![]() |
![]() |
|
| اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم |
|
سلام امروز تولد "نیمه پنهان من " ....(خطا در ارسال مطلب چند دقیقه دیگر ...) دیروز تولد "نیمه پنهان من" بود .... (خطا در ارسال مطلب چند دقیقه دیگر...) پریروز تولد "نیمه پنهان من" بود .... (خطا در ارسال مطلب چند دقیقه دیگر) پس پریروز تولد "نیمه پنهان من" بود . خیلی حرفها داشتم که بگم ولی آقای بلاگفا اجازه ندادن، امروز دیگه یادم نمیاد چی می خواستم بگم. همین دیگه نیمه پنهان الان دو سال و ۴ روزش شده. می خوام موارد پست قبل رو یکی یکی براتون تعریف کنم. بعضی موردهاش نیاز به پست رمز دار داره که میزارم برای آخر ، فعلاْ قضیه شربت عرق نعنا رو براتون میگم. بعداز ظهر رسیدم خونه. دخترم برای ساعت ۱۰ شب بلیط داشت که بره. دختر کوچیکم سرما خورده بود. رفتم تو آشپزخونه ، تصمیم دارم اولویه و سوپ درست کنم. مرغو میزارم برای الویه بپزه و مشغول درست کردن سوپ میشم و یه کمی شغلم میزارم که بپزه. دختر بزرگم رفته کتاب بخره و کوچولو غُرغُرو من که حالا سرما هم خورده ، چپ میره راست میاد غر میزنه. همسر جان از سر کار اومده براش چایی با بیسکوییت میبرم. به ساعت نگاه می کنم ۳ ساعته که از اداره اومدم و هنوز سرپا هستم حتی ۵ دقیقه نتونستم ، بشینم. صدای زنگ میاد. در که باز میشه دو تا مهمان عزیز وارد میشن. ازشون پذیرایی میکنم ، میرم تو آشپزخونه که مواد اولویه را مخلوط کنم. داره دیر میشه باید زودتر شام بخوریم و دخترمو به ترمینال برسونیم. مرغ ، سیب زمینی، تخم مرغ، خیارشور، نخودفرنگی ، سس، آبلیمو، نمک و خووووب چی کم داره؟ آهان روغن زیتون در کابینت رو باز میکنم و در حالیکه با مهمان گرامی صحبت می کنم، شیشه روغن زیتون (شما بخونید شربت عرق نعنا سوپ هم آماده شده و الویه شربت عرق نعنایی هم به زیبایی تزئین شده. موقع صرف غذا اولین کسی که متوجه طعم خاص الویه میشه، خانم مهمانه. میگه شکیبا جون الویه خیلی خوشمزه شده یه طعم خاصی داره، چی توش ریختی؟ میگم هیچی، همون چیزای همیشگی یادتون باشه از این به بعد شربت عرق نعنا رو به مواد لازم برای تهیه الویه اضافه کنید شنبه از سرویس جا موندم . زنگ زدم آژانس چون روز اول هفته بود و سر صبح، با کلی عذرخواهی اعلام کردن که تا ۱۵ دقیقه دیگه ماشین ندارن. از خونه زدم بیرون ، یه مسیر کوتاه رو پیاده روی کردم. سر خیابون که رسیدم منتظر ماشین شدم (مسیر خونه ما تا محل کارم تاکسی نداره، بندرت پیش میاد که تاکسی از اون مسیر رد بشه) ماشین ها از کنارم رد میشدن بعضی هاشون که اصلاْ نگاه نمی کردن یه ماشین نگه داشت. دیدم بله همون ماشین دومی که سوار نشده بودم. منم که حوصله صبر کردن نداشتم ، ازش پرسیدم مسرتون به ... می خوره، آقاهه گفت : بله ، بفرمایید خواهش میکنم. منم سوار شدم . سرعت ماشین در حد سرعت لاک پشت پایین اومده بود حسابی کفرم دراومده بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
شنیدی میگن بود و نبودت یکیه ؟؟ برای منم بودن و نبود تو یکیه!!!! وقتی نیستی نبودنت آزارم میده، وقتی هستی کم محلی کردنت دنیا رو سرم خراب میکنه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
- اگر بعد از ساعتها آشپزی و پذیرایی به این نتیجه برسی که چه غلطی کردم - اگر به خاطر بی توجهی (از روی عمد) کسی تو دردسر بیافتی . بعد که موقعیتش پیش بیاد تلافی میکنی - اگر به خاطر حسادت بیجای یه نفر مجبورت کنن از چیزی که دوست داری - اگر چند بار از کسی خواستی به وظیفه اش (وظایف مشخص اداری) عمل کنه، بعد طرف پشت گوش انداخت . دست به خشونت - اگر کسی خواست باهات درددل کنه ، و تو اصلاْ روحیه اینکه به دردش گوش کنی رو نداشته باشی - اگر کسی خیلی جدی داره باهات صحبت میکنه، ولی تو حواست بهش نباشه ،بعد طرف خیلی محترمانه بهت بگه فهمیده به حرفاش گوش نمیدی - اگر موقع آشپزی به جای روغن زیتون ، شربت عرق نعنا بریزی تو غذا - اگر وقتی فکر میکنی خیلی تغییر کردی و خوشگل - اگر برای یه نفر بمیری - اگر یه نفر همش بیاد کامنت خصوصی برات بزاره و ازت رمز بخواد ، بدون اینکه هیچ نشونی از خودش بزاره ، تو فکر میکنی چه جوری باید بهش جواب بدی - خب ، حالا بگو ببینم باتوجه به سئوال های بالا فرد مورد نظر ، دردش چیه؟؟ پ.ن: هر کدوم از این اگرها خودش یه پست توضیح داره، که به علت کمبود وقت فعلاْ فهرست وار نوشتم تا موضوعشون یادم نره. دوست جونم ، میدونم تُند رفتم. شاید نباید اینقدر عصبانی میشدم. فقط میخوام بدونی که خیلی دوستت دارم و نگران سلامتیت هستم، منو ببخش.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
از قدیم گفتن خنده با گریه ، شیرینی با تلخی و شادی با غم معنی پیدا میکنه و اون وقته که میشه حس هر کدوم رو کامل درک کرد. - تازه رسیدم خونه، سریع لباسمو عوض میکنم . میگم بچه ها بیاین کمک. مبل راحتی های قدیمی رو جمع می کنیم ، جارو برقی می کشیم. کارمون تازه تموم شده که مبل های جدید از راه میرسن . دخترا کمک میکنن ، مبل ها رو می چنیم چند باری جاشونو عوض می کنیم . چقدر قیافه خونه عوض شد. واقعاْ تغییر و تنوع برای همه چی لازمه. دخترا خیلی خوشحالن، از شادی اونا ما هم خوشحالیم. نگاهی به ساعت میندازم. وای داره دیر میشه. سریع میز شام رو میچینم. بعد از شام حرکت به طرف ترمینال. دخترم باید بره. وقت خداحافظی غم عالم روی دلم میشینه، بغضمو فرو میدم، به اشکهام وعده میدم ، اگه یه ساعت تحمل کنید ، بعد میتونین آزاد بشین، همیشه تاریکی شب برای رها کردن بغض فرصت خوبیه . چقدر فاصله خنده تا گریه کمه . - بعداز ظهر با همکارم رفتم، سر راهش منو میرسونه و بعد خودش میره. توی راه چند بار موبایلش زنگ میخوره ، جواب نمیده. چند تا اس ام اس میرسه و اون حتی نگاه نمی کنه. بهش میگم : تا کی وقت داری برای ناز کردن؟؟ بسه دیگه ، جوابشو بده ، از صبح تا حالا ناز کردی خسته میشه و لج میکنه ، اونوقت تو باید بری نازشو بکشی. بغض کرده ، به زور جلوی اشکش رو گرفته. میگه با یه ببخشید گفتن نمی تونه ، جبران کنه. اصلاْ دلم نمی خواد صداشو بشنوم . همینطور که داره برام درد و دل میکنه ، و من سعی دارم راضیش کنم که کوتاه بیاد و و برنامه مهمونی امشب رو لااقل به خاطر بچه اش هم که شده بهم نزنه صدای اس ام اس میاد ، میخونمش "خودت خوب میدونی که من .... کی ام" بی اختیار یه لبخند روی لبم میشینه. بهش میگم لج نکن دیگه ، باشه؟؟ انگار لبخند معجزه میکنه ، اون هم میخنده و جواب موبایلش رو میده و به همسرش میگه که تو راهم تا نیم ساعت دیگه میرسم. چقدر فاصله تلخی و شیرینی کمه. - دخترم داره از مدرسه و موضوعی که باعث خوشحالیش شده ، تعریف میکنه. شادِ شاد، سرخوش و سرحال و من هم باهاش همراهی میکنم. یه لحظه جشمم به تلویزیون میافته . تصویر .... که می بینم برای اینکه حرف دخترم رو قطع نکنم با چشم به همسرم اشاره میکنم ، همسرم میگه هیس ، هیس . دخترک ساکت میشه . صدای مجری رو میشنوم که داره نحوه شهید شدن .... رو توضیح میده. باورم نمیشه ، شادی و خنده چند لحظه پیش جای خودشو به بغض و حسرت داده. چقدر فاصله شادی و غم کمه.
چارلی چاپلین میگه : شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص به نقل از وبلاگ نیمه پنهان من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
چقدر به حرف دلت گوش میکنی؟ چقدر مراقبی که دلت ازت نگیره؟ چند تا تابلوی ورود ممنوع سرٍ دلت نصب کردی؟ چند بار تا حالا دلت آب شده؟ چند بار تا حالا دلت شکسته؟ اصلاْ تا حالا نشستی پای حرفش؟ چند بار تا حالا وقتی دلت گفته، تورو می خوام (دلم تورو میخواد) بهش سرکوفت زدی؟ دلم خیلی دوست داره حتی اگر فقط برای یه روز هم که شده، به حرفش گوش کنم. ولی میترسم کار دستم بده!!!! اصلاْ می دونی چیه ؟ همه اینا گناه چشمٍ ، که می بینه بعد دل میخواد. ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد !!!!!!!
- امروز صبح با دیدن صحنه ای ، دلم هوایی شد !!!!!!!! - از تاریخ آخرین پستم ۳۳ روز میگذره، و همینطور به تعداد پستهای ثبت موقت اضافه میشد ، این هوایی شدن دل هم بد نشد ، حداقل باعث شد طلسم سکوت ۳۳ روزه شکسته شه. سلام...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد خاك كم آب شده مثل كويري تشنه شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد (نمی دونم شعر از کیه) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
نوشته ای که در ادامه مطلب اومده ، رمز داره. خودم رمز مطلب رو به تعدادی از دوستان دادم. فقط خواهشم اینه که هرکس رمز خواست به خودم بگه ، چون من از دوستانی که رمز رو دارن خواستم که رمز مطلب رو به کسی ندن. اینکه برای این نوشته رمز گذاشتم دلیل بر این نیست که به خواننده هام اطمینان ندارم. مهمترین دلیلش اینه که من هنوز شدیداْ خودسانسور هستم و شاید بعداْ از نوشتن این مطلب پشیمون بشم و بخوام حذفش کنم. دلیل دوم هم فقط یکی از خواننده های قبلی این وبلاگه که هنوز بعضی وقتا اینجا سر میزنه و من دوست ندارم نوشته هام رو بخونه، همین.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط شکیبا |
|
|
اگر دیروز اومدی و پست قبلی رو خوندی خیلی ببخشید که با اعلام دوباره آپ شدن مزاحم شدم دیدم این پایین نوشته ایجاد رمز برای مطلب این پست رو برای تست نوشتم. اگر جواب داد موضوع پست قبلی رو به جای وبلاگ دیگه تو پست بعدی همینجا و رمزدار می نویسم. خوب با اجازه برم دنبال کار و زندگی.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط شکیبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.
|
|
RSS
|