تبليغاتX
نیمه پنهان من
اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم
دیروز تو اتاقم نشسته بودم . یکی از همکارا اومد پیشم. بعد از چاق سلامتی و کلی مقدمه چینی گفت که از دست یکی از همکارامون دلخوره . می گفت چند جا پشت سرم حرف زده . از من می خواست تا ریش سفیدی کنم و با اون خانم صحبت کنم و ببینم دلیل این کار چیه ؟ غافل از اینکه دلیل نمی خواد که ! خداییش دلیل می خواد؟ وقتی چند تا خانم پیش هم بشینن نقل مجلسشون چیه؟ خب معلومه دیگه بحث شیرین غیبت. جالب اینجاست که آقاهه (منظورم همون شخص شاکیه) می گفت وقتی کسی پشت سر کسی بد میگه دو دلیل بیشتر نداره. یا طرفو دوست داره  یا دشمنش . (خداییش تحلیلو دیدی. حرف نداره) و بعد نتیجه گرفت که من و اون خانم با هم هیچ دشمنی نداریم پس حتما بله دیگه .

بعد از ظهر همون روز . زنگ می زنم به اون خانم و بهش می گم که بیا اتاقم کارت دارم. اون هم که هول شده بود فکر کرده بود حالا چه کارش دارم  سر جیک ثانیه  حاضر شد. وقتی فهمید چه کارش داشتم قیافش دیدنی بود. بهش گفتم حالا راستشو بگو دوستش داری(بنا به تحلیل خوده آقاهه) همکارم این شکلی شده بود. آخرش معلوم شد که این طفلک تو یه جمعی بوده که در مورد این آقاهه اظهار نظر می کردن و ایشون هم مثل بز فقط سرشو تکون داده و گفته بعله بعله. کلی با هم خندیدیم بهش گفتم از قاعده سرپیچی کردی پس حقته که متهم به دوست داشتن بشی. می خواستی تو هم تو غیبت مشارکت کنی .
قابل توجه خانم های عزیز یه وقت نکنه از بحث شیرین غیبت عقب بیافتین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط شکیبا | 
 داشتن یه دوست خوب واقعاْ نعمت بزرگیه . وقتی بچه بودم دوست زیاد داشتم. از دختر و پسر ‌، کوچیکو بزرگ همه با هم دوست بودیم. یادش بخیر عجب روزایی داشتیم.  همه این دوستا همسایه هامون بودن. البته این مواقعی بود که ما خونه خودمون بودیم وقتی می اومدیم کرج که دیگه هیچی دو جین دختر خاله و پسر خاله و دختر پسرا در و همسایه پدربزرگم اینا هم به خیل دوستان می پیوستند.  از خروس خون تا بوق سگ با هم بازی می کردیم . چند سالی که گذشت ما هم اومدیم کرج و تو محله جدید کسی و نمی شناختیم این شد که دیگه از اون دوستای خوب هم دور شدم . فقط مونده بودن پسرخاله و دختر خاله که اونا رو هم نهایتاْ آخر هفته ها می دیدیم. تو دوران دبیرستان دوست زیادی نداشتم و تو اون مرحله زندگیم بهترین دوستم برادرم بود که دو سال از من بزرگتر بود. با هم خیلی خوب بودیم و ....
تا رسیدم به الان . فعلاْ نمی خوام در مورد موقعیت الان توضیح بدم همه اینارو گفتم که بگم الان یه دوست خوب دارم که اصلا فکر نمی کردم یه روزی به عنوان یه دوست اونم از نوع خوبش ازش یاد کنم فقط امیدوارم که برام باقی بمونه . حالا شاید بعداْ نوشتم که چه جوری شد که اینجوری شد.

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست؟

پ.ن: یک دوست خوب ، به اندازه صد قوم و خویش ارزش دارد. (مثل فرانسوی)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 

امام محمدباقر(َع)
هیچ بنده ای به کیفری بزرگتر از سخت دلی کیفر نشد.

 ســلام می کنم  . بعــد از چنــد لحظه بــه سردی جواب سلامم را مـی دهی. احوالــت را می پرسم می گویی ممنون . منتظرم که تو هم از احوال من بپرسی ولی تو ساکتی و چیزی نمی گویی. در دلم غوغا می شود. خدایا چطور ممکن است. خدایا این چه رسمی است. خدایا این چه دنیایی است. تا وقتی نمی دانستی که برایم چقدر عزیزی و چقدر دوستت دارم هر روز به گرمی جواب سلامم را می دادی و احوالم را می پرسیدی . حالا تو را چه شده است؟ من همان آدم هستم . بدون هیچ تغییری فقط عاشقترم و دیوانه تر. تو خود خواستی که عاشق باشم پس حالا تو را چه شده؟؟!! چرا دلت سخت شده؟ آیا من نیاز به تنبیه دارم؟ آیا قصوری از من سر زده؟ همیشه از اینکه بدون محاکمه مجازات شوم بیزار بودم و حالا تو ای عزیزترینم چرا٬ من را بدون محاکمه به سخت ترین مجازات محکوم کردی؟؟!!

اي همه مردم ، درين جهان به چه كاريد ؟

 

عمر گرانمايه را چگونه گذاريد ؟

 

هرچه به عالم بود اگر به كف آريد

 

هيچ نداريد اگر كه عشق نداريد .

 

واي شما دل به عشق اگر نسپاريد ..

 

گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط شکیبا | 

اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا :

 

اگر بسيار كار كند، می‌گويند احمق است !
    اگر كم كار كند، می‌گويند تنبل است!

        اگر بخشش كند، مي‌گويند افراط مي‌كند!

             اگر جمعگرا باشد، می‌گويند بخيل است!

                 اگر ساكت و خاموش باشد می‌گويند لال است!!!

 

                  اگر زبان‌آوری كند، می‌گويند ورّاج و پرگوست ...!

                       اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گويند رياكاراست!!!

                               و اگر نكند میگويند كافراست و بی‌دين .........!!!

 

 

لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد و جز ازخداوند نبايد ازكسی ترسيد.

 

                                                                                      "شيخ بهائی"

سلام . من شکیبا هستم . این وبلاگو امروز درست کردم. اولش به نظرم خیلی ساده اومد. ولی وقتی خواستم شروع کنم به نوشتن دیدم همچین آسون هم نیست . همیشه دلم می خواست یه جایی بنویسم نه برای اینکه کسی بخونه برای اینکه خودمو سبک کنم. برای اینکه حرفهایی که تو دلم مونده و هیچوقت به کسی نگفتم و بگم. بعضی وقتها روی کاغذ می نویسم ولی همین که احساس می کنم سبک شدم کاغذو پاره می کنم. حالا یه حس جدید دارم نمی دونم بگم چه حسی . نمی دونم اینجا می تونم هرچی تو دلم هست بگم یا نه؟

یه چیزه دیگه  چند تا وبلاگ هست که من هر روز بهشون سـر می زنم. مثلا وبــلاگ روزمره گی (کاوه که هیچی نگم بهتره هرکس خواست بره بخونه ) - چند قدم نزدیکتر به خدا (یاسمن خانم عزیزم) - زهرا (منظورم زهرا hb)-  من و ام اس (ویولت که خیلی دوستش دارم) - زنجیرعشق (حمید آقا )- من فقط یک زن (من بهش می گم ناهید خانومی)  - - رهگذر مهتاب- روستایی به نام قلبستان (بهانه جونم خیلی دوستش دارم) - این نیز بگذرد (مهنوش عزیزم)- من و همسرم عاشقانه یکدیگر را دوست داریم(صمیم جونم شیطون بلا) - مشاعره (شعراشو خیلی دوست دارم) - خاطرات سپیده خانوم .  چیه چرا این شکلی شدین شماها. آهان فهمیدم می خواین بدونین پس چرا تا حالا منو ندیدین؟   برای اینکه من همیشه یواشکی میام  . درسته که یواشکی اومدم و رفتم ولی باید اعتراف کنم که همتون دوست دارم اونقدر که شدین یکی از برنامه های زندگیم و وقتی از شادیهاتون می نویسید منم شاد می شم و اگر غمگین باشید منم دلم می گیره.

همیشه باخودم فکر می کردم اگه یه روزی وبلاگی داشته باشم اولین مطلبمو خیلی قشنـــگ می نویسم ولی امروز هرچی فکر کردم یادم نیومد که چی می خواستم بنویسم.

حالا من اینارو گفتم . کیه که بخونه؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط شکیبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
روزمرگی(آست)
رها (آقای قاسمی)
من و ام اس (ویولت)
زنجیر عشق(حمید)
روستایی به نام قلبستان (بهانه)
یادداشتهای شخصی که عاشق جهانگردیه(سپیده)
پارمیدا عزیزم
من و همسرم عاشقانه ... (صمیم)
خانوم و آقای حلزون
زور زندگی (خودش)
و خدایی که در این نزدیکی ست(حدیث)
کاملاً شخصی (سین بانو)
ستایش (رها)
آبی - خاکستری - سیاه (کورال)
این نیز بگذرد (مهنوش)
از قلب کویر (مرجان)
دل نوشته های بیتا
هلیا
آسمان عطش
فراتر از آسمان (فرا)
تقویم صبورا
نبرد زندگی(هانیل)
خودمونی (منیژه)
منو و تنهائیام (رویا)
لحظه های ناب (آیینه و آیین)
دل نوشته ها (بانوی گیلک)
خانم لنگدراز
من فقط یک زن
کافه جویبار (اصلان)
دل نوشته های یک مادر و... (مهربانو و سورنا)
ترمه های رنگی مادر بزرگ(نسرین)
یادداشت های گاه و بیگاه (آزاده)
چند کوچه بالاتر (فرید)
گوهر زمان (غزاله)
یادداشتهای صحرا (صحرا)
رها
رز سوخته (رز)
متی و پالمی توچولوش
سینا
یه جای دنج (خانوم خونه)
مامان یک دختر مهربون (مامانی)
سوسن
هر چه میخواهد دل تنگت بگو (کیا)
اینجا ایران من زن (ایرن)
گل شب بو (زهرا سادات)
خانومی و قوقول (خانومی)
گردالی
گفتگوهای تنهایی (مسافر دنیا)
عروس جاودانی دریا(آلنوش)
وسوسه ها (شانتل)
پنجره ای رو به سخن (تمیم)
آسمان آبی من... (مهشاد)
ماه تنهای شکسته (مهدیس)
بمان همیشه بمان (دریا)
گوپولی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM