![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
عید قربان مبارک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
چند وقت پیش یه کتاب خوندم به نام جشن ها و آیین های ایرانی . در مورد شب یلدا هم نوشته بود . قدیم ها بعضی از مناطق کشورمون رسم های جالبی داشتن . چند تاشو اینجا می نویسم. همه اقوام ایرانی شب یلدا یا چله را گرامی می دارند، و در این شب آجیل و میوه می خورند . میوه مشترک این شب هندوانه است و همه بر این باورند که خوردن هنداوانه در شب چله دارای خاصیت های بسیار است از جمله گرمی مغز و سوزش جگر را از بین می برد و کرم روده را دفع می کند. خراسانیان رسم دارند که در پایان شب چله، فال سوزن بگیرند. پیر زنی کهن سال که شعر می داند ، پارچه ای آب ندیده را به دست می گیرد و دخترکی نابالغ بر آن پارچه سوزن می زند. حاضران در دل نیت می کنند. و آن زن سالخورده اشعار مربوط به فال سوزن را می خواند. هر بند شعری که تمام شد، کسی که نیت کرده، آن شعر را جواب نیت خود می داند. شعرهای فال سوزن : سرکوچه پسندَت کردم ای گُل – کوتاه بودی بلندت کردم ای گُل تُرش بدی مثال آبِ لیمو- به مثل خُرده قندت کردم ای گُل جواب فال: اعتماد و اطمینان داشته باش. سفید مرغی بودم بر شاخ پسته – فلک سنگی زده بالم شکسته فلک بالی بده پرواز گیرم – در دروازه شیراز گیرم جواب فال: مسافر باز خواهد گشت. بلند بالا به بالات آمدم من – برای خال لب هات آمدم من شنیدم خالِ لب هات می فروشی- خریدارش منم چند می فروشی جواب فال : دوستدار حقیقی است. سحر صبحی برفتم دیدنِ گل – بدیدم جفت بلبل شاخه گل زبان زرگری می خواند و می گفت- خدا تا کی کنم صبر و تحمل جواب فال: صبر داشته باش. از کوچه درآمدی و می رقصیدی – کارد و قمه و کیسه به ما بخشیدی کارد و قمه و کیسه به ما نفتاده – عید من و تو به قربان افتاده جواب فال: صفا از میان رفته، جدایی خواهد افتاد. ستاره آسمان زلزله می کرد- که یار بر خانه اش جنس پاره می کرد نمی دانم خودش بود یا برارش- شدم دسته گل و رفتم کنارش جواب فال: به وصال خواهی رسید. ملایر شب چله را چله زری نامند، هنگام غروب آفتاب بانوی خانه به چشمه ای رود، جامی از آب چشمه بردارد و آورد و در تاقچه خانه شان رو به قبله نهد. سپس از میان دختران باکره به قرعه یکی را برمی گزینند و نامش را چله زری می نهند آنگاه روی بام خانه تخت می نهند و بر آن دختر، جامه عروس می پوشانند و او را به تخت می نشانند، گروه نوازنده با کمانچه و ضرب می نوازند و مردم آبادی گرد تخت حلقه می زنند و این ترانه را می خوانند: چله زری، چله زری – امسال و سال دیگری عروس کیه، عروس کیه- چله زری می باشه چو ماه تابان رخش- چهره پری می باشه چشمش چو چشم آهو- چه میگه، تاق ابرو دختر به نام زر زری- ابروی او شد یک وری چله زری، چله زری جان – عزیزم ، ماه تابان مبارکه ، مبارک – شب چله مبارک سپس زنانی که از چشمه ، آب آورده اند و در جامی روی تاقچه رو به قبله گذاشته اند جام های آب را می آورند و مردان را از مجلس بیرون می کنند، زنان و دختران به گرد چله زری می مانند و تا نیمه شب می زنند و می رقصند. سپس دست به جام های آب می زنند و هر کدام بشقابی شیرینی به چله زری هدیه می دهند. آنگاه آتش بازی می کنند و می گویند: آتش آتش بازیه – چله زری راضیه شب چله مبارک- شب چله مبارک بعد از مراسم آتش بازی زنان با چله زری روبوسی و خداحافظی می کنند و به خانه هاشان می روندبه خانه که رسیدند دست و روی خود و خانواده را با آب درون جام می شویند و سپس مرد و زن دو سوی جام را گرفته به لب رودخانه می برند و می گویند: « خدایا آن گونه که ما دست و روی خود و بچه ها را در این آب شستیم، هر چه غم و غصه و پریشانی و نحوست و بدبختی و سیه روزی داریم تا سال دیگر، این موقع با این آب به رودخانه ریختیم که آب ببرد به حق پیامبر آخرالزمان محمد مصطفی (ص) و به حق پنج تن آل عبا(ع)» و آب را به رودخانه می ریزند و صلوات می فرستند.
هنوز شب یلدا نیومده من بهتون تبریک می گم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
تصمیم داشتم تا چند روز چیزی ننویسم. ولی نشد. چند ساله منتظر همچین روزی بودم حالا چه جوری چیزی ازش ننویسم. پس می نویسم تا این روز برام ثبت بشه . دیروز رفتم دفترچه ثبت نام کنکور برای شیدا گرفتم خدا جونم ازت ممنونم . هزاران بار شکر و سپاس. شما هم براش دعا کنید ان شاالله بعد از اعلام نتایج کنکور اینجا یه جشن می گیرم. از همین حالا همتونو دعوت می کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
امروز می خوام یه کوچولو از خانوادم براتون بگم .چند تا از دوستای خوبی که تو این مدت کوتاه پیدا کردم ، می خواستن بدونن که این دخترک من چند سالشه من 38 سالمه همسر جان 3 سال از من بزرگتره . دو تا دختر نازنین و خوشگل تو پست قبلی قضیه به خاطر داشته باش که یادتو ن هست. امروز در جواب ابراز محبتم
خدا موقع اندازه گیری آدما مترو دورِ قلب آدما می زاره نه دورِ سرشون.(نورمن)
پ.ن: اگر سئوال دیگه ای هست در خدمتم پ.ن: حالا که زحمت می کشید و نوشته های منو می خونید نظر هم بدین دیگه خداییش به آمار کنار صفحه نگاه کنید به تعداد نظرات هم نگاه کنین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
تو این پست می خوام از دخترم بنویسم.
راستش نازنین همسرم اصلاً اهل اینکه بخواد منو غافلگیر کنه یا به قول معروف سورپرایزم کنه نیست حالا دختر نازنینم درست برعکس پدرشه. یه دنیا احساس امروز صبح تو اتاقم نشسته بودم و مشغول کار بودم. یه دفعه دیدم صدای بوق بوق میاد. اولش فکر کردم که از کامپیوترم صدا میاد نمی دونید چه حالی شدم. تا همین الان که دارم اینجا می نویسم در حال قربون صدقه رفتن هستم مثلاً امسال روز تولدم با دخترم رفتیم بیرون ، از جلو یه مغازه رد می شدیم من یه بلوز دامن خیلی خوشگل دیدم. رفتیم تو مغازه و اون بلوز دامنو پرو کردم . به مغازه دار هم گفتم امروز تولدمه اومدم برای خودم کادو بخرم پ.ن : خدا گل دخترای همه رو نگه داره. اونایی هم که ندارن حالا گریه نکن ایشااله خدا بهتون بده پ .ن: اون شب وقتی برگشتیم خونه همسر جان اومد و پول بلوز دامن و بهم داد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
هفته پیش یه مهمونی دعوت داشتیم. از ده پایین اومدیم تهران. همینطور که از تو شهر رد می شدیم. من با دقت تمام داشتم خیابانو و مردم وماشین هایی که از کنارمون رد می شدنو نگاه می کردم . همسر: ویولت جان از همینجا مراتب احترام و سلام آقای همسر را به شما می رسانم. پ.ن: این موضوع مربوط میشه به ۲ هفته پیش .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
دیروز ساعت 16:30 زنگ تلفن . من که از صبح مشغول کار بودم و حسابی له و لورده . با بی حوصله گی جواب می دم . بله؟ صدای همسرمو که می شنوم خوشحال می شم ساعت 16:45 همسر جان اومده دنبالم و من می شینم تو ماشین . بعد از سلام و احوال پرسی . خوب کجا بریم؟ من : قربون من چند دقیقه بعد جلوی در سوپر مارکت . چی بخرم. من: ماست ، شیر، خامه ، مربا و کره بعد هم برو میوه فروشی میوه بخر . همسر: یعنی همه این چیزارو لازم داری. من: بله . تو که گفتی همه چیز خونه هست!! من: آره ، ولی مهمون فرق داره ساعت 17:30 پ.ن: تورو خدا وقتی می خواین برین مهمونی لااقل از شب قبل زنگ بزنید که این شکیبا بیچاره زودتر بره خونه پ .ن: وقتی می خواین خرج بیخودی رو دست همسر جان بزارین قبلش مطمئن بشید که همسرتون از یخچال خونه بی خبره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
ماه اول که تازه بنزین سهمیه بندی شده بود هر وقت که می رفتیم پمپ بنزین اگر کسی بود که کارت نداشت و بنزین می خواست من به همسرم می گفتم که بهش بده. آقای همسر هم به خاطر گل روی من دو دستی بنزین و تقدیم می کرد و من کلی از این حرکت انسان دوستانه خودم خوشحال می شدم و ذوق می کردم
- دیشب نشسته بودم . دختر کوچیکم داشت تکالیفشو انجام می داد. وقتی می خواد مشق بنویسه دور تا دورشو پر می کنه از کتاب و دفتر و ... بین کتاباش چشمم خورد به یه ورقه . گفتم مامانی این ورقه چیه؟ گفت : مامان چکنویس انشامه. ورق برداشتم و مشغول خوندن شدم . موضوع انشاء: یکی از بازی های مورد علاقه خود را توضیح دهید.
پ.ن: شما هم بچه بودین از این بازیها می کردین یه وقت فکر نکنین دخترکم هپلیه ؛ این چک نویسشه . من که کلی دعا کردم که خدا به این خانم معلم ها صبر بده. لطفاً شما هم دعا کنید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
آه خدای مهربون ، تو چقدر خوبی که همه چیزو برای بنده هات پیش بینی کردی . واقعاً اگر آدما نمی تونستن گریه کنن چی می شد؟ چه جوری باید درداشونو تحمل می کردن؟ چه جوری باید با بی رحمی روزگار کنار می اومدن؟ چه جوری باید...؟ این آب زلال از یه چشمه پاک و جوشان بیرون می ریزه و مستقیم روی آتیش دل می شینه. اونوقته که احساس می کنی چقدر سبک شدی. اونوقته که بعد از کلی ناشکری و ناسپاسی باز دوباره میگی خدایا شکرت و من فکر می کنم که خدا منتظر همین لحظه ست که باز شکرگزاریتو ببینه خدایا اگر ناسپاسی کردم منو ببخش. خوب منم ازت انتظار دارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
تابستون امسال چند روزی با خانواده رفتیم شمال ، واقعاً خوش گذشت . رفته بودیم سمت آستارا البته منظورم بین رشت و آستارا . جاده واقعا زیبایی داشت. طبیعت بکر و دست نخورده. جاتون خالی ساحل گیسوم هم رفتیم خیلی ساحل قشنگی داره. جاده های فرعی که به سمت روستاها میره خیلی قشنگ بودن. معمولاً هر سال چند روزی میریم شمال ولی این اولین باری بود که این سمت رفته بودیم و برامون تازه گی داشت. تو یکی از روستاها به نام صفرمحله رفتیم خونه یکی از روستاییان تا تخم مرغ محلی و شیر تازه بخریم تو حیاط خونشون یه موجود جالب دیدم . اول فکر کردم که کانگورو دیدم . کلی ذوق کردم و به بچه ها گفتم بچه ها اسپیکی اینجاست
پ ن: عکاس خودمم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|