خوام که هر زمانی که تو این ماه دست به دعا برداشتید ، برای من هم دعا کنید.

امـا از هــر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است. نقبی زدم بـــه گذشته و یه پست طولانی نوشتم .امــروز می خواستم اون پست رو بزارم که دیدم ای دل غافل ماه رمضون از راه رسیده ، برای همین تصمیمم عوض شد . البته اون پست رو هم تو همین هفته میزارم . چون  خیلی ... نه حالا نمی گم ، باشه تو همون پست مربوط به خودش میگم .

التماس دعا.

********************************************************************

 یادته بهت گفتم : من برای دوستی هیچ نقطه پایانی نمی شناسم. هنوزم سرحرفم هستم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 

 سلام. دوستای خوبم از همتون ممنونم  و عذر می خوام که تو این مدت نتونستم بهتون سر بزنم.

" فردا راجع به این موضوع فکر میکنم" این جمله تو این مدت خیلی به من کمک کرد. چون اگر می خواستم به همه مصائب و مشکلاتی که تو دو ماه اخیر پیش اومده  فکر کنم، مطمئناْ از پا می افتادم. درسته این همون جمله معروف اسکارلت بود.

همکاری دارم که به نظرش میاد همسرش خیلی بی خیاله و خیلی وقتها از بیخیالی همسرش برام میگه و اینکه چقدر از این موضوع ناراحته. همکارام میگه وقتی مشکلی پیش میاد و من حرص می خورم و نگران فردا هستم، شوهرم میگه تو دیوونه ای که حرصه فردا رو میخوری ، هیچکس فردا رو ندیده. تو چه جوش بزنی چه نزنی هر چی که بخواد پیش میاد . تو این دو ماه به این حرف ایمان آوردم .

همین قدر براتون بگم پسر داییم تو یه تصادف فوت کرد (این پسر یه دایی دیگم بود) . خواهرم دچار یه حادثه شد که خدا خیلی بهش رحم کرد یه هفته بیمارستان بستری بود و الان خونه استراحت میکنه.

خلاصه که خدا این روزا بدجوری با خانواده ما شوخیش گرفته و از اون بالا داره باهامون بازی میکنه.

دندونم خوب شد و من هنوز زنده ام .

یه نوزاد کوچولو هم تو فامیل نزدیک متولد شده. تو این مدت بهترین خبری بود که تو فامیل داشتیم. خیلی کوچوله ، دو کیلو و پونصد گرم وزنشه. درست مثل یه عروسک. چه لذتی داره بغل کردن یه فرشته کوچولو .

راستی تولدم تو این ماهه .

 

به عزیزترین دوستم : نمی دونم اینجا رو می خونی یا با اینجا هم قهر کردی. فقط می خوام بهت بگم که دلم برات خیلی تنگه. بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکنی. 
  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
روزمرگی(آست)
رها (آقای قاسمی)
من و ام اس (ویولت)
زنجیر عشق(حمید)
روستایی به نام قلبستان (بهانه)
یادداشتهای شخصی که عاشق جهانگردیه(سپیده)
پارمیدا عزیزم
من و همسرم عاشقانه ... (صمیم)
خانوم و آقای حلزون
زور زندگی (خودش)
و خدایی که در این نزدیکی ست(حدیث)
کاملاً شخصی (سین بانو)
ستایش (رها)
آبی - خاکستری - سیاه (کورال)
این نیز بگذرد (مهنوش)
از قلب کویر (مرجان)
دل نوشته های بیتا
هلیا
آسمان عطش
فراتر از آسمان (فرا)
تقویم صبورا
نبرد زندگی(هانیل)
خودمونی (منیژه)
منو و تنهائیام (رویا)
لحظه های ناب (آیینه و آیین)
دل نوشته ها (بانوی گیلک)
خانم لنگدراز
من فقط یک زن
کافه جویبار (اصلان)
دل نوشته های یک مادر و... (مهربانو و سورنا)
ترمه های رنگی مادر بزرگ(نسرین)
یادداشت های گاه و بیگاه (آزاده)
چند کوچه بالاتر (فرید)
گوهر زمان (غزاله)
یادداشتهای صحرا (صحرا)
رها
رز سوخته (رز)
متی و پالمی توچولوش
سینا
یه جای دنج (خانوم خونه)
مامان یک دختر مهربون (مامانی)
سوسن
هر چه میخواهد دل تنگت بگو (کیا)
اینجا ایران من زن (ایرن)
گل شب بو (زهرا سادات)
خانومی و قوقول (خانومی)
گردالی
گفتگوهای تنهایی (مسافر دنیا)
عروس جاودانی دریا(آلنوش)
وسوسه ها (شانتل)
پنجره ای رو به سخن (تمیم)
آسمان آبی من... (مهشاد)
ماه تنهای شکسته (مهدیس)
بمان همیشه بمان (دریا)
گوپولی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM