![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
یه روز متوجه تماس تلفنی آیلار شدم و می شنیدم که شیدا داره یه چیزایی بهش میگه . من کلاً عادت ندارم به زور از کسی حرف بکشم بیشتر به طرفم این فرصتو می دم که خودش بیاد و حرف بزنه فکر می کنم که اینجوری طرف مقابل راحت تر با من حرف می زنه چون خودش خواسته که بگه. خودمو تو آشپزخونه سرگرم کردم . شیدا اومد و گفت مامان می شه یه خواهشی کنم. گفتم حتماً عزیزم . گفت می شه آیلار امشب بیاد خونه ما. گفتم برای چی؟ گفت مامانش خونه نیست. بهش گفتم عزیزم چشم هات و ببند بعد حرف بزن (خودش منظورمو فهمید چون با یه نگاه تو چشماش می فهمم چی می خواد بگه و حرفش راسته یا دورغ خودش می گه مامان می شه من یه کاری کنم و شما متوجه نشید آخه از کجا می فهمید) . گفت ببخشید مامان. ازم خواست برم اتاقش ، شروع کرد به تعریف کردن برام گفت که مامان آیلار ناراحتی اعصاب داره. گفتم می دونم. گفت که تو خونه با بچه ها نمی سازه، گفتم می دونم. و اینکه بچه هاشو کتک می زنه و اذیتشون می کنه و الان هم آیلار و کتک زده و از خونه بیرون کرده. گفت که آیلار زنگ زده و بهش گفته که شب می خواد بره پارک بخوابه. شیدا خیلی ناراحت بود دلش می خواست که کمکش کنه. بهش گفتم خودت میدونی که پدرت اجازه نمی ده که آیلار بیاد اینجا شب بمونه در ضمن با این چیزایی که تعریف کردی نه به صلاح خودشه و نه به صلاح ما که بیاد اینجا. می دونستم که داییش هم کرج زندگی می کنه . بهش گفتم شمارشو بگیر ( از لحاظ مالی وضعشون توپ بودن و سه سال پیش آیلار هم موبایل داشت) و بهش بگو که بره خونه داییش. گفت : مامان ناراحت می شه. گفتم: عزیزم می دونم که ممکنه ناراحت شه ولی آیلار باید مشکلش حل بشه و داییش بهترین کسیه که می تونه کمکش کنه . براش توضیح دادم که اگر ما دخالت کنیم ممکن وضعش بدتر از این بشه. خلاصه اونشب آیلار رفت خونه داییش . فرداش هم مدرسه نرفت. بعدازظهر دیدم که زنگ می زنن جواب که دادم متوجه شدم آیلار با مامانش و خواهرش دم در هستن. ظاهراً مامانش بعدازظهر میره خونه داییش دنبالش و آیلار به بهانه اینکه می خوام کتابمو از شیدا بگیرم سر راه میان خونه ما (چند بار از شیدا خواسته بود که به من بگه طرح دوستی با مامانش بریزم و با هم رفت و آمد داشته باشیم ولی من هر بار به یه بهانه ای ردش کرده بودم . چون همسرم کلاً از رفت و آمد با غریبه ها زیاد خوشش نمیاد و من هم تابع ایشون هستم) . اون روز هر چی اصرار کردم مامانش تو نیومد و فقط آیلار اومد تو و بعد رفتن. خلاصه کنم. تو این مدت بیشتر مواظب شیدا بودم. با هم دیگه می شستیم و چت می کردیم و من هر وقت می دیدم که کسی بد حرف می زنه و یا آدم نرمالی نیست سریع ایگنورش می کردم. با شیدا بیشتر در مورد آیلار صحبت می کردم و متوجه شدم که دوست پسر داره . دوباره از شیدا خواستم که روابط شو با آیلار کم کنه ولی شیدا دائم می گفت مامان اگر من رابطمو باهاش کم کنم بعد بلایی سرش بیاد، چی؟ می گفت که من حرفها و راهنمایی های شما رو بهش منتقل می کنم و فکر می کنم که موثر باشه. از یه طرف نگران شیدا بودم و از طرفی نمی خواستم با اعمال زور احساس کنه که من بهش اطمینان ندارم و به چشم یه بچه بهش نگاه می کنم. یه روز با مادرم رفته بودیم خونه یکی از دوستاش موقع برگشتن تو راه پله که داشتیم می اومدیم پایین خواهرم پاش پیچ خورد و به حالت نشسته از پله ها سر خورد پایین بقیه ما هم که پشت سرش بودیم داشتیم بهش می خندیدیم. به پاگرد که رسیدیم دیدم یه پسر جوون اونجا ایستاده منتظره که ما رد بشیم بره بالا (من بودم – شیدا – شیوا – مادرم- خواهرم- صاحبخونه و دخترش و کل راه پله رو گرفته بودیم) با دیدن صاحبخونه با ما هم سلام و احوالپرسی کرد موقع رد شدن متوجه شدم که یه لحظه نگاه پسره و شیدا به هم قفل شد ولی به روی خودم نیاوردم. بعد از یه هفته متوجه تلفن های یواشکی شیدا شدم و وقتی ازش می پرسیدم که با کی صحبت می کنی فقط یک کلمه می گفت آیلار. چند روزی هم بود که یه نفر زنگ می زد و وقتی ما جواب می دادیم قطع می کرد. می دونستم که یه خبری شده ولی چه خبر بود نمی فهمیدم. یه روز خونه مادرم بودم که خانم اکبری (همون دوست مادرم) تلفن زد و من تلفنو جواب دادم با شنیدن صدای خانم اکبری انگار که چیزی به ذهنم رسیده باشه یه فکری به سرم زد. فردای اون روز از اداره مستقیم رفتم خونه خانم اکبری. رفتم تو و نشستم . از دیدن من تعجب کرده بود (تا اون موقع من تنها خونشون نرفته بودم، همیشه با مادرم میرفتم) . پایین خونشون یه مغازه هست که وسائل گلسازی داره منم چند بار از اونجا خرید کرده بودم ، بهش گفتم اومدم این مغازه پایینی خرید گفته که تا 1 ساعت دیگه وسیله مورد نظر شما می رسه منم گفتم بیام اینجا هم شمارو ببینم و هم اینکه دیگه تا خونه نرم و برگردم. باخانم اکبری که صحبت می کردم حرف اون روزیو که خواهرم تو راه پله شون افتاده بود رو پیش کشیدم و یه کمی خندیدیم بعد ازش پرسیدم راستی اون پسره کی بود اون روز تو راه پله ؟ خیلی زشت شد ما اینهمه خندیدیم و اون داشته سر و صدای ما رو می شنیده! همین حرف من باعث شد که بیوگرافی آرش و خانوادش رو برام بگه . چند روز بعد زنگ زدم به خواهرم و بهش گفتم که زنگ بزن به دختر خانم اکبری(دختر این خانواده با خواهرم همسن هستن) و ازش بپرس که اون شماره مارو داده به آرش؟ می دونستم که دخترش طاقت نگه داشتن حرف رو نداره و هرچی بدونه سریع منتقل می کنه ولی با کمال تعجب برای خواهر من خیلی راز نگه داره (به خواهرم گفتم که بهش نگه که این سئوال از طرف من بوده) خواهرم خیلی اصرار کرد که چی شده؟ بهش گفتم حالا این کارو برام انجام بده بعدا برات می گم. شب خواهرم تماس گرفت و گفت که بله شماره رو اون داده به پسره و گفته که کلی اصرار کرده و اون هم شماره خونه مارو بهش داده . مطمئن شدم که این تماس ها از طرف آرش بوده. حسابی گیج شده بودم، نمی دونستم که چه کار باید کنم و چه عکس العملی باید داشته باشم. یا باید به روی خودم نمی آوردم و یا باید یه راهی برای حل این مشکل پیدا می کردم. خیلی فکرها پیش خودم کردم هزار تا نقشه کشیدم که بفهمم چه کار باید کنم. یه روز تصمیم گرفتم برم و با آرش صحبت کنم و ازش بخوام که دست از سر شیدا برداره و دیگه خونه ما زنگ نزنه. اون روزا یه دوست خوب داشتم که کم و بیش در جریان این قضیه گذاشته بودمش و باهاش صحبت می کردم و اون هم تا اونجایی که می تونست منو راهنمایی می کرد اون روز بهش گفتم که همچین تصمیمی گرفتم. دوستم بهم گفت که فکرت از پایه اشتباهه . کلی برام حرف زد و گفت که من باید مشکلمو با دخترم حل کنم نه با پسر مردم. گفت که فرضاً که الان رفتی و آرش رو از سر راه دخترت برداشتی یعنی دیگه هیچ پسری سر راهه دخترت سبز نمی شه؟ اون شب تا صبح به حرفاش فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که حق با اونه و تصمیم اشتباهی گرفتم. اینجاست که میگن آدم نباید تو عصبانیت تصمیمی بگیره من اون موقع اونقدر ناراحت بودم که خیلی از واقعیت ها رو نمی دیدم. ادامه دارد.... پی نوشت۱ : دلم می خواست تو اون زمان می تونستم با همسرم در این مورد صحبت کنم و با هم این مشکلو حل کنیم ولی افسوس که بعضی وقتا تعصب های بیجا مانع می شه که ... پی نوشت ۲: یه چیزیو به آقایون محترم بگم . شماهایی که روز خواستگاری از همسر آینده خودتون می خواین که همیشه با شما صادق باشه و هیچوقت در طول زندگی به شما دروغ نگه ، اول ببینید که خودتون طاقت شنیدن حرف راست رو دارین؟ (من همین قولو به همسرم دادم و تا امروز هم سر قولم بودم یعنی بهش دروغ نگفتم ولی خیلی وقتها مجبور شدم که راستش رو هم نگم چون طاقت شنیدن نداره)این مطلب خیلی مهمه و اصلاً جاش تو پی نوشت نیست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 15:45 توسط شکیبا |
|
|
دوستای خوبم سلام
نوشتن در مورد روزهای گذشته کمی سخته. مخصوصاْ من که عادت ندارم خاطراتم رو بنویسم . البته هیچوقت خاطرات رو چه خوب و چه بد فراموش نمی کنم و هرموقع که نیازی به مرورشون داشته باشم درست مثل یه فیلم جلوی چشمام رژه می رن. بعضی از خاطرات هستن که از حد یه ماجرا پیشتر نمی رن ولی بعضی از خاطرات، تجربه های ارزشمندی هستن که شاید مطرح کردنش برای عده ای مفید باشه . برای همین هم موضوع نامه ای که تو پست قبل نوشتم رو می نویسم.
ماجرا از اونجا شروع شد که دخترمو تو یه دبیرستان غیرانتفاعی برای اول دبیرستان ثبت نام کردم. روز اول مهر شیوا رو بردم مدرسه(کلاس اول بود) و بعد رفتم مدرسه شیدا چون مسیر رو بلد نبود باید خودم می بردمش . وقتی رسیدیم مدرسه بچه ها رفته بودن سرکلاس . شیدا هم رفت کلاس. بعدازظهر که از سرکار برگشتم شیدا برام تعریف کرد که صبح که رفته سرکلاس دبیر شیمی سرکلاس بوده و داشته از بچه ها سئوال می پرسیده . شیدا رو همونجا پای تخته نگه می داره و ازش می خواد که خودشو معرفی کنه و بعد هم به سئوالش جواب بده (ظاهراً بقیه دانش آموزها نتونسته بودن جواب بدن) وقتی شیدا خودشو معرفی می کنه آقای دبیر بعد از شنیدن فامیلی و جواب درست سئوالش کلی شیدا رو تحویل می گیره و ازش می پرسه که سال پیش کدوم مدرسه بودی و کلی ازش تعریف می کنه و بهش بال و پر می ده و همین امر باعث می شه که از روز اول شیدا مورد توجه و البته حسادت بعضی از دخترا قرار بگیره . ما بین صحبت هاش گفت که با بغل دستیش دوست شده و کلی با هم صحبت کردن (این موضوع برام عجیب بود چون شیدا هم مثل خودم زود با کسی گرم نمی گیره) . از آیلار (اسم دوستش) کلی تعریف کرد. من به دوست خیلی اهمیت می دم و فکر می کنم که خیلی وقتها می شه آدمها رو از روی دوستاشون شناخت (البته استثنا هم داره) برای همینه که به راحتی با کسی دوست نمی شم . همین جا به همه مادرها و پدرها توصیه می کنم که حتماً دوستای بچه هاشونو ببینن و تا حدی هم در مورد خانواده هاشون اطلاعات کسب کنن. فردای اون روز شیدا می خواست که خودش بره مدرسه ولی بهش گفتم که یه سری از کارای ثبت نام مونده که باید امروز بیام و انجام بدم. با هم رفتیم مدرسه آیلار جلو در مدرسه منتظر شیدا بود. به هم معرفی شدیم و کمی با هم صحبت کردیم بعد بچه ها رفتن سرکلاس من هم رفتم. آیلار ظاهراً دختر ساده و خوبی بود. از لحاظ درسی در حد متوسط بود. اوائل فکر میکردم شاید برای اینکه شیدا تو درسها کمکش کنه بهش چسبیده . دو هفته بعد اولین جلسه مدرسه برگزار می شد. از شیدا خواستم که ساعت اومدن مامان آیلارو بپرسه و بهم بگه. می خواستم مادرش و ببینم . روز جلسه مرخصی گرفتم و زودتر رفتم مدرسه بچه ها تو حیاط بودن با شیدا و آیلار مشغول صحبت بودم که مامان آیلار اومد. با هم سلام و احوالپرسی کردیم و رفتیم به سالن جلسه کنارش نشستم و تا جلسه شروع بشه با هم صحبت کردیم. از طرز صحبت و حرکات چشم ودستش احساس می کردم که ناراحت و عصبیه. عصر که اومدم خونه شیدا بی صبرانه منتظرم بود. می خواست بدونه نظرم در مورد مامان آیلار چیه. بهش گفتم که خانوم خوبیه و خیلی زحمت بچه هاشو می کشه (البته غیر از این هم نبود ولی این همه چیزی نبود که می خواستم به شیدا بگم) . بهش فرصت دادم تا بیشتر از آیلار برام بگه. برای رفت و برگشتش به مدرسه سرویس گرفته بودم . پنج شنبه که رفتم مدرسه (من هر هفته پنج شنبه ها به مدرسه بچه ها سر می زنم ) وقتی داشتم از مدرسه می اومدم بیرون خانم ناظم تو حیاط صدام کرد و بهم گفت که مسئول سرویس گفته که تو این هفته شیدا دو بار بین راه از سرویس پیاده شده منم برای اینکه به شیدا بدبین نشه ازش تشکر کردم و گفتم بله درجریان هستم اون دو روز باید می اومد خونه مادر بزرگش برای همین مسیرش عوض شده بود. کلی ازم معذرت خواهی کرد و گفت چون می دونم که به دخترت اهمیت میدی گفتم. باید می فهمیدم که برای چی بین راه از سرویس پیدا شده و کجا رفته. نمی خواستم ازخودش بپرسم. شیدا یه دفتر خاطرات داره که همه چیزو توش می نویسه دفترش قفل و کلید داره . زودتر تا مدرسه تعطیل نشده برگشتم خونه و رفتم اتاقش میدونستم که کلید دفترش کجاست برش داشتم و بازش کردم وخوندمش. فهمیدم که اون دو روز با آیلار رفته کافی نت و با هم نشستن و چت کردن. کلی هم از این تکنولوژی خوشش اومده بود و آیدی همه کسانی رو که باهاشون چت کرده بودن، نوشته بود (شیدا هنوز هم نمی دونه که من دفتر خاطراتشو می خونم و این اطلاعاتو از کجا بدست آورد م . بعداْ بهش کفتم که یکی از همکارام اونو دیده و بهم گفته).
وقتی ماجرای اون دو روز رو خوندم تو دلم کلی بد و بیراه به همسرم گفتم. آخه چند وقت پیش شیدا در مورد چت سئوالاتی کرد (همون وقتایی بود که بحث منسجر و چت تو مدرسه ها داغ شده بود) . دفعه اول که پرسید پدرش اونقدر تند و بد باهاش برخورد کرد که دیگه حرفی نزد. من خودم معتقدم که والدین نباید روبروی بچه هاشون بایستن بلکه باید کنارشون باشن تا بتونن مسائل و پیش آمدها رو از زاویه دید فرزندشون ببینن . همسرم درست برعکس من فکر می کنه. می گه بچه ها پررو می شن. گستاخ می شن و ... همیشه به همسرم می گم من دوست دارم اگر فرزندم هر کاری می کنه جلو چشم خودم باشه تا لااقل بتونم در مواقع لزوم راهنماییش کنم. مثلاً همین قضیه چت من نمی دونستم که دخترم با کی چت کرده و چی گفته و چی شنیده در صورتی که اگر همون موقع خودم کنارش بودم ، قضیه فرق می کرد. خلاصه همون روزا بود که از طرف مدرسه می خواستن بچه ها رو ببرن اردو شیدا گفت که دوست نداره بره اردو و می خواد خونه بمونه. حدس می زدم که با آیلار قرارهایی گذاشتن صبح که از خواب بیدار شدم شیدا رو هم صدا کردم و بهش گفتم که امروز با من بیا اداره می خوام یه چیزی نشونت بدم گفت چی مامان ؟ گفتم بیا بریم بعد می فهمی. به هر کلکی بود اون روز با خودم آوردمش اداره و نشوندمش پای کامپیوتر و وارد یاهو مسنجر شدم . گفتم بشین می خوام با این برنامه آشنا بشی. اصلا به روی خودم نیاوردم که می دونم رفته کافی نت. با آیدی خودم آنلاین شدم و گذاشتمش در اختیارش و همه چیزو در مورد مسنجر براش توضیح دادم . گفت مامان منم می خوام آیدی داشته باشم، براش یه آیدی درست کردم . اون روز کار تعطیل بود تمام وقت شیدا چت می کرد منم کنارش نشسته بودم و در مورد این محیط مجازی براش می گفتم که نباید به هر کسی اعتماد کنه و... خلاصه کلی براش توضیح دادم برا اینکه خسته نشه بعضی وقتا دو تایی یه نفرو می زاشتیم سره کار و کلی می خندیدیم. اون روز آخر وقت که می خواستیم بریم خونه بهم گفت که مامان می تونم برم کافی نت ؟ بهش گفتم آره. ولی هر وقت خواستی بری بهم بگو باهم بریم منم خیلی دوست دارم برم کافی نت ، می خوام ببینم چه جوریه. باورش نمی شد. فکر می کرد که باهاش شوخی می کنم . گفت فردا بریم؟ گفتم باشه. فردا که از اداره اومدم به بهانه خرید با هم رفتیم بیرون . بهش گفتم که خوب حالا کافی نت کجاست؟ گفت من بلدم دیگه خودش هم فهمیده بود که من می دونم که رفته کافی نت ولی به روش نمیارم. خلاصه اون روز با هم رفتیم کافی نت و نشستیم سر یه سیستم بعد از یه ساعت رفتیم کافی شاپ و همونجا در مورد آیلار و خانوادش با هم صحبت کردیم به شیدا گفتم که فکر می کنم مشکلاتی تو زندگی آیلار هست و آیلار رابطه خوبی با خانوادش نداره . خیلی تعجب کرده بود و می خواست بدونه که من این چیزاهارو از کجا می دونم. من هم براش توضیح دادم که از صحبت های مامان آیلار و طرز برخوردشون باهم متوجه این مسائل شدم. گفت ببخشید مامان به آیلار قول دادم که به کسی چیزی نگم. بهش گفتم من کسی هستم؟ گفت نه ، شما مامانم هستید. شروع کرد به تعریف کردن گفت که پدر آیلار خارج از کشور کار می کنه (پدرش مهندسه) و مامانش ناراحتی اعصاب داره و تو خونه با بچه ها نمی سازه، و اینکه بچه هاشو کتک می زنه و اذیتشون می کنه و از خونه بیرونشون می کنه. از شیدا خواستم که روابطشو با آیلار کنترل کنه و زیاد باهاش صمیمی نشه بهش گفتم من به تو اطمینان دارم ولی با شناختی که از روحیت دارم می دونم که ممکن این مسائل ناراحتت کنه . شیدا خیلی برای آیلار ناراحت بود و می خواست که کمکش کنه . به شیدا گفتم که فکر نمی کنم که تو بتونی کمکش کنی ، ولی شیدا ازم خواست که بهش اجازه بدم لااقل در کنار آیلار باشه. با اعتماد به نفسی که داشت می گفت که حداقلش اینه که راهنماییش می کنم. فرداش از اداره زنگ زدم به یکی از فامیل ها و بهش گفتم یه کامپیوتر می خوام و بهش گفتم تا آخر هفته برام بیار و راه اندازیش کن. وقتی موضوع کامپیوترو به همسرم گفتم کلی شاکی شد و مخالفت کرد. من نمی تونستم موضوع رو براش شرح بدم چون با شناختی که ازش دارم برام مثل روز روشن بود که قشرق به پا می کنه. برای همین مجبور بودم غیر مستقیم براش توضیح بدم و بهش بگم که اگر این امکان تو خونه برای بچه ها فراهم نباشه بچه ها برای تامین نیازشون میرن بیرون و خدا می دونه که چی در انتظارشونه. تا آخر هفته که کامپیوتر آماده بشه اونقدر با همسرم حرف زده بودم که دیگه آخرش راضی شد.
ادامه دارد....
پ.ن ۱: همونطور که تعدادی از دوستان تو کامنت ها شون اشاره کردن، شیدا استعداد فوق العاده ای در نوشتن، طراحی و رنگ آمیزی داره و فوق العاده خوش سلیقه هست پ.ن۲: با وجود همه این مطالبی که از خصوصیات اخلاقی همسرم می نویسم باید بگم من به عقاید و نقطه نظرات همسرم فوق العاده احترام می زارم و هیچوقت در این موارد بهش خورده نمی گیرم (قرار نیست که همه آدما یه جور فکر کنن، هر طرز فکری برای خودش قشنگی داری).
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:15 توسط شکیبا |
|
|
تو اتاقم (تو اداره) یه قفسه کتاب دارم. تو این قفسه یه سری کتابای مورد علاقه خودم رو گذاشتم که هر وقت فرصت داشتم، بتونم چند سطری ازشون بخونم . دیروز داشتم کتابها رو مرتب می کردم چشمم افتاد به یه کتاب که مربوط می شه به وقتی که 16 سالم بود . با خانواده رفته بودیم جمکران از اونجا خریدم. کتاب رو برداشتم بازش کردم و یاد اون روزای نوجوانی افتاده بودم. همین طور که کتاب و ورق می زدم یه کاغذ از لای کتاب افتاد. وقتی برش داشتم و خوندمش یه لحظه حالم خراب شد. سرم گیج رفت . نشستم و دوباره خوندمش و هزاربار خدا رو شکر کردم یه نامه بود (خودم گذاشته بودمش لای اون کتاب ولی فراموش کرده بودم این نوشته رو اون شبی که فکر می کرد که عشقشو از دست داده نوشته و من اونو نگه داشتم تا وقتی خودش مامان شد نشونش بدم روزگار غریبیست نه، روزگار غریب نیست، آسمان، زمین، دریا، مردم غریب نیستند، همه را می شناسم. همه را ، ولی چرا اینگونه غریب به من نگاه می کنند؟ چرا مرا در این پستوی نمناک و تاریک انداخته اند؟ چرا با من حرف نمی زنند؟ چرا چشمهایشان مهربان نیست؟ می شناختم همه شان را روزگاری، می شناختم!! دریا را آبی ، زمین را سبز، آسمان را نیلی و مردم را سفید می شناختم. هم اکنون دریا را قرمز، زمین را خاکستری، آسمان را تیره و مردم را سیاه می بینم؛ خدا پس چه؟ او را نمی بینم، او را هیچگاه ندیده ام ، اما در دل خدا را خاکستری می بینم. نمی دانم چرا؟ نمی دانم از کی؟ نمی دانم از کجا خشم این مردم، زمین و آسمان و دریا و خدا، خدایم مرا گرفته. چیزی در ذهنم جرقه می زند می گوید، عشق، عشق مظلومست، عشق سپیدست ، عشق آسمانیت را از وقتی از تو گرفته اند خشم همه تو را در برگرفته. از صبح گاهی که عشقت، محبوب دلت، رویای زندگیت را به دار آویختند ، روزگار غریب شده است. همین مردم چشم دیدن عشق پاکم ، احساس زیبایم را نداشتند او را از من گرفتند. نه، من را ، من را از من گرفتند و گفتند حالا برو تو آزادی . گفتم پس احساسم ، پس دلم، پس قلبم ، پس عشقم چه؟ گفتند برو ، او تو را رهایت کرده است. آه خدایا ، خدای من، او مرا رها کرده است؟ مگر می شود؟ مگر می شود عشقم مرا ترک کند و من زنده بمانم؟ نه، نمی شود. چیزی در درونم می گوید: تو نیز دیگر زنده نمی مانی از زنده ماندنت دقایقی بیش نمانده است. برای آخرین بار خود را در آینه می بینم. به صورتم دقیق می شوم ، به چهره ام . آه خدای من چهره ام را میان دیوارهای مرده اتاقم گم کرده ام ولی نه می بینم، می بینم موهای خرمایی فر دارم را که تا کمرم و روی صورتم ریخته. مادرم این موها، دیگر بلندتر نمی شوند، همیشه آرزو داشتم موهایم بلند باشند، حالا موهایم بلند است حالت دار و خرمایی ، مادرم به یاد داری ، به یاد داری که روزگاری آشنا موهایم را دوست داشتی؟ مادرم خوب نگاه کن، نگاه کن، زیرا دیگر آنها را نخواهی دید. ساعاتی دیگر این موها در زیر خروارها خاک روی صورت کشیده ام را می پوشانند از لا به لای تارهای موهایم چشمانی را می بینم . وای خدایا ، چقدر معصوم و زیبایند. خدایا چگونه تا به حال به این نعمت بزرگ فکر نکرده بودم. چقدر شفافند، رنگ عسلی شان در میان موها و ابروهایم به چشم می خورد. مژه هایم بلند همچو سایه بانی بود برای چشمانم. برای چشمانی که به خدا قسم اجازه عبور از هر چیزی را به آن ندادم ، اجازه عبور هر عشقی، هر نگاهی، هر احساسی را، نه اجازه ندادم. من آنها را معصوم و پاک نگه داشته ام، چقدر دوستشان دارم. امشب شب زیباست. امشت شب وداع با زندگیم ! شب .... خدانگهدارتان – شیدا پ. ن۱: می دونم این نوشته هیچ مناسبتی با این روزهای عید نداره . ولی وقتی دیدمش همه مناسبت ها رو فراموش کردم. پ.ن۲: عیناً متنی و که نوشته بود، تایپ کردم بدون هیچ تغییری. پ. ن۳: این موضوع یه تلنگری بود برام تا واقع بین تر باشم و خودم و بیشتر به دخترم نزدیک کنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:50 توسط شکیبا |
|
|
عید غدیر مبارک
اعلام شد به هجده ذیحجه الحرام از جانب خدای که یـــا سیــــدالانــام باشد علــــــی، ولی خدا، اولین امام تکمیل دین ازو شد و نعمت ازو تمــام پائی که نیست همره مولا شکسته باد دستی که نیست یاور آن شاه، بسته باد تکمیل دین ازو شدو، نعمت از او تمام عید غدیر بر همه یا رب خجسته بــاد هر کس به ولایت علــی(ع) قائل شد تاریکی کفر از دلـــش زایــــل شـــــد معراج کمال علوی امروز اســـــــت کز دولت او دیــــــن خدا کامل شـــــد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 16:0 توسط شکیبا |
|
|
چند روز گذشت . دو روز می شد که از همکارام خبری نبود. سرکار نیومده بود. پرسو جو کردم متوجه شدم که مرخصی هم نگرفته. نگرانش شدم . تصمیم گرفتم شب از خونه باهاش تماس بگیرم. وقتی به خونشون زنگ زدم مامانش گفت خوابیده. بهش گفتم من شکیبا هستم وقتی بیدار شد بگین با من تماس بگیره. دو دقیقه بعد خودش زنگ زد . گفت که به مامانم گفتم هرکس زنگ زد و با من کار داشت صدام نکن. گفتم باشه عزیزم فقط می خواستم حالتو بپرسم . نگرانت بودم. مزاحمت نمی شم. ازش خداحافظی کردم. نیم ساعت بعد دوباره زنگ زد گریه می کرد . ازم عذر خواهی کرد و گفت اگر ممکنه بیا خونمون ، می خوام باهات حرف بزنم . گفتم باشه تا 1 ساعت دیگه میام. حالا کی می خواست همسر جانو راضی کنه که اونوقت شب منو ببره اونجا. با هزار تا کلک و خواهش و تمنا از همسرم خواستم تا منو ببره . بالاخره راضی شد سریع آماده شدیم و راه افتادیم. همسرم توی ماشین منتظرم موند وقتی زنگ خونشونو زدم با اینکه از آیفون صدای منو شنیده بود باز هم می ترسید درو باز کنه . خودش اومد پشت در وقتی مطمئن شد تنهام درو باز کرد . باورتون نمیشه وقتی چشمم بهش افتاد نزدیک بود پس بیافتم . بغلم کرد و زد زیر گریه منم باهاش گریه می کردم. صورتش کبود شده بود. تو این دو روز به اندازه 10 سال پیر شده بود. مادرش اومد تو حیاط و دعوتم کرد که برم تو خونه. گفتم چی شده؟ چی به روزت اومده؟ گریه می کرد و با هق هق برام تعریف می کرد. گفت سه روز پیش شوهرم بهم زنگ زده گفته بیا خونه مامانم با هم صحبت کنیم . ما که بچه نیستیم، مشکلمون حل می کنیم. این طفلک هم خوشحال شده بود و بعدازظهر از اداره مستقیم میره خونه مادرشوهرش میگفت اول جلو در ازم استقبال گرمی کردن وقتی پامو گذاشتم تو خونه مادر شوهر و خواهر شوهرم شروع کردن به دعوا کردن و فحش و ناسزا دادن . به شوهرش گفته بود که بیا بریم بیرون با هم صحبت کنیم اون هم خندیده بود و گفته بود مگه اینجا نمیشه حرف زد. بعد هم سه نفری ریختن سرشو و کتکش زدن و می گفتن با چه جراتی بچه ما رو فرستادی گوشه زندان . با زحمت از دستشون فرار کرده بود و خودشو به کوچه رسونده بود، همسایه ها اومده بودن و از زیر مشت و لگد نجاتش داده بودن و براش ماشین گرفته بودن ، تا بیاد خونه. همینطور که تعریف می کرد هر سه تایی گریه می کردیم (من و مامانش و خودش) . پرسیدم چرا به هم زنگ نزدی ؟ گفت : با این سر و وضع که نمی تونستم بیام اداره نمی خواستم تو رو هم ناراحت کنم. گفت: باز دوباره شوهرش گفته تو این چند روزه که مجبوری خونه بمونی ، محل کارت آشتو می پزم. یه کم خودمو جمع جور کردم به خودم تشر زدم که مثلاً تو اومدی کمکش کنی ، نشستی باهاش گریه می کنی. گفتم اصلاً نگران نباش . همه چیز درست می شه . بخدا توکل کن منم هر کمکی که بتونم دریغ نمی کنم. همسرم که تو ماشین خسته شده بود اومد و زنگ خونه رو زد من تازه یادم اومد که همسرم بیرون منتظرمه . خداحافظی کردم و اومدم. اون شب تا صبح نتونستم بخوابم. صبح رفتم سرکار . نمی دونستم چه کار باید کنم؟ همینطور که سرم رو میز بود. شنیدم که کسی سلام می کنه . سرمو بلند کردم معاون اداری ومالیمون جلو میزم وایستاده بود. قیافه منو که دید (با اون همه گریه و شب بیداری تصور کنید چه قیافه ای داشتم) پرسید اتفاقی افتاده؟ گفتم نه. بیچاره کارش یادش رفته بود. گفت بعدا میام. دیگه طاقتم سرآمده بود. صداش کردم و گفتم آقای مهندس ببخشید . خودم هم نمی دونستم چی می خوام بگم!! گفتم آقای...(شوهر همکارم) نیومده پیش شما؟ یه نگاهی از روی تعجب به من کرد و گفت : چطور ؟ گفتم همینطوری می خواستم بدونم. گفت : دیروز اومد ولی من جلسه داشتم قراره امروز بیاد. با من چه کار داره ؟ بهش گفتم من حدس می زنم که باهاتون چه کار داره ولی الان نمی خوام چیزی بگم فقط یه خواهش ازتون دارم قبل از اینکه در مورد حرفاش فکر کنید و تصمیمی بگیرید منو در جریان بزارید(نمی خواستم فکر کنه که قصدم خراب کردن ذهنش نسبت به اون آقاست).گفت : باشه حتماْ. بعدازظهر از دفتر آقای مهندس زنگ زدن که بیا مهندس کارت داره؟ وقتی رفتم تو اتاق سرشو توی دستاش گرفته بود . گفت : بفرمایید بشینید. بعد گفت حالا بگو ببینم قضیه چیه؟ گفتم اومد؟ گفت : بله. گفتم من تا ندونم که اون آقا به شما چی گفتن نمی تونم چیزی بگم . می دونید چی بهم گفت؟ گفت حرفاش اونقدر زشته که نمی تونم به شما بگم. منم تا اونجایی که امکان داشت موضوعو براش گفتم و قضیه تهدید همسرش رو هم گفتم. همینطور که براش تعریف می کردم اشکم دراومده بود. واقعاْ تعجب کرده بود (آخه تا اون موقع شرایطی زیادی پیش اومده بود که اشک بقیه خانوما دراومده بود و من همین جوری مثل سنگ خارا سفت و محکم وایستاده بودم و حرفمو زده بودم ) . خلاصه کنم. بهم قول داد که از نظر کاری براش مشکلی پیش نیاد. گفت از یه مرد بعیده اینطور صحبت کردن. می گفت اون زن هنوز ناموسه اونو نمی دونم چطور به خودش اجازه می ده که اینطوری در موردش صحبت کنه (نمی دونم چی بهش گفته بود) . تشکر کردم و اومدم اتاقم . به همکارم زنگ زدم و جریانو براش گفتم. بهش گفتم فردا بیا سرکارت . آخرین دادگاه شون چند وقت دیگس . نتیجه دادگاه و براتون می نویسم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 13:52 توسط شکیبا |
|
|
دو روز دائم در حال فکر کردن بودم . خودمو جای همکارم میزاشتم و بارها بارها به حالش گریه کردم بهش گفتم اول از همه باید فکر بازخریدی و کنار گذاشتن کارتو از سرت بیرون کنی چون با این کار نه تنها مشکلی حل نمیشه بلکه مشکلات مالی هم گریبان گیرت می شه. گفتم مطمئن باش همسرت نمی آد اینجا و همه اینها فقط یه تهدیده. ولی خودش می گفت خیلی کله خره ازش خواستم در اولین موقعیت برادرشو در جریان بذاره (تا اون موقع برادرش موضوعو نمی دونست) شاید نتونه بیاد اینجا و کمکت کنه ولی بهش بگو می خوای وکیل بگیری و نیاز به پشتیبانی مالی داری. همون شب با برادرش تماس گرفته بود و همه چیزو براش تعریف کرده بود . برادرش هم گفته بود که برو وکیل بگیر من تمام مخارجشو می دم و تا آخر هفته برات پول می فرستم. از این بابت خیالم راحت شد از طریق یکی از همکارای دیگه که همسرش وکیله یه وکیل خوب و کارکشته پیدا کردیم . زنگ زد و ازش وقت گرفت. اولین جلسه ای که رفته بود پیش وکیل، بهش قول داده بود که کاراشو درست کنه و حضانت بچه رو هم براش بگیره. اولین اقدامی که وکیل کرد این بود که مهریه رو اجرا بزاره. همسرش چند روزی زندانی شد بعد مهریه رو قسط بندی کردن و قرار شد ماهانه مبلغ ناچیزی از مهرو پرداخت کنه (می بینید قانونو با تعریف هایی که از همسرش کرده بود ازش خواستم که کسی ندونه که با من صحبت کرده و همه این مسائل در خفا باشه
ادامه دارد....
پ.ن: ببخشید اونقدر کار تو سرم ریخته که این چند خط هم به زور نوشتم. می خواستم امروز تمومش کنم ولی نشد. پ.ن: ترجیح دادم جواب کامنت آقا حسام رو اینجا بنویسم که اگر دوست دیگری هم این سئوالات براش پیش اومد بتونه جوابش رو اینجا بخونه. آقا حسام بهتون حق می دم که عصبانی باشید. ولی دوست من ، فکر نمی کنی درست نیست یه طرفه قضاوت کردن؟!! من نه وکیلم ، نه مشاور من فقط یک زن هستم، یک همسر ، یک مادر شاید منهم نتونم درست قضاوت کنم. من که تو پست اول توضیح دادم چون راضی نیست نمی تونم از مشکلش چیزی بنویسم. شاید اگر شما هم در جریان مستقیم مسائل این خانواده بودید تا این حد ناراحت نمی شدید. بله درسته با زندانی کردن اون مرد شاید به چیزی نرسید. ولی اون مرد باید می فهمید که هرطور دلش بخواد نمی تونه جولان بده؟ آقا حسام یه جا تو پستم نوشته بودم « همسر این خانوم بهش گفته بود که از همه حق و حقوقت بگذر تا طلاقت بدم!!!!» به نظر شما این حرف یعنی چی؟ مرد جوانی که حتی کارش رو هم از همسرش داره. پول پیش خونه رو همسرش داده . مخارج دانشگاه رفتن از حقوق همسرش پرداخت شده تا آقا بتونه درس بخونه و آینده خوبیو برای زن و فرزندش تامین کنه!!! حالا که درسش تموم شده و موقعیت شغلی خوبی داره با یه درآمد خوب تازه یادش اومده که همسرش چند سال ازش بزرگتر و با تحریک مادر و خواهرش که حیف تو نیست با این موقعیت با این خانوم زندگی کنی؟!!!! بله درسته اون موقع جوان بود و بی پول و تحصیلات آنچنانی هم نداشت پس باید یه نفر کمکش می کرد تا سرپا بایسته و پیشرفت کنه و این زن بیچاره گول عشق دروغین این مردو خورد و باهاش ازدواج کرد بی خبر از اینکه این مرد یه همسر یه همراه یه همزبون یه همدل و ... نمی خواست بلکه یه نردبان برای ترقی می خواسته خوب حالا ترقی کرده پس دیگه نیازی به این نردبان نداره. حالا شما به من بگین، این زن چه کار باید می کرد؟ باید می نشست مخارج عیاشی همسرشو تامین می کرد؟ مردی و که فرزند دو سالش ازش فرار می کنه چون چیزی به اسم پدر نمی شناسه؟ مردی و که به میل خودش دوست داره روابط صمیمی و نزدیکی با خانواده خواهرش داشته باشه و بعد به همسرش بگه تو با شوهر خواهر من رابطه داری؟ آقا حسام خواهش می کنم ازتون جواب منو بدین، من چه جوری باید این خانوم رو راضی می کردم . شما فکر می کنید چند روز زندانی کشیدن این مرد زجرش بیشتر از این چیزایی بود که من گفتم؟(البته این موارد گوشه ای از مشکلاتشون بود) به نظر من باید اسم مرد رو از روی اینجور موجودات برداشت (بلا نسبت همه آقایون محترم). دوست من به هر حال اگر نوشته من موجب مکدر شدن خاطر شما شده ، ازتون عذر می خوام .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 12:30 توسط شکیبا |
|
|
مدتیه که ذهنم درگیر مشکلیه که برای یکی از همکارام پیش اومده. چهار سال پیش با مردی که چند سال از خودش کوچیکتره ازدواج کرد. توسط یکی از آشناهاش براش کار جور کرد و زندگیشونو شروع کردن. یه مدتی می شد که از همکارای دیگه می شنیدم که تو زندگیش مشکل داره و چند بار هم رفتن دادگاه برای طلاق برام خیلی عجیب بود چند وقت پیش به من زنگ زد . گفت می خواد باهام صحبت کنه. بعد از ناهار با هم رفتیم تو محوطه قدم زدیم . اولش منتظر بود که من از چیزایی که شنیدم بگم و پرس و جو کنم ولی وقتی دید که انگار من چیزی نشنیدم ادامه دارد... پ.ن: ببخشید وقت ندارم همشو یه دفعه بنویسم. سعی می کنم فردا بقیشو بنویسم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 14:10 توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|