![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
یا رب ز کرم بحال من رحمت کن- بر این دل ناتوان من رحمت کن من چه کار کردم؟ به کی بد کردم؟ حق کیو ضایع کردم؟ به کی دروغ گفتم؟ به کی تهمت زدم؟ غیبت کیو کردم؟ زیر آب کیو زدم؟ از کدوم راه راست منحرف شدم؟ مگر نه اینکه میگن مکافات اعمال آدما تو همین دنیاست. مگه نه اینکه میگن هر چیو با این دست بدی با اون دست میگری. مگه نمی گن دست دست و می شوره، دست هم صورت رو. مگه نمی گن هر چه بکاری همونو درو می کنی . پس کو ؟ چی شد؟ از وقتی یادم میاد سعی کردم برای والدینم بهترین فرزند باشم. برای همسرم بهترین زن. برای فرزندم بهترین مادر. برای اقوام بهترین فامیل. برای همکارام بهترین همکار. برای دوستان بهترین دوست. برای دشمنانم ، دشمنی نکردم . از کسایی که پشت سرم حرف زدن، گذشتم. کسایی رو که بهم دروغ گفتن بخشیدم. کسایی رو که بارشون رو روی دوشم انداختن تحمل کردم. تا الان به یاد ندارم کسیو از خودم رنجونده باشم. تا اونجایی که توانایی داشتم به اطرافیانم کمک کردم . پس خدا جون چی شد؟ الهی! گاه می گویی که فرود آی و گاه می گویی که گریز، گاه فرمایی که بیا و گاه گویی که بپرهیز! خدایا! نشان قربت است این؟ یا محض رستاخیز؟ هرگز بشارت ندیدم تهدیدآمیز. بیشتر از اینا ازت انتظار داشتم. نگو که ناشکری. نگو که قدر نشناسی . نگو که خوشی زده زیر دلت.نگو که قدر عافیت رو نمی دونی. نگو که ... چون خودت بهتر از هر کس میدونی که همیشه شکر گزارت بودم. الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست. الهی دستم گیر که دست آویز ندارم، و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم. خودت بگو این همه سختی که تا حالا کشیدم ، کی ناشکری کردم؟ داغ عزیز ندیدم؟ بیماری نکشیدم؟ درد و رنج عزیزانم رو ندیدم؟مشکلات مالی نداشتم؟ تازه اینا اون چیزایی هستن که می تونم فریاد بکشم و بگم. اون سختی هایی که خودت میدونی و من فقط فقط به خودت گفتم چی؟؟ الهی در سر آب دارم، در دل آتش، در باطن ناز دارم، در باطن خواهش در دریایی نشستم که آنرا کران نیست، به جان من دردیست که آنرا درمان نیست، دیده من بر چیزی آید که وصف آن بزبان نیست. یادته همین چند وقته پیش، آره همین چند روز پیشو میگم . وقتی همه حرفام رو باهات زدم آخرش باز دست به آسمون بلند کردم و گفتم شکرت، نگفتم؟ گفتم راضی هستم به رضای تو. نگفتم؟ گفتم هر طور که خودت صلاح میدونی ، نگفتم؟ گفتم که امیدم تویی. نگفتم؟ گفتم هیچ کس جز تو نمی تونه کمکم کنه. نگفتم؟ گفتم .... پس چی شد ؟؟ ای مهربانِ بردبار! ای لطیف و نیک یار، آمدم به درگاه خواهی به ناز دار و خواهی خوار. الهی! کانِ حسرت است این دلِ من! مایه ی درد و غم است این تنِ من.
یه دفعه به خودم اومدم، باورم نمی شد که چطور در عرض چند ثانیه همه چیز برام تموم شد ، دنیا جلو چشمام سیاه شد، هیچ چیزو نمی دیدم ، هیچ صدایی رو نمی شنیدم تنها چیزی که جلو چشمم بود روحم بود که هزار تکه شده بود و تنها صدا ، صدای شکسته شدن خودم . داشتم پس می افتادم ، داشتم پر پر میزدم. چیو می خواستی بهم ثابت کنی؟ می خواستی بهم بفهمونی که ضعیفم، سستم، ایمانم کمه؟ می خواستی بهم بفهمونی که زیادی از خود راضی هستم؟ می خواستی بهم بفهمونی که هیچم؟ می خواستی بهم بفهمونی که بدتر از اون هم می شد؟؟ الهی یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر، بار خدایا در ماندم از تو لیکن در ماندم در تو، اگر غایب باشم گویی کجایی، و چون بدرگاه آیم در را نگشایی.
الهی! آب عنایت تو به سنگ رسید، سنگ بار گرفت، سنگ درخت رویانید درخت میوه و بار گرفت، درختی که بارش همه شادی، طعمش همه انس، بویش همه آزادی، درختی که بیخ آن در زمین وفا، شاخ آن بر هواء رضا، میوه ی آن معرفت و صفا، حاصل آن دیدار و لقا. پی نوشت: دوستان عزیزم ،معذرت می خوام که نگرانتون کردم. حالم بهتر شده و دارم سعی می کنم خودمو پیدا کنم . سنگینی و سختی این موضوع و فشاری که به من وارد شد، بیشتر به این دلیل بود که همراهی نداشتم. این مطلب رو همون چند روز اول که حال و روز خیلی بدی داشتم نوشتم البته امروز یه کمی توش دست بردم ، چون نمی خواستم شماها رو خیلی ناراحت کنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
کلافه ام, گیجم, سردر گمم, نمی دونم کاری که می خوام بکنم درسته یا نه؟ نمی دونم اگر درسته باید از چه راهی وارد بشم؟ اگر هم غلطه چرا غلطه؟و درستش چیه؟ خدایا از کی بپرسم؟ کی می تونه کمکم کنه؟ گه گیجه گرفتم. منی که همیشه سنگ صبور خیلیا هستم حالا که خودم یه سنگ صبور می خوام , ندارم. خیلی کسا هستن که ادعا می کنن میتونن سنگ صبور باشن, ولی من قبولشون ندارم. چند شبه یه خواب راحت به چشمم نیومده. هر وقت هم خوابم رفته با یه کابوس از خواب پریدم و کلی گریه کردم. کاش می شد با همسرم در این مورد صحبت کنم. کاش سنگ صبورم می شد. ولی نه. تحمل شنیدن نداره. خوب می دونم به جای اینکه کمکم کنه همه چیز و بدتر می کنه. می خواستم با مادرم صحبت کنم , درست همون روزی که بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم راضی شدم که موضوع رو به مادرم بگم از شهرستان تماس گرفتن که عموش فوت کرده, و یک ساعت بعدش مادرم رفت شهرستان و هنوز هم نیومده. تصمیم گرفتم با یکی از همکارام که همیشه درد و دل هاشو پیش من میاره , حرف بزنم. بهش زنگ زدم تا بیاد پیشم. ولی پشیمون شدم و بهش گفتم زنگ زدم حالتو بپرسم و خداحافظی کردم. آخه آدم هر حرفی رو نمی تونه به هر کسی بگه. خدایا خودت کمکم کن. همین الان که شروع به نوشتن کردم صدای اذان ظهر به گوشم رسید. یه کم دعا کردم و نیت کردم و یه فال حافظ گرفتم:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
دوستای خوبم سلام حقیقتش به علت یه سری مشغله کاری و فکری قصد آپ کردن نداشتم. ولی همونطور که همتون می دونید آپ کردن من روال مشخصی نداره این مطلبی که الان دارم می نویسم ، مربوط میشه به هفته پیش تو این یک هفته فرصتی دست نداد تا براتون تعریف کنم. بیشتر هم منظورم از نوشتن این موضوع اینه که : هفته پیش تولد شیوا بود. امسال تولدشون (شیدا و شیوا) رو خیلی مختصر برگزار کردیم هر ماه مبلغی رو به عنوان پول تو جیبی از پدرش می گیره اون روز وقتی از اداره برگشتم خونه ، شیوا و شیدا خونه بودن . از شیوا پرسیدم هدیه خریدی؟ گفت : بله از شیوا پرسیدم: اینا رو چند خریدی؟ خیلی قشنگن. سریع گفت مامان من به خودم قول دادم که قیمت اینا رو به هیچکس نگم برام غیر قابل باور بود چون نمی خواستم صریح بهش بگم که پول رو تو برداشتی سریع یه بهونه ای جور کردم و از همسرم خواستم که بریم بیرون من فقط گوش می کردم خلاصه بعد از یک ساعت صحبت تونستم ، راضیش کنم که خونسرد باشه و بهش گفتم که من با شیوا صحبت می کنم و ازش می خوام که بیاد و از شما عذر خواهی بکنه وقتی برگشتیم خونه، شیدا اومد تو آشپزخونه و گفت مامان حدست درست بوده باهاش صحبت کردم و براش توضیح دادم و بهش گفتم باید بری و از بابا عذر خواهی کنی(به علت ضیغ وقت و سر رفتن حوصله شما این قسمت رو کامل توضیح ندادم حالا از شما دوستان می خوام، که به من بگین به نظر شما من چه کار باید کنم؟ چون من هنوز نگرانم و می ترسم که این موضوع دوباره تکرار بشه. دلم می خواد نظر همتون رو در این مورد بدونم پی نوشت: بهش می گم عزیزم می دونی تخم مرغ دزد عاقبت شتر دزد می شه؟ بعداً نوشتم: دوست جونام ممنون که ملاحظه منو می کنید و نظراتتون رو خصوصی می فرستید باور کنید من اصلا ناراحت نمی شم نظرتونو راحت بگین و بزارین بقیه هم از نظرات شما استفاده کنن (بازم هر جور راحتین دوستان لطفا یه سری هم به اینجا بزنید باید کاری کرد من که با خوندن این مطلب بهم ریختم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|