تبليغاتX
نیمه پنهان من
اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم

 

عید قربان مبارک

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 16:35  توسط شکیبا | 

 

بفرمایید انار. تعارف نکنید.

 

چند وقت پیش یه کتاب خوندم به نام جشن ها و آیین های ایرانی . در مورد شب یلدا هم نوشته بود . قدیم ها بعضی از مناطق کشورمون رسم های جالبی داشتن  . چند تاشو اینجا می نویسم.

 

همه اقوام ایرانی شب یلدا یا چله را گرامی می دارند، و در این شب آجیل و میوه می خورند . میوه مشترک این شب هندوانه است و همه بر این باورند که خوردن هنداوانه در شب چله دارای خاصیت های بسیار است از جمله گرمی مغز و سوزش جگر را از بین می برد و کرم روده را دفع می کند.

 

خراسانیان رسم دارند که در پایان شب چله، فال سوزن بگیرند. پیر زنی کهن سال که شعر می داند ، پارچه ای آب ندیده را به دست می گیرد و دخترکی نابالغ بر آن پارچه سوزن می زند. حاضران در دل نیت می کنند. و آن زن سالخورده اشعار مربوط به فال سوزن را می خواند. هر بند شعری که تمام شد، کسی که نیت کرده، آن شعر را جواب نیت خود می داند. شعرهای فال سوزن :

 

سرکوچه پسندَت کردم ای گُل کوتاه بودی بلندت کردم ای گُل

تُرش بدی مثال آبِ لیمو- به مثل خُرده قندت کردم ای گُل

جواب فال: اعتماد و اطمینان داشته باش.

 

سفید مرغی بودم بر شاخ پسته فلک سنگی زده بالم شکسته

فلک بالی بده پرواز گیرم در دروازه شیراز گیرم

جواب فال: مسافر باز خواهد گشت.

 

بلند بالا به بالات آمدم من برای خال لب هات آمدم من

شنیدم خالِ لب هات می فروشی- خریدارش منم چند می فروشی

جواب فال : دوستدار حقیقی است.

 

سحر صبحی برفتم دیدنِ گل بدیدم جفت بلبل شاخه گل

زبان زرگری می خواند و می گفت- خدا تا کی کنم صبر و تحمل

جواب فال: صبر داشته باش.

 

از کوچه درآمدی و می رقصیدی کارد و قمه و کیسه به ما بخشیدی

کارد و قمه و کیسه به ما نفتاده عید من و تو به قربان افتاده

جواب فال: صفا از میان رفته، جدایی خواهد افتاد.

 

ستاره آسمان زلزله می کرد- که یار بر خانه اش جنس پاره می کرد

نمی دانم خودش بود یا برارش- شدم دسته گل و رفتم کنارش

جواب فال: به وصال خواهی رسید.

 

ملایر شب چله را چله زری نامند، هنگام غروب آفتاب بانوی خانه به چشمه ای رود، جامی از آب چشمه بردارد و آورد و در تاقچه خانه شان رو به قبله نهد. سپس از میان دختران باکره به قرعه یکی را برمی گزینند و نامش را چله زری می نهند آنگاه روی بام خانه تخت می نهند و بر آن دختر، جامه عروس می پوشانند و او را به تخت می نشانند، گروه نوازنده با کمانچه و ضرب می نوازند و مردم آبادی گرد تخت حلقه می زنند و این ترانه را می خوانند:

 

چله زری، چله زری امسال و سال دیگری

عروس کیه، عروس کیه- چله زری می باشه

چو ماه تابان رخش- چهره پری می باشه

چشمش چو چشم آهو- چه میگه، تاق ابرو

دختر به نام زر زری- ابروی او شد یک وری

چله زری، چله زری جان عزیزم ، ماه تابان

مبارکه ، مبارک شب چله مبارک

 

سپس زنانی که از چشمه ، آب آورده اند و در جامی روی تاقچه رو به قبله گذاشته اند جام های آب را می آورند و مردان را از مجلس بیرون می کنند، زنان و دختران به گرد چله زری می مانند و تا نیمه شب می زنند و می رقصند. سپس دست به جام های آب می زنند و هر کدام بشقابی شیرینی به چله زری هدیه می دهند. آنگاه آتش بازی می کنند و می گویند:

 

آتش آتش بازیه چله زری راضیه

شب چله مبارک- شب چله مبارک

 

بعد از مراسم آتش بازی زنان با چله زری روبوسی و خداحافظی می کنند و به خانه هاشان می روندبه خانه که رسیدند دست و روی خود و خانواده را با آب درون جام می شویند و سپس مرد و زن دو سوی جام را گرفته به لب رودخانه می برند و می گویند: « خدایا آن گونه که ما دست و روی خود و بچه ها را در این آب شستیم، هر چه غم و غصه و پریشانی و نحوست  و بدبختی و سیه روزی داریم تا سال دیگر، این موقع با این آب به رودخانه ریختیم که آب ببرد به حق پیامبر آخرالزمان محمد مصطفی (ص) و به حق پنج تن آل عبا(ع)» و آب را به رودخانه می ریزند و صلوات می فرستند.

 

 می خواستم رسم و رسوم چند تا شهر دیگه هم بنویسم ولی دیدم خیلی طولانی میشه. 

 

هنوز شب یلدا نیومده من بهتون تبریک می گم و براتون آرزوی سلامتی و سربلندی دارم . امیدوارم چه اونایی که مهمونن چه اونایی که مهمون دارن بهشون خوش بگذره و شبی خاطره انگیز برای همه باشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:46  توسط شکیبا | 

تصمیم داشتم تا چند روز چیزی ننویسم. ولی نشد. چند ساله منتظر همچین روزی بودم حالا چه جوری چیزی ازش ننویسم. پس می نویسم تا این روز برام ثبت بشه .

دیروز رفتم دفترچه ثبت نام کنکور برای شیدا گرفتم . نهالم بعد از ۱۸ سال داره پا می گیره . دارم به بار نشستن عزیزمو می بینم  .  یعنی میشه دخترکم تو یه رشته خوب تو یه دانشگاه خوب قبول بشه . از حالا اضطراب همراه با هیجان اومده سراغم دیشب تا دیر وقت نشستم و خط به خط دفترچه رو خوندم . تا نتایج کنکور اعلام بشه من نصفه جون شدم . البته اینارو به خودش نگفتم و خیلی خونسرد رفتار کردم .

خدا جونم ازت ممنونم . هزاران بار شکر و سپاس.

شما هم براش دعا کنید .

ان شاالله بعد از اعلام نتایج کنکور اینجا یه جشن می گیرم. از همین حالا همتونو دعوت می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 11:39  توسط شکیبا | 

امروز می خوام یه کوچولو  از خانوادم براتون بگم  .چند تا از دوستای خوبی که تو این مدت کوتاه پیدا کردم ، می خواستن بدونن که این دخترک من چند سالشه. به چشم می گم . ولی قبلش باید یه قولی بهم بدین . قول می دین؟ چه قولی ؟ اول قول بدین تا بگم چی؟ خوب ممنون که قول دادین که از امروز سیل خواستگارها راه نیافته در خونمون . آخه دخترکم قصد ازدواج نداره و می خواد ادامه تحصیل بده. بابا حال ما یه چیزی گفتیم ولی اگر یه گل پسر که هم خوش تیپ و خوش اخلاق و زذ باشه و هم پولدار باشه و هم تحصیلکرده باشه ، شغل خوب و مناسب با در آمد بالا داشته باشه و خونه و ماشین هم داشته باشه و حساب بانکی پرو پیمونی هم داشت  بگین بیاد شااااااااید یه فکری براش کردیم.

 

من 38 سالمه همسر جان 3 سال از من بزرگتره . دو تا دختر نازنین و خوشگل (که صد البته به مامان جونشون رفتن) داریم . دختر بزرگم  شیدا تازه تازه 17 سالش تموم شده و پیش دانشگاهیه. دختر کوچیکم شیوا که خیلی بلا و شیطونه (درست برعکس خواهرش) کلاس چهارمه . پست قبلی مربوط میشد به شیدا .

تو پست قبلی قضیه به خاطر داشته باش که یادتو ن هست. امروز در جواب ابراز محبتم  بعد از خونه رفتن می دونید چی دریافت کردم. راس ساعت 9 دوباره صدای بوق بوق دراومد فکر کردم باز همون جمله مامان دوستت دارمه. وقتی گوشیو نگاه کردم  این جمله رو دیدم .

 

خدا موقع اندازه گیری آدما مترو دورِ قلب آدما می زاره نه دورِ سرشون.(نورمن)

 

پ.ن: اگر سئوال دیگه ای هست در خدمتم .                                                             

پ.ن: حالا که زحمت می کشید و نوشته های منو می خونید نظر هم بدین دیگه خداییش به آمار کنار صفحه نگاه کنید به تعداد نظرات هم نگاه کنین . با این حال قدم بر چشم من می گذارید .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:40  توسط شکیبا | 

تو این پست می خوام از دخترم بنویسم.

 

راستش نازنین همسرم اصلاً اهل اینکه بخواد منو غافلگیر کنه یا به قول معروف سورپرایزم کنه نیست . با همه چیز خیلی معمولی برخورد می کنه. حتی وقتی برام هدیه ای می خره خیلی معمولی هدیشو بهم می ده و وقتی می بینه که من چقدر ذوق زده می شم و بالا و پایین میپرم فقط لبخند می زنه (نمی دونم شاید این رفتارها به نظرش بچه گونه میاد ) . بیشتر دوست داره آدم عقل کل باشه و زیاد احساساتی نباشه.

حالا دختر نازنینم درست برعکس پدرشه. یه دنیا احساس ، یه دنیا لطافت ، یه دنیا عشقی که دوست داره نشون بده (منم کشته و مردشم ) . اونقدر خلاقیت داره که گاهی اوقات من که مامانشم جلوش کم میارم. یه جورایی آدمو غافلگیر می کنه که به معنای واقعی آدم غافلگیر می شه .

 

امروز صبح تو اتاقم نشسته بودم و مشغول کار بودم. یه دفعه دیدم صدای بوق بوق میاد. اولش فکر کردم که از کامپیوترم صدا میاد . یه کم که توجه کردم دیدم صدا از تو کیفم میاد . در کیفمو که باز کردم دیدم صدای بوق بوق از گوشی همراهمه. اولش هول شدم فکر کردم بلایی سر گوشیم اومده که بوق بوق می کنه، آخه نه صدای زنگ تماس بود، نه صدای اس ام اس. گوشیو برداشتم چشمم کــه بـه صفحه گوشی افتــاد دیــدم نوشته: به خاطر داشته باش وقتی کلیدشو زدم دیدم یــه آهنگ خوشگل پخش شد و نوشته مامان دوست دارم

 نمی دونید چه حالی شدم. تا همین الان که دارم اینجا می نویسم در حال قربون صدقه رفتن هستم و هنوز هم لبخند رو لبامه . دلم می خواد زودتر ساعت کار تموم شه برسم خونه ، بغلش کنم و هزار بار ببوسمش . خدا رو شکر که اون موقع کسی تو اتاقم نبود آخه از شوق اشکم در اومده بود.

 

مثلاً امسال روز تولدم با دخترم رفتیم بیرون ، از جلو یه مغازه رد می شدیم من یه بلوز دامن خیلی خوشگل دیدم. رفتیم تو مغازه و اون بلوز دامنو پرو کردم .  به مغازه دار هم گفتم امروز تولدمه اومدم برای خودم کادو بخرم. نمی دونید خانومه همینجوری مونده بود. هاج و واج که این دیگه کیه برا خودش کارت دعوت می فرسته. ولی آقاهه از این حرف من خیلی خوشش اومد و یه تخفیف جانانه بهم داد. از اونجا اومدیم بیرون رفتیم مانتو فروشی من یه مانتو دیدم خیلی خوشگل به دخترم گفت ببین چه خوشگله . گفت: مامان بخرش . ولی من دیگه پول نداشتم چون همه پولمو برای شکیبا جونم کادو خریده بودم. ولی دلم حسابی پیش مانتو مونده بود. خلاصه اومدیم خونه . یه ساعت بعد دخترم اومد گفت مامان الان دوستم زنگ زد و گفت کلاس فوق العاده برامون گذاشتن . ما هم اون شب خونه پدرشوهر عزیزم دعوت داشتیم بهش گفتم بعد از کلاس بیا خونه بابابزرگ. عصری بلوز دامن خوشگلمو پوشیدم، رفتیم خونه پدرشوهرم. یه ساعت بعد دخترم هم اومد من تو آشپزخونه پیش جاری هام بودم . یه دفعه دیدم یه بسته کادو پیچ شده جلو چشمم. بعد هم پرید و من و بغل کرد و بوس بوس و تولدت مبارک. اونجا همه شوکه شده بودن که چه خبره. بعد که کادو رو باز کردم دیدم همون مانتو خوشگله که دیده بودمه. وای نمی دونید داشتم بال در می آوردم آخه هنوز هم دلم پیشش بود. بعد هم که بیشتر از همه جاری جونام شوکه شده بودن . من هم جلو همه یه قیافه حق به جانب گرفتم و گفتم: این بلوز دامن هم که تنمه همسر دلبندم امروز بهم هدیه داده. دیگه همه به به و چه چه شون در اومده بود . که عجب پسر خوش سلیقه ای داریم. منم همون جا کلی ازش تشکر کردم و اون طفلک هم که نمی دونست چی باید بگه هی سرخ و سفید می شد و می گفت قابل تورو نداره عزیزم. هیچی دیگه اون شب همون جا برای من تولد گرفتن و کلی خوش گذشت.

 

پ.ن : خدا گل دخترای همه رو نگه داره. اونایی هم که ندارن حالا گریه نکن ایشااله خدا بهتون بده .

پ .ن: اون شب وقتی برگشتیم خونه همسر جان اومد و پول بلوز دامن و بهم داد . و بهم گفت خیلی بدجنسی .منم گفتم کسی که تولد همسرشو فراموش کنه حقشه .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:47  توسط شکیبا | 

هفته پیش یه مهمونی دعوت داشتیم. از ده پایین اومدیم تهران. همینطور که از تو شهر رد می شدیم. من با دقت تمام داشتم خیابانو و مردم وماشین هایی که از کنارمون رد می شدنو نگاه می کردم .
همسرم: دنبال چیزی می گردی؟
من: آره
همسر: دنبال چی؟
من: دنبال ویلی
همسر: ویلی؟ حالا این ویلی چی هست؟
من: یکی از دوستامه ، شما نمی شناسین
همسر: خوب بگو تا بشناسم
من: همین طور که دارم بیرون نگاه می کنم . شروع کردم به توضیح دادن . اسمش ویولت . خیلی خانوم من که خیلی دوستش دارم. نمی دونی چقد پرانرژیه . ولی می دونی یه مدتیه یه مشکلی براش پیش آومده. مریض شده.
همسر: مریضیش جدیه؟
من: خوب آره ، ولی داره یه کارایی می کنه . می دونم خوب می شه
همسر: ناراحتیش چیه؟
من: ام اس داره . و شروع می کنم در مورد ام اس توضیح دادن و بین هر چند تا کلمه میگم ویولت میگه ... ویولت میگه... ویولت میگه...
همسر: حالا اینجا با هم قرار دارین؟
من: نه
همسر : پس چرا دنبالش می گردی؟
من : خوب میگم شاید یه وقت اونم الان با امید اینجاها باشه . می خوام ببینمش
همسر: مگه خونشون این طرفاست؟
من: نه . یعنی نمی دونم کجاست

همسر:
همسر: امید همسرشه؟
من: بله (ببخشید دروغ گفتم آخه نسبت به اسم دوست اونم دوست پسر حساسیت داره)
همسر: حالا شما کی با هم دوست شدین که ما بی خبریم؟!!!
من: دو سالی میشه.
همسر: کجا با هم آشنا شدین؟
من: تو اینترنت از طریق وبلاگش . من همیشه وبلاگشو می خونم.
همسر: تا حالا دیدیش؟
من: بله. البته عکسشو گذاشته بود تو وبلاگش دیدمش
همسر:
من: چیه؟
همسر: چیزی نیست عزیزم. فقط من نمی دونم تو کسی و که نمی شناسی و تا حالا ندیدیش و نمی دونی خونش کجاست و از همه مهمتر اینجا با هم قرار ملاقات ندارید چه طوری می خوای اینجا پیداش کنی؟
من؟ خوب مگه چیه؟ حالا شاید دیدمش
همسر: باشه. برو خوش باش. راستی اگر دیدیش سلام من هم بهش برسون.
من: چشم آقا. حتماً

ویولت جان از همینجا مراتب احترام و سلام آقای همسر را به شما می رسانم.

راستی ویلی جون ، تو می دونی من چرا اونجا دنبالت می گشتم؟

پ.ن: این موضوع مربوط میشه به ۲ هفته پیش .
پ.ن: به کسی نگیدها این دفعه اول نبود که دنبال ویولت میگشتم. نه اینکه چند نفر به ویلی گفته بودن که تو خیابون دیدنش. گفتم شاید منم ببینمش .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:34  توسط شکیبا | 

دیروز ساعت 16:30

زنگ تلفن . من که از صبح مشغول کار بودم و حسابی له و لورده . با بی حوصله گی جواب می دم . بله؟ صدای همسرمو که می شنوم خوشحال می شم . یادم میاد که دیگه وقت رفتنه. همسرم میگه: خسته نباشی عزیزم . من: فدات , تو هم خسته نباشی. حاضر شو میام دنبالت بریم خونه. من: باشه. ولی حالا چی شده امروز مهربون شدی (عزیزمو, خسته نباشیو ، میام دنبالت) همسر جان میگه حالا تقصیر منه ها.

 

ساعت 16:45

همسر جان اومده دنبالم و من می شینم تو ماشین . بعد از سلام و احوال پرسی . خوب کجا بریم؟ من : قربون من . باشه میریم ولی اول بریم یه کم خرید کنیم. من: نه بریم خونه، همه چی خونه هست، خیلی خسته ام ، داره جونم بالا میاد. همسر: چیزی خونه کم نیست؟ آخه مهمون داریم . من: مهمون ؟ من که کسیو دعوت نکردم!! همسر: نیم ساعت پیش مسعود زنگ زد گفت تو راهیم داریم میام تهران. منم گفتم شب بیاین کرج پیش ما ، فردا برید تهران. من که دیگه نمی دونم باید چی بگم، فقط نگاهش می کنم. باشه بریم خرید.

چند دقیقه بعد جلوی در سوپر مارکت . چی بخرم. من: ماست ، شیر، خامه ، مربا و کره بعد هم برو میوه فروشی میوه بخر .  همسر: یعنی همه این چیزارو لازم داری. من: بله . تو که گفتی همه چیز خونه هست!! من: آره ، ولی مهمون فرق داره .
15 دقیقه بعد همسر جان با همه وسایل برگشتن تو ماشین و می گه چند روز پیش میوه خریدم ، تموم شد. من: نه ، ولی کمه .

ساعت 17:30
می رسیم خونه. لباسمو عوض می کنم و میرم آشپزخونه. خوب شام چی درست کنم. آهان مرغ می زارم هم راحته هم زود درست میشه. ولی نه نمیشه آخه چند روزه همش مرغ خوردیم دیگه حالم از مرغ به هم می خوره. خوب خورشت بادمجون درست می کنم. هم خودم دوست دارم هم همسرجان دوست نداره . مشغول می شم . با یه دست پیاز خرد می کنم . با یه دست شیر و ماست و .. . تو یخچال جابه جا می کنم.
خلاصه کلام تا ساعت 7 تو آشپزخونه بودم تا غذا آماده بشه. سالاد درست کنم ، و کلی کاره دیگه. همسر جان هم نقش یه همسر دلسوزه بازی می کنه و همش دور و بر منه. آخر حوصلم سر میره و میگم میشه یه چایی بریزی برای خودت بری بشینی . ساعت 5/7 زنگ می زنن که ما داریم می رسیم. من بدو بدو تو اتاق. لباس کارگریمو در میارم . یه بلوز دامن قشنگ می پوشم . با یه روسری سبز خوشرنگ که ست بشه یه دستی هم به سر وصورتم می کشم (انگار نه انگار که دارم جان به جان آفرین تسلیم می کنم. از بس روم زیاده ). میام می شینم حاضر و آماده . وقتی مهمونا می رسن . ازشون پذیرایی می کنم . خانوم آقا مسعود میاد آشپزخونه . میگه به زحمت افتادین ، ببخشید تورو خدا. وقتی همه چیو وارسی می کنه و می بینه که حتی ظرفهای شام هم آمادست. میگه امروز سرکار نرفتی؟ میگم اتفاقاً امروز از هر روز دیرتر هم رسیدم خونه. میگه خوش بحالت که اینقدر زرنگی. خبر از دلم نداره که ببینه دارم از خستگی از پا می افتم. خلاصه ساعت 30/12 با التماس راضی شون می کنم که برن بخوابن.

پ.ن: تورو خدا وقتی می خواین برین مهمونی لااقل از شب قبل زنگ بزنید که این شکیبا بیچاره زودتر بره خونه .

پ .ن: وقتی می خواین خرج بیخودی رو دست همسر جان بزارین قبلش مطمئن بشید که همسرتون از یخچال خونه بی خبره .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:14  توسط شکیبا | 

ماه اول که تازه بنزین سهمیه بندی شده بود هر وقت که می رفتیم پمپ بنزین اگر کسی بود که کارت نداشت و بنزین می خواست من به همسرم می گفتم که بهش بده. آقای همسر هم به خاطر گل روی من دو دستی بنزین و تقدیم می کرد و من کلی از این حرکت انسان دوستانه خودم خوشحال می شدم و ذوق می کردم . یه روز که رفتیم بنزین بزنیم یه آقایی با یه ظرف تو پمپ بود من این بار چیزی نگفتم وقتی همسرم برای سوخت گیری از ماشین پیاده شده آقاهه اومد و درخواست بنزین کرد، همسرم هم با روی باز بنزین داد به آقاهه بعدش اون آقا خیلی خونسرد در ظرفشو بست و بدون اینکه حتی تشکر کنه راهشو کشیدو رفت و همسر جان همین طور مات مونده بود . وقتی اومد تو ماشین نشست گفت دیدیش، همینطوری رفت حالا پول بنزین پیش کش لااقل یه تشکر هم نکرد منم گفتم من از قیافش فهمیدم که آدم حق نشناسی ، من که نگفتم خودت بهش دادی !! و از همون روز پشت دستشو داغ گذاشت که دیگه به کسی بنزین نده (البته به جز فامیل، دوست ، آشنا، همسایه) . تا دیروز عصر که باز رفته بودیم پمپ بنزین دیدم یه خانوم که یه پسربچه 3 یا 4 ساله همراهشه اونجاست . منم که هیچی دل رحم و مهربون به آقای همسر گفتم به این خانومه بنزین بده حتماً بیچاره بنزینش تو خیابون تموم شده و با این بچه مونده . یه چشم غره نوش جان کردم (جای همتون خالی) وقتی همسرم داشت بنزین می زد خانومه اومد جلو و یه چیزی گفت و رفت. وقتی همسرم تو ماشین نشست بهش گفتم دلت اومد تو این سرما بهش بنزین ندی؟ همسرم در حالیکه می خندید گفت خانوم یه کم خوش اشتها تشریف داشتن. اومده میگه آقا میشه لطف کنید 20 لیتر بنزین به من بدین؟!! وقتی همسرم داشت تعریف می کرد برگشتم نگاه کردم و تازه متوجه گالن 20 لیتری دست خانومه شدم.

 

- دیشب نشسته بودم . دختر کوچیکم داشت تکالیفشو انجام می داد. وقتی می خواد مشق بنویسه دور تا دورشو پر می کنه از کتاب و دفتر و ... بین کتاباش چشمم خورد به یه ورقه . گفتم مامانی این ورقه چیه؟ گفت : مامان چکنویس انشامه. ورق برداشتم و مشغول خوندن شدم .

موضوع انشا‌ء:  یکی از بازی های مورد علاقه خود را توضیح دهید.

 

 

 

پ.ن: شما هم بچه بودین از این بازیها می کردین .

         یه وقت فکر نکنین دخترکم هپلیه ؛ این چک نویسشه .

         من که کلی دعا کردم که خدا به این خانم معلم ها صبر بده. لطفاً شما هم دعا کنید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:41  توسط شکیبا | 

آه خدای مهربون ، تو چقدر خوبی که همه چیزو برای بنده هات پیش بینی کردی . واقعاً اگر آدما نمی تونستن گریه کنن چی می شد؟ چه جوری باید درداشونو تحمل می کردن؟ چه جوری باید با بی رحمی روزگار کنار می اومدن؟ چه جوری باید...؟ این آب زلال از یه چشمه پاک و جوشان بیرون می ریزه و مستقیم روی آتیش دل می شینه. اونوقته که احساس می کنی چقدر سبک شدی. اونوقته که بعد از کلی ناشکری و ناسپاسی باز دوباره میگی خدایا شکرت و من فکر می کنم که خدا منتظر همین لحظه ست که باز شکرگزاریتو ببینه . حالا فکر نکنین که چه اتفاقی افتاده که من اینجوری وزاریت می خونم!! فقط از دست یه دوست دلم گرفته آخه اصلاً انتظارشو نداشتم. با یه برخورد منو داغون کرد.

خدایا اگر ناسپاسی کردم منو ببخش. خوب منم ازت انتظار دارم.
امروز یه دوست برام یه اس ام اس فرستاد که خیلی با حال و روز امروزم همخونی داشت. نوشته بود: زیباترین عکسها در اتاق تاریک ظاهر میشن پس هر وقت تو قسمت تاریک زندگیت واقع شدی ، بدون که خدا قصد داره تصویری زیبا از زندگیت بسازه.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:33  توسط شکیبا | 

تابستون امسال چند روزی با خانواده رفتیم شمال ، واقعاً خوش گذشت . رفته بودیم سمت آستارا البته منظورم بین رشت و آستارا . جاده واقعا زیبایی داشت. طبیعت بکر و دست نخورده. جاتون خالی ساحل گیسوم هم رفتیم خیلی ساحل قشنگی داره. جاده های فرعی که به سمت روستاها میره خیلی قشنگ بودن. معمولاً هر سال چند روزی میریم شمال ولی این اولین باری بود که این سمت رفته بودیم و برامون تازه گی داشت. تو یکی از روستاها به نام صفرمحله رفتیم خونه یکی از روستاییان تا تخم مرغ محلی و شیر تازه بخریم تو حیاط خونشون یه موجود جالب دیدم . اول فکر کردم که کانگورو دیدم . کلی ذوق کردم و به بچه ها گفتم بچه ها اسپیکی اینجاست . صاحبخونه که از حرف من خندش گرفته بود  گفت عزیزم این یه گوساله هست .آره گفتم گوساله حالا حتماً می گید ندید بدیدم که به گوساله میگم موجود جالب!!!! ولی این گوساله ها واقعاً جالب بود حیوونی ۲۰ روزه بود ولی فقط دو تا پا داشت یعنی دست نداشت. حالا عکسشو میزارم اینجا شما هم ببینید.

 پ ن: عکاس خودمم .

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:57  توسط شکیبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
کاوه (نوشته هاشو از دست ندین)
رها (آقای قاسمی)
من و ام اس (ویولت)
زنجیر عشق(حمید)
روستایی به نام قلبستان (بهانه)
یادداشتهای شخصی که عاشق جهانگردیه(سپیده)
پارمیدا عزیزم
من و همسرم عاشقانه ... (صمیم)
خانوم و آقای حلزون
زور زندگی (خودش)
رامش عزیزم
بانوی زمستان (الهام)
شکایت نامه (حدیث)
من و زندگی (هستی)
کاملاً شخصی (سین بانو)
ستایش (رها)
آبی - خاکستری - سیاه (کورال)
بهترین چیز رسیدن به ... (حسام)
این نیز بگذرد (مهنوش)
مامان خونه
من با تو غزل می آفرینم (احسان)
من و آقای همسر (لیلا)
از قلب کویر (مرجان)
دل نوشته های بیتا
هلیا
آسمان عطش
فراتر از آسمان (فرا)
تقویم صبورا
دوران محکومیت من (هانیل)
خودمونی (منیژه)
منو و تنهائیام (رویا)
لحظه های ناب (آیینه و آیین)
دل نوشته ها (بانوی گیلک)
خانم لنگ دراز
من فقط یک زن
کافه جویبار (اصلان)
دل نوشته های یک مادر و... (مهربانو و سورنا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان