![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
تو ایام عید همراه همسرم به منزل یکی از اقوام دور رفتیم . طبق معمول عیدها تو هرخونه ای که بری به جز صاحبخونه با یه عده آدم جدید که اومدن برای دید و بازدید روبرو می شیم.بعد از چاق سلامتی و عید مبارک گفتن نشستیم. یه آقای حدوداْ ۳۴ ساله با خانومش و پسر کوچولوش هم اونجا بودن. ما از طرف صاحبخونه با اعلام نسبت های فامیلیمون (نه با اسم ) به هم معرفی شدیم. بعد از ۱۰ دقیقه آقاهه به من نگاه می کنه و با لبخند به من میگه شما شکیبا خانوم هستید. در جوابش میگم بله. آقاهه با ذوق از جاش بلند میشه و باز با لبخند میگه منو می شناسید؟ من با تعجب نگاهش می کنم و می گم شرمنده به جا نمی آرم. میگه من علی هستم .از اون طرف هم همسر جان داره چپ چپ به من و اون آقاهه نگاه می کنه. از طرفی هم همسر آقاهه در حالیکه یه کمی رنگ و روش پریده به ما نگاه می کنه. حالا از این آقا اصرار که ما قبلاْ همو دیدیم و از من انکار که من دفعه اول شما و خانواده محترمتونو زیارت می کنم. تو اون چند دقیقه من هر چی علی می شناختم از جلوی چشمم رد شد ولی یادم نیومد که این علی کدومشونه. آخرش دیدم اوضاع داره بی ریخت می شه. بهش گفتم علی آقا ما کی با هم آشنا شدیم؟ دوباره با یه لبخند میگه فکر کنم ۱۴-۱۵ سال پیش بود. با گفتن این حرف خانومش یه کمی راحت شد چون فهمید که این آشنایی مربوط میشه به قبل از ازدواجشون . ولی همسر بنده هر لحظه قیافش عوض می شد. من دوباره می پرسم کجا؟ میگه هنوز یادتون نیومده؟ من که دیگه کلافه شدم . با یه لبخند مصنوعی بهش می گم نه فکر نمی کنم هم یادم بیاد اگه ممکنه خودتون بگید. نه خیر ول کن نیست من که یادم نمیاد علی آقا هم خودش فقط حرفهای حاشیه ای می زنه و درست نمی گه که ما کجا همدیگرو دیدیم. به همسرم نگاه می کنم و میگم بهتره ما زحمتو کم کنیم. صاحبخونه هم که حالا حسابی کنجکاو شده که من و پسر خاله خانومش (علی آقا) کجا با هم آشنا شدیم. می گه کجا حالا ؟ شما تازه تشریف آوردین . بفرمایید ، خواهش می کنم و با زور دوباره ما رو می نشونه. وقتی می شینیم من یه راست می رم سر اصل موضوع و می گم علی آقا من اصلاْ یادم نیست که شما رو کجا دیدم ، میشه خودتون بگین. علی آقا هم لطف می کنن و شروع می کنن به تعریف کردن. همین که چند کلمه اولو میگه . بهش لبخند می زنم و می گم علی .... با ذوق میگه بله. بهش می گم چقدر عوض شدین اصلاْ نشناختمتون اگر نمی گفتین محال بود یادم بیاد. حالا شما فکر می کنید این علی آقا کی بود؟؟ ۱۴-۱۵ سال پیش یه روز صبح ساعت ۷ از خونه اومدم بیرون . باید دخترمو می بردم مهدکودک و بعد می رفتم اداره، وقتی اومدم تو حیاط چشمم افتاد به ماشین پدرم . تازه یادم اومد که شب قبل که ما خونشون بودیم موقع برگشتن چون دیر وقت بود و بچه خواب بود ما با ماشین پدرم اومدیم خونه و قرار شد که صبح ماشینو برگردونیم. دوباره برگشتم تو خونه و سوئیچو برداشتم ، با خودم فکر کردم خوبه می رم دنبال بابا ، هم ماشینو میدم همینکه بابا منو میرسونه اداره. ماشینو روشن کردم و راه افتادم از اولین کوچه فرعی که می خواستم بیام بیرون یه لحظه صدایی شنیدم و دیدم که یه چیزی از روی کاپوت ماشین پرت شد اون طرف. ترمز کردم و به سمت راننده نگاه کردم دیدم یه موتور بدون راننده افتاده زمین. وقتی رومو برگردوندم به سمت شاگرد دیدم ووووووووای خدای من یه نفر با صورت پخش زمین شده. با عجله از ماشین پیاده شدم رفتم طرفش ، گفتم آقا ، آقا . یه ناله ضعیف گفت من حالم خوبه. یه نفس راحت کشیدم و بهش گفتم می تونین بلند شین. آروم از زمین بلند شد وقتی سرشو بالا آورد ، صدای فریاد من بلند شد. صورتش و لباس سفیدش غرق خون بود. دویدم تو ماشین و چند تا دستمال از تو کیفم براش آوردم ولی در عرض ۱ ثانیه همه دستمال ها پر از خون شد . تو این فاصله چند نفری هم دور ما جمع شده بودن و هر کدوم یه چیزی می گفتن. دخترم هم که حسابی ترسیده بود ، گریه می کرد. نمی دونستم باید چه کار کنم. بهش گفتم بلند شو بریم بیمارستان. سوار ماشینش کردم و راه افتادم . توی راه دائم ازش می پرسیدم حالت خوبه. اون بنده خدا هم می گفت: شما ناراحت نباشین ، مقصر من بودم. وقتی رسیدیم بیمارستان بردمش اورژانس و سریع بردنش پیش دکتر. آقای دکتر پرسید چی شده؟ تا من اومدم چیزی بگم مصدوم بیچاره سریع گفت خوردم زمین اینجوری شد و این خانوم منو آوردن اینجا. خدا رو شکر به خیر گذشته بود و فقط دماغ علی آقا یه کمی جا به جا شده بود که اون هم دکتر همونجا درستش کرد. کارمون که تو بیمارستان تموم شد اومدیم و دوباره سوار ماشین شدیم توی راه از علی آقا پرسیدم که برای چی نگفتی تصادف کردیم؟ گفت برای اینکه ماشینو می خوابوندن و خودتون هم سر و کارتون به کلانتری می افتاد. از مردونگیش خیلی خوشم اومد. ولی به روی خودم نیاوردم و بهش گفتم چند سالتونه؟ گفت ۱۹ سال . بهش گفتم گواهینامه موتور داری؟ گفت : نه. منم که انگار منتظر فرصت بودم تا همه هول و هراس و اضطراب و ترسی و که بهم وارد شده بود سر یکی خالی کنم با عصبانیت بهش گفتم : چرا بدون گواهینامه سوار موتور می شی ؟ ببینم اصلا سربازی رفتی؟ گفت: نه . یه لحظه برگشتم تو صورتش نگاه کردم و از اون دماغ باند پیچی شدش خندم گرفت. بهش گفتم خیلی بهت میاد. گفت خوشگل شدم؟ گفتم آره دقیقاْ مثل پینوکیو شدی. رسیدیم سرکوچه خونشون ، بهم گفت همینجا پیاده می شم ، شما نیاین دم خونه بهتره. پلاک خونشونو پرسیدم و پیادش کردم . رفتم خونه مادرم و کل ماجرا رو براشون تعریف کردم. کلی باهام دعوا کردن که تو چرا با اون حالت که هول کرده بودی باز نشستی پشت فرمون. بعدازظهر اون روز با مادر و بابا رفتیم و یه دسته گل خریدم و به عیادت علی آقا رفتیم. وقتی از در که وارد شدم چشمتون روزه بد نبینه دیدم چند تا خانوم درشت هیکل و عصبانی اونجا هستن اون موقع تازه فهمیدم برای چی علی آقا نزاشت تا دم خونه برسونمش. وقتی نشستیم پدر پیر علی آقا برامون گفت که این خانوما خواهرهای علی هستن و خدا علی رو بعد از ۵ تا دختر به ما داده . دو روز بعد هم دوباره همراه همسرم با یه جعبه شیرینی رفتم دیدنش . خدارو شکر حالش خوب شده بود. خداییش با این که سن و سالی نداشت خیلی مرد بود. از اون روز ما دیگه همو ندیده بودیم ، اینه که میگن کوه به کوه نمی رسه ، ولی علی به شکیبا می رسه.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
سلام و هزاران سلام به دوستای خوبم
سال نو مبارک. سالی پر از شادی ، سلامتی، مهربونی، آرامش، دلگرمی ، ... و همه چیزهای خوبی که دلتون می خواد رو براتون آرزو می کنم . بابت این غیبت طولانی از همتون عذر می خوام. خودمم فکر نمی کردم غیبتم اینقدر طولانی بشه. بعدش تازه دوزاریم افتاد که علت اون همه دلتنگی و بغض چی بوده!!! از همه دوستانی که تو این مدت به من سر زدن و جویای احوالم بودن تشکر می کنم دو هفته آخر سال گذشته، واقعاْ روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم. مشکلی پیش اومده بود که ناخواسته من هم درگیرش شده بودم، البته هنوز ادامه داره و تموم نشده، از همتون می خوام که برام دعا کنید از ۲۰ اسفند ماه ۸۶ تا به امروز نتونسته بودم بیام نت و به همین دلیل از همتون بی خبر موندم. اگر مشکلی پیش نیاد از امروز به همتون سر می زنم . از صبورای عزیز و فرای خوبم و سپیده جان که منو به بازی دعوت کرده بودن و من نتونستم به دعوتشون جواب بدم واقعاْ عذر می خوام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|