![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
دیروز به طور اتفاقی بعد از چند سال تو خیابون دیدمش. خیلی شکسته شده بود. وقتی منو دید از خوشحالی گریه کرد وقتی ۴ سالش بود ، پدرش فوت کرد من و اون همبازی های خوبی برای هم شده بودیم. حالا دیگه اون ۱۴ سالش بود و من ۱۵ سالم . وقتی می رفتیم خونشون دیگه دوست نداشت با من بیرون بره چند سال دیگه گذشت ، من ۱۹ سالم بود و اون ۱۸ سالش . تا راهنمایی بیشتر درس نخوند. حالا دیگه متوجه همه چی شده بودم. فهمیدم مادرم به خاطر اینکه بتونه بهشون کمک کنه ارتباطش رو باهاشون بیشتر کرده بود. مشکلات مالی زیادی داشتن. یه روز از مادرم پرسیدم که چرا با این همه مشکلاتی که دارن دخترشون(دوست من) ازدواج نمی کنه؟؟ مادرم گفت خواستگار نداره. پرسیدم چرا؟ گفت هم به خاطر وضعیت مالیشون هم اینکه دختره برو رویی نداره. خوب اینکه خوشگل نبود که دلیل نمی شد!! اون برای من یه دوست خوب بود من ازدواج کردم. نگاه حسرت آمیزش روی من سنگینی می کرد چند سال از ازدواجشون می گذشت. دو تا بچه داشتن. دوست من دیگه زشت نبود. قیافش کلی عوض شده بود یه روز شنیدم که داره از شوهرش جدا می شه دیگه بیشتر از اون نمی تونستم چیزی بگم بعد از چند وقت شنیدم که بخاطر بچه هاش با همسر دومش اختلاف پیدا کرده. دخترش بزرگ شده و دوست داره پیش مامانش باشه، همسرش هم قبول نمی کنه. دخترش هم بی تابی می کنه به روش نیاوردم که از طلاقش از همسر دومش هم خبر دارم. و اون از اینکه من از این موضوع بی خبرم کلی خوشحال بود من این روزا چقدر تلخ شدم
بیست و هفتم اردیبهشت ، خداوند مهربون با به دنیا اومدن شیدای عزیزم خدایا به خاطر همه نعمت های خوبی که به من دادی شکر گزارت هستم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
برای عیادت یکی از اقوام راهی بیمارستان شدیم. بیمارستان در محدوده طرح ترافیک بود و نمی تونستیم با ماشین خودمون بریم. تصمیم گرفتیم که از مترو استفاده کنیم. تو این مدت که مترو راه اندازی شده این دفعه سوم بود که من سوار مترو می شدم. از ایستگاه صادقیه سوار شدیم . ما سه نفر بودیم و چون هر سه تامون خانم بودیم تصمیم گرفتیم از قسمت ویژه بانوان استفاده کنیم من عین آدمی که چیزه عجیبی دیده باشه همینطور که خانومه داشت برای من توضیح می داد، دیدم یه دختر بچه ۵-۶ ساله روبروم ایستاده و داره منو نگاه می کنه دختر کوچولو اسمش فاطمه بود . وقتی نشست کنارم بهم گفت که این خانوم (همون خانومی که فروشندگی می کرد) مامانم. و با خنده گفت منم همیشه باهاش میام یه لحظه متوجه یه کبودی تو صورتش شدم ، ازش پرسیدم فاطمه جان صورتت چی شده؟ آروم گفت بابام زده حالم بد شده بود. زبونم بند اومده بود. رنگ و روم پریده بود . خانوم بغل دستی من که حال و روز منو دید ازش پرسید بابات کجاست؟ دیگه صورت هیچکدوم از مسافرها رو واضح نمی دیدم . فقط چهره معصوم فاطمه جلو چشمم بود و اندام لاغر و نحیف و رنگ و روی پریده مامانش که با اصرا می خواست اجناسش رو به مسافرها بفروشه می دونم که این مورد فقط یه نمونه از خرواره. اگر دور و برمون رو خوب نگاه کنیم ، متوجه می شیم که سرخی صورت همه آدما از یه نوع نیست مطلب بالا الان حال همتونو گرفته چند روز بعدش همون فامیلمون که این ملاقات تاریخی خونه اونا به ثبت رسیده بود برای پس دادن بازدید به منزل ما اومدن. بین صحبت هاشون ملاقات اون روز رو هم یادآوری کردن. منم رو کردم به خانومش و گفتم خدایی این پسرخاله شما خیلی حافظه قوی داره که بعد از ۱۵ سال منو شناخت. با این حرف من لبخند روی لب خانوادشون نشست و خانوم شروع کردن به تعریف کردن ، فکر می کنید قضیه چی بوده؟ اون روزی که من با علی آقا تصادف کردم یادتون هست که گفتم علی نزاشت من تا خونه برسونمش و سرکوچه پیاده شد و گفت شما نیاین بهتره . وقتی علی آقا می رسه خونه و خانواده می بینن که پسر یکی یه دونشون که بعد از ۵ تا دختر اومده به چه روزی افتاده کلی عصبانی می شن و به راننده ای که این بلا رو سر گُل پسرشون آورده کلی فحش و ناسزا می دن و خط ونشون می کشن که وای به روزی که ما این فلان فلان شده رو ببینیم. علی که حدس می زده من به دیدنش برم ، جلوی خانوادش در می آد که اصلاْ اون خانوم مقصر نبوده و مقصر اصلی من بودم و. تازه شانس آوردم که شکایت نکرده گفتم که بعدازظهر همون روز من یه سبد گل خریدم و با پدر و مادرم رفتیم خونشون. اون موقع منم حدوداْ ۲۳ سالم بود و قیافم هم کمتر از سنم نشون می داد. خواهرا وقتی منو با سبد گل و لب خندون می بینن پیش خودشون می گن ای دل غافل دختره زده برادرمونو آش و لاش کرده حالا هم با گل اومده که دل پسر ما رو ببره (البته همه این تصورات به خاطر طرفداری بوده که علی از من کرده بوده وقتی ما برمی گردیم، هر ۵ تا خواهر میریزن سر علی که چشممون روشن حالا فهمیدیم که معنی اون همه حرفی که به ما زدی چی بوده و از این حرفا. هرچی علی بهشون می گه این خانوم متاهله و یه بچه هم داره ، اینا به گوششون نمی ره . علی آقا هم که می بینه هیچکس حرفشو باور نمی کنه و زمینه رو برای سرِکار گذاشتن خانواده مساعد می بینه تا دو روز بعدش که من با همسرم رفتم دیدن علی آقا ، خانواده گرامی سرِکاربودن و تازه اون روز متوجه میشن که خبری نبوده . همین موضوع باعث می شه که علی آقا به محض اینکه منو می بینه بشناسه و اون همه ذوقی که اون روز می کرده به خاطر یادآوری این خاطرات و شیطنت های جوونیش تو ذهنش بوده این قضیه رو وقتی ما از اون عید دیدنی اومده بودیم ، علی آقا برای اون خانواده تعریف کرده بود. این پست رو دیروز نوشته بودم ، ولی به دلایلی نتونستم ارسالش کنم. برای همینه که تاریخش یه روز با ارسالش فرق داره.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|