![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
عید مبعث مبارک
به یاری خداوند دیروز داییم به هوش اومد و الان که این مطلب رو می نویسم بهم خبر دادن که به بخش منتقلش کردن . خدایا تو خودت شفا دهنده هر دردی هستی، ممنون که دعامون رو مستجاب کردی. ********************************************************** از همه شما ممنونم و ازتون می خوام که برای دایی عزیزم دعا کنید. شکر خدا خانواده دایی از بیمارستان مرخص شدن. ولی دایی عزیزم هنوز بیهوشه و در ICU بستریه. دکترش گفته تا به هوش نیاد هیچ کاری نمی تونیم براش کنیم. خودم هم حال و روز خوبی ندارم . از بس این چند روز گریه کردم و در حال دعا کردن هستم. هر بار که زنگ میزنم و جویای احوالشون میشم و با صدای گرفته و همراه با بغض طرف مقابل روبرو میشم، منم کنترلم رو از دست میدم و های های گریه میکنم.
حالا این وسط بشنوید از همسرم: من : حال دایی چطوره، دکترش چی گفت؟ نفر دوم پشت خط توضیحات بالا رو میگه و من شروع میکنم به گریه کردن. همسرم: در حالیکه بغض کرده و به من نگاه میکنه. من: نمی دونستم اینقدر دایی رو دوست داری!!! همسر: دایی رو که خیلی دوست دارم ولی بیشتر بغضم از تصور فیش تلفن این ماهه . من :
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
دیروز بعداز ظهر بهمون خبر دادن که داییم به همراه خانوادش تو جاده مشهد تصادف کردن و همشون تو بیمارستان بستری هستن . حال داییم اصلاْ خوب نیست دو بار عملش کردن و گفتن باید به تهران منتقل بشه . خواهش میکنم براش دعا کنید.
روز ولادت مولای متقیان رو به همه عزیزان تبریک میگم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:23 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
دوستان خوبم سلام دیروز از مسافرت برگشتم،جای همه شما خالی خوش گذشت. آقا امام رضا طلبید و به پابوسش رفتیم، خیلی خوب بود. توی حرم همتونو یاد کردم و یک به یک اسم بردم و براتون دعا کردم صمیم جان خیلی دلم می خواست ، می تونستم ببینمت. دائم به فکرت بودم. برام خیلی جالب بود. خیلی ها التماس دعا داشتن، ولی من اول به یاد شماها بودم دیروز سرم خیلی شلوغ بود و نتونستم بهتون سر بزنم . امروز حتماْ میام پیشتون. پارمیدا جان خیلی خوشحال شدم که دوباره برگشتی. فعلاْ برم به کارام برسم. اگر تونستم میام و این مطلب رو کامل میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
پنج شنبه: صبح ساعت ۵ از خواب بیدار شدم. یک میز صبحانه کامل چیدم و بقیه رو از خواب بیدار کردم. ساعت ۶ صبح: دخترم رو از زیر قرآن رد کردم و از خونه حرکت کردیم ساعت ۳۰/۶ صبح: به محل برگزاری رسیدیم. سه تا حوزه امتحانی تو یه خیابون بود کل خیابون بسته شده بود . منو و دخترم سر خیابون پیاده شدیم . ساعت ۴۵/۶ صبح: در مدرسه باز شد و داوطلبان وارد شدند. از ورود اولیا به محوطه مدرسه جلوگیری می کردند. ساعت ۷ صبح : یه لحظه آقا سربازه روش رو برگردوند منم رفتم تو مدرسه. یهویی از پشت سرم دوید ساعت ۳۰/۷ صبح : صدای بلندگو مدرسه بلند شد و اجازه ورود به سالنها رو دادند. دخترکم رنگ به رو نداشت . براش یه آیت الکرسی خوندم ، بوسیدمش ساعت ۹ صبح: اکثر اولیا تا این ساعت پشت درهای بسته حضور داشتن. ولی گرمای هوا باعث شد که عده ای برن دنبال کار و زندگیشون و فقط یه عده آدم بیکار و بی عار مثل من اونجا بمونن. تا ساعت ۹ همه سرپا ایستاده بودن که یه آقاهه از تو صندوق ماشینش یه حصیر درآورد و پهن کرد تو پیاده رو خانوما هم از خدا خواسته ساعت ۳۰/۱۱: خیل جمعیتی که رفته بودند ، برگشتند و دوباره هیاهو بپا شد ساعت ۱۵/۱۲ ظهر: درهای مدرسه باز شد و بچه ها اومدن بیرون. شاید باورتون نشه ولی انگار سالها بود که از دخترم دور بودم ، این چند ساعت برام به اندازه چند سال کش اومده بود. وقتی بهم رسیدیم ... همین موقع بود که پدرش هم رسید و باهم برگشتیم. کلاْ خودش از آزمون راضی بود امروز کارت دانش گاه آ ز ا د رو میگیره و پنج شنبه هم در شهری که انتخاب اولش هست امتحان داره. قراره که آخر هفته خانوادگی بریم و دخترم امتحانش رو بده . همسرم میگه چند روز مرخصی بگیریم و از اون طرف بریم مشهد . ولی من روز دوشنبه یه قراره از پیش تعیین شده دارم که حتماْ باید اداره باشم، همسرم میگه تا دوشنبه برمی گردیم. نمی دونم حالا ببینیم خدا چی می خواد. من اعتقاد دارم که هیچوقت نباید چیزی رو بزور از خدا گرفت. همیشه خودم وقتی درخواستی، التماسی دارم ، بهش میگم که من دلم میخواد اینطور باشه ولی در نهایت راضی هستم به اون چیزی که خودت برام صلاح میدونی و از خدا خواهش میکنم که بهترین راه رو جلو پام بزاره. این مورد دانش گاه دخترم هم همینطور ، می دونم که دخترم سعی و تلاش خودش رو کرده ، ولی باز هم به خدا گفتم هرطور که مصلحت میدونی راه رو براش هموار کن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
تقدیم به مادر عزیزم و همه مادران : من با صدای تو می خوانم در اوجِ آبـــــی یِ باورهــــــا
دارد ترانـــه ی پـــــــروازم تحریــــر بـــــــال کبوترهــــا من در هوای تو می رقصم بــــا موجِ دامن پُـــر پولــــک رقصی چنان که تو را آیـــد یــــاد از نسیم و صنوبرهـــــا من در فضای تو می بینـم تصویـــر سبزی یِ بالـــــم را چون طوطیک که در آیینـه نقش چمن کشـــد از پـــرها من در خطوط تو می جویم پَرچینِ امــــن حمایـــــت را تا بـــی امان نگذارد کـــس پــا بــــر طراوت شبدرهـــــا من در ضمیر تو می رویم آن پیچکم که به سر سبزی افشانده خرمن گیسو را بـــر بام و تارَم و سردرهــــا من با زبان تو می سوزم آری، تو شعله و من شمعم در من تجلی یِ پُر اشکت پیچیــــده رشته ی گوهرها من با امید تو می سازم کاخـــی بـــه وسعت آزادی سیمین روز ولادت فاطمه زهرا(س) و روز مادر رو به همه شما دوستان تبریک میگم.
و اما گزارشی از وضعیت خودم : به لطف پروردگار و همراهی همه شما حالم خیلی بهتره و دارم دنبال زندگی میدوم که ازش عقب نمونم همینجا از همه دوستای خوبم که تو این مدت به من لطف داشتن تشکر می کنم . با پیش اومدن این شرایط فهمیدم تنها که نیستم ، بلکه کلی دوست بی نقاب نادیده(به نقل از سین بانو جان) دارم که همتونو از صمیم قلب دوست دارم من این اسمایلی ها رو خیلی دوست دارم. هر که تو دلش گفت چه ندید بدید، راست گفته پی نوشت مهم: دخترکم امروز کارت کنکورش رو گرفت. و پنج شنبه هم کنکور داره. خیلی اضطراب داره. لطفاْ براش دعا کنید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|