تبليغاتX
نیمه پنهان من
اگر دیگران نبودند ... باید سر در گوش خود می گذاشتم و با خودپچ پچ می کردم. اما با کدام زبان؟ نمی دانم
 

دیروز به طور اتفاقی بعد از چند سال تو خیابون دیدمش. خیلی شکسته شده بود. وقتی منو دید از خوشحالی گریه کرد. گفت دلم برات خیلی تنگ شده بود. می گفت یادته چه روزهایی رو با هم گذروندیم. می گفت یادته چقدر با هم آتیش می سوزندیم. می گفت دلم می خواد برگردیم به اون روزها.  

وقتی ۴ سالش بود ، پدرش فوت کرد. مامانش خیلی جوون بود. با فوت همسرش مونده بود یه زن جوون با ۴ تا بچه. من اون موقع ۵ سالم بود. بعد از فوت پدر خانواده رفت و آمد ما به خونشون بیشتر شده بود. من از این موضوع خیلی خوشحال بودم چون هر وقت که می رفتیم خونشون حسابی آتیش می سوزندیم. مادر من و مامان اون می شستن با هم صحبت می کردن و ما هم از در و دیوار بالا می رفتیم.

من و اون همبازی های خوبی برای هم شده بودیم. حالا دیگه اون ۱۴ سالش بود و من ۱۵ سالم . وقتی می رفتیم خونشون دیگه دوست نداشت با من بیرون بره، می گفت تو خونه با هم بازی کنیم.  من نمی فهمیدم که علتش چیه. وقتی ازش می پرسیدم چرا؟جوابی نمی داد. یه روز خیلی بی مقدمه بهم گفت که داداشم تو رو دوست داره. من اصلاْ تو خط عشق و عاشقی نبودم ، خیلی راحت بهش گفتم خوب منم داداش تو رو دوست دارم. اون هم دوید تو اتاق و به داداشش گفت. بعد داداشش برای من یه نامه نوشت و توش نوشته بود که عاشقم شده. منم خندیدم، نامه رو دادم به دوستم و گفتم فکر کنم داداشت اینو برای تو نوشته.

چند سال دیگه گذشت ، من ۱۹ سالم بود و اون ۱۸ سالش . تا راهنمایی بیشتر درس نخوند. حالا دیگه متوجه همه چی شده بودم. فهمیدم مادرم به خاطر اینکه بتونه بهشون کمک کنه ارتباطش رو باهاشون بیشتر کرده بود. مشکلات مالی زیادی داشتن. یه روز از مادرم پرسیدم که چرا با این همه مشکلاتی که دارن دخترشون(دوست من) ازدواج نمی کنه؟؟ مادرم گفت خواستگار نداره. پرسیدم چرا؟ گفت هم به خاطر وضعیت مالیشون هم اینکه دختره برو رویی نداره. خوب اینکه خوشگل نبود که دلیل نمی شد!! اون برای من یه دوست خوب بود و از هر نظر کامل.

من ازدواج کردم. نگاه حسرت آمیزش روی من سنگینی می کرد. یک سال بعد به اولین خوستگارش جواب مثبت داد و ازدواج کرد. همسرش مرد خوب و مهربونی بود. درآمدش  هم بد نبود. ولی از نظر قیافه و هیکل اصلاْ خوب نبود. یادمه روز عروسیش خیلی خوشحال بود. منم خوشحال بودم.

چند سال از ازدواجشون می گذشت. دو تا بچه داشتن. دوست من دیگه زشت نبود. قیافش کلی عوض شده بود. به قول معروف آب زیر پوستش رفته بود. و با لباس های شیکی که می پوشید برای خودش خانمی شده بود.

یه روز شنیدم که داره از شوهرش جدا می شه. علتش رو جویا شدم گفتن که می گه من روم نمی شه با این آقا بیرون برم . خجالت می کشم. نه قیافه داره ، نه هیکل داره، نه قد و بالایی داره. همون روزا قهر کرده بود رفته بود خونه مامانش. رفتم دیدنش . باهاش صحبت کردم . گفتم این حرفا درسته؟ سرشو انداخت پایین ، گفت تو هم می خوای نصیحتم کنی؟ تو خودت حاضر میشی فقط یک بار با همسر من بیرون بری؟ بهش گفتم حالا بعد از چند سال فهمیدی که شوهرت زشته؟ اون پدر بچه هاته؟ هیچ فکر کردی بچه هات چی می شن؟ گفت خسته شدم. منم دلم می خواد با شوهرم برم بیرون. برم خونه فامیلم، با دوستام رفت و آمد کنم. گفتم خوب برو. گفت خودش هم از خودش فراریه . با ما هیچ جا نمی آد. میگه من کار می کنم ، براتون پول میارم ، شما هم زندگی کنید.

دیگه بیشتر از اون نمی تونستم چیزی بگم. فایده ای هم نداشت اون تصمیم خودشو گرفته بود. بعد از چند ماه از هم جدا شدن. منم دیگه ندیدمش. دو سال بعدش شنیدم که دوباره ازدواج کرده. برادرش که تو بچه گی عاشق من شده بود تو یه تصادف فوت کرد تو مجلس ختم برادرش، با همسر دومش دیدمش. با افتخار کنار همسرش ایستاده بود.ته دلم براش خوشحال بودم.

بعد از چند وقت شنیدم که بخاطر بچه هاش با همسر دومش اختلاف پیدا کرده. دخترش بزرگ شده و دوست داره پیش مامانش باشه، همسرش هم قبول نمی کنه. دخترش هم بی تابی می کنه. بعد از کلی کشمکش . دخترش راضی می شه که پیش مادر بزرگش بمونه. ولی اسماْ اینطور بوده. دائم خونه مامانش بود. شوهرش هم نتونسته بود قبول کنه و باز هم ...

به روش نیاوردم که از طلاقش از همسر دومش هم خبر دارم. و اون از اینکه من از این موضوع بی خبرم کلی خوشحال بود.

من این روزا چقدر تلخ شدم . شما هم این تلخی رو احساس می کنید؟؟

 

بیست و هفتم اردیبهشت ، خداوند مهربون با به دنیا اومدن شیدای عزیزم بهشت رو به من هدیه کرد و ۸ سال بعدش چهارم خرداد با دیدن روی زیبای شیوای نازنینم یه بار دیگه فرصت چشیدن این لذت شیرین رو به من داد. دو تا فرشته که همه دلیل بودن من هستن. خیلی دلم می خواست تو یه پست ویژه تولد دو تا گل زندگیم رو برگزار کنم .

 خدایا به خاطر همه نعمت های خوبی که به من دادی شکر گزارت هستم و به خاطر چیزهایی که بهم ندادی هیچ گلایه ای ندارم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:45  توسط شکیبا | 

برای عیادت یکی از اقوام راهی بیمارستان شدیم. بیمارستان در محدوده طرح ترافیک بود و نمی تونستیم با ماشین خودمون بریم. تصمیم گرفتیم که از مترو استفاده کنیم.

تو این مدت که مترو راه اندازی شده این دفعه سوم بود که من سوار مترو می شدم. از ایستگاه صادقیه سوار شدیم . ما سه نفر بودیم و چون هر سه تامون خانم بودیم تصمیم گرفتیم از قسمت ویژه بانوان استفاده کنیم. خیلی شلوغ بود. با زحمت سوار شدیم . بعد از دو دقیقه متوجه خانومی شدم که داشت اجناسی رو به مسافرین عرضه می کرد. لوازم آرایش، جوراب، انواع لباس و ...

من عین آدمی که چیزه عجیبی دیده باشه ،داشتم نگاهش می کردم. خانومی که بغل دست من نشسته بود، ازم پرسید تا حالا سوار مترو نشدین؟ من که از این همه زیرکی این خانوم متعجب شده بودم گفتم چطور مگه؟ گفت این شغل این خانومه همیشه اینجاست.

همینطور که خانومه داشت برای من توضیح می داد، دیدم یه دختر بچه ۵-۶ ساله روبروم ایستاده و داره منو نگاه می کنه، نگاهش که کردم بهم گفت خاله می شه منم بشینم، خسته شدم . من خودمو جمع کردم و براش جا باز کردم و نشوندمش. 

دختر کوچولو اسمش فاطمه بود . وقتی نشست کنارم بهم گفت که این خانوم (همون خانومی که فروشندگی می کرد) مامانم. و با خنده گفت منم همیشه باهاش میام . دخترک به من گفت شما از مامان من چیزی نمی خرید؟ گفتم چرا می خرم. یه جفت جوراب ازش خریدم. فاطمه خیلی خوشحال شده بود . ازم پرسید اسمت چیه؟ اسممو بهش گفتم. گفت گوشتو بیار می خوام یه چیزی بهت بگم. گوشمو بردم طرفش صورتمو بوسید و گفت خیلی دوست دارم .

یه لحظه متوجه یه کبودی تو صورتش شدم ، ازش پرسیدم فاطمه جان صورتت چی شده؟ آروم گفت بابام زده. من  عین آدمای برق گرفته شده بودم،که یه دفعه زبونش رو در آورد و زخم روی زبونش رو نشونم داد و گفت ببین زبونم هم بابام کنده .

حالم بد شده بود. زبونم بند اومده بود. رنگ و روم پریده بود . خانوم بغل دستی من که حال و روز منو دید ازش پرسید بابات کجاست؟ فاطمه هم گفت سرکاره. دوباره به من گفت گوشتو بیار و بهم گفت که اَلَکی گفتم بابام سرکاره. بابام زندان بوده تازه اومده .

دیگه صورت هیچکدوم از مسافرها رو واضح نمی دیدم . فقط چهره معصوم فاطمه جلو چشمم بود و اندام لاغر و نحیف و رنگ و روی پریده مامانش که با اصرا می خواست اجناسش رو به مسافرها بفروشه.

می دونم که این مورد فقط یه نمونه از خرواره. اگر دور و برمون رو خوب نگاه کنیم ، متوجه می شیم که سرخی صورت همه آدما از یه نوع نیست .

مطلب بالا الان حال همتونو گرفته . برای همینم یه موضوع دیگه می نویسم که هم به سئوال بعضی دوستان در مورد پست قبلی جواب داده باشم همینکه یه لبخند رو لباتون بیاد . برای بعضی از دوستان سئوال بود که علی آقا چطور بعد از ۱۵ سال منو شناخته. خداییش این موضوع برای خودم هم جای سئوال داشت .

چند روز بعدش همون فامیلمون که این ملاقات تاریخی خونه اونا به ثبت رسیده بود برای پس دادن بازدید به منزل ما اومدن. بین صحبت هاشون ملاقات اون روز رو هم یادآوری کردن. منم رو کردم به خانومش و گفتم خدایی این پسرخاله شما خیلی حافظه قوی داره که بعد از ۱۵ سال منو شناخت.

با این حرف من لبخند روی لب خانوادشون نشست و خانوم شروع کردن به تعریف کردن ، فکر می کنید قضیه چی بوده؟

اون روزی که من با علی آقا تصادف کردم یادتون هست که گفتم علی نزاشت  من تا خونه برسونمش و سرکوچه پیاده شد و گفت شما نیاین بهتره . وقتی علی آقا می رسه خونه و خانواده می بینن که پسر یکی یه دونشون که بعد از ۵ تا دختر اومده به چه روزی افتاده کلی عصبانی می شن و به راننده ای که این بلا رو سر گُل پسرشون آورده کلی فحش و ناسزا می دن و خط ونشون می کشن که وای به روزی که ما این فلان فلان شده رو ببینیم.

علی که حدس می زده من به دیدنش برم ، جلوی خانوادش در می آد که اصلاْ اون خانوم مقصر نبوده و مقصر اصلی من بودم و. تازه شانس آوردم که شکایت نکرده . و از اون قدرت یکی یکدونه گیش استفاده می کنه و به خواهران گرامیش اولتیماتوم می ده که اگر منو دیدن حق ندارن ، چیزی بگن .

گفتم که بعدازظهر همون روز من یه سبد گل خریدم و با پدر و مادرم رفتیم خونشون. اون موقع منم حدوداْ ۲۳ سالم بود و قیافم هم کمتر از سنم نشون می داد. خواهرا وقتی منو با سبد گل و لب خندون می بینن پیش خودشون می گن ای دل غافل دختره زده برادرمونو آش و لاش کرده حالا هم با گل اومده که دل پسر ما رو ببره (البته همه این تصورات به خاطر طرفداری بوده که علی از من کرده بوده ) .

وقتی ما برمی گردیم، هر ۵ تا خواهر میریزن سر علی که چشممون روشن حالا فهمیدیم که معنی اون همه حرفی که به ما زدی چی بوده و از این حرفا. هرچی علی بهشون می گه این خانوم متاهله و یه بچه هم داره ، اینا به گوششون نمی ره . علی آقا هم که می بینه هیچکس حرفشو باور نمی کنه و زمینه رو برای سرِکار گذاشتن خانواده مساعد می بینه ، بهشون می گه آره شما درست می گین. اصل قضیه اینه که من این دختر خانومو می خوام ولی چون ایشون به من جواب نمی داد من خودمو انداختم جلو ماشینش تا مجبور شه خودش به خونه ما بیاد . (حالا بد آموزی نشه ، آقا پسرا برن خودشون بندازن جلوی ماشین دختر خانوما ).

تا دو روز بعدش که من با همسرم رفتم دیدن علی آقا ، خانواده گرامی سرِکاربودن و تازه اون روز متوجه میشن که خبری نبوده .

همین موضوع باعث می شه که علی آقا به محض اینکه منو می بینه بشناسه و اون همه ذوقی که اون روز می کرده به خاطر یادآوری این خاطرات و شیطنت های جوونیش تو ذهنش بوده .

این قضیه رو وقتی ما از اون عید دیدنی اومده بودیم ، علی آقا برای اون خانواده تعریف کرده بود.

این پست رو دیروز نوشته بودم ، ولی به دلایلی نتونستم ارسالش کنم. برای همینه که تاریخش یه روز با ارسالش فرق داره.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:54  توسط شکیبا | 
 

تو ایام عید همراه همسرم به منزل یکی از اقوام دور رفتیم . طبق معمول عیدها تو هرخونه ای که بری به جز صاحبخونه با یه عده آدم جدید که اومدن برای دید و بازدید روبرو می شیم.بعد از چاق سلامتی و عید مبارک گفتن نشستیم. یه آقای حدوداْ ۳۴ ساله با خانومش و پسر کوچولوش هم اونجا بودن. ما از طرف صاحبخونه با اعلام نسبت های فامیلیمون (نه با اسم ) به هم معرفی شدیم.

بعد از ۱۰ دقیقه آقاهه به من نگاه می کنه و با لبخند به من میگه شما شکیبا خانوم هستید. در جوابش میگم بله. آقاهه با ذوق از جاش بلند میشه و باز با لبخند میگه منو می شناسید؟ من با تعجب نگاهش می کنم و می گم شرمنده به جا نمی آرم. میگه من علی هستم .از اون طرف هم همسر جان داره چپ چپ به من و اون آقاهه نگاه می کنه. از طرفی هم همسر آقاهه در حالیکه یه کمی رنگ و روش پریده به ما نگاه می کنه.

حالا از این آقا اصرار که ما قبلاْ همو دیدیم و از من انکار که من دفعه اول شما و خانواده محترمتونو زیارت می کنم.

تو اون چند دقیقه من هر چی علی می شناختم از جلوی چشمم رد شد ولی یادم نیومد که این علی کدومشونه. آخرش دیدم اوضاع داره بی ریخت می شه. بهش گفتم علی آقا ما کی با هم آشنا شدیم؟

دوباره با یه لبخند میگه فکر کنم ۱۴-۱۵ سال پیش بود. با گفتن این حرف خانومش یه کمی راحت شد چون فهمید که این آشنایی مربوط میشه به قبل از ازدواجشون . ولی همسر بنده هر لحظه قیافش عوض می شد. من دوباره می پرسم کجا؟ میگه هنوز یادتون نیومده؟ من که دیگه کلافه شدم . با یه لبخند مصنوعی بهش می گم نه فکر نمی کنم هم یادم بیاد اگه ممکنه خودتون بگید.

نه خیر ول کن نیست من که یادم نمیاد علی آقا هم خودش فقط حرفهای حاشیه ای می زنه و درست نمی گه که ما کجا همدیگرو دیدیم. به همسرم نگاه می کنم و میگم بهتره ما زحمتو کم کنیم. صاحبخونه هم که حالا حسابی کنجکاو شده که من و پسر خاله خانومش (علی آقا) کجا با هم آشنا شدیم. می گه کجا حالا ؟ شما تازه تشریف آوردین . بفرمایید ، خواهش می کنم و با زور دوباره ما رو می نشونه.

وقتی می شینیم من یه راست می رم سر اصل موضوع و می گم علی آقا من اصلاْ یادم نیست که شما رو کجا دیدم ، میشه خودتون بگین. علی آقا هم لطف می کنن و شروع می کنن به تعریف کردن. همین که چند کلمه اولو میگه . بهش لبخند می زنم و می گم علی ....

با ذوق میگه بله. بهش می گم چقدر عوض شدین اصلاْ نشناختمتون اگر نمی گفتین محال بود یادم بیاد.

حالا شما فکر می کنید این علی آقا کی بود؟؟

۱۴-۱۵ سال پیش یه روز صبح ساعت ۷ از خونه اومدم بیرون . باید دخترمو می بردم مهدکودک و بعد می رفتم اداره، وقتی اومدم تو حیاط چشمم افتاد به ماشین پدرم . تازه یادم اومد که شب قبل که ما خونشون بودیم موقع برگشتن چون دیر وقت بود و بچه خواب بود ما با ماشین پدرم اومدیم خونه و قرار شد که صبح ماشینو برگردونیم. دوباره برگشتم تو خونه و سوئیچو برداشتم ، با خودم فکر کردم خوبه می رم دنبال بابا ، هم ماشینو میدم همینکه بابا منو میرسونه اداره. ماشینو روشن کردم و راه افتادم از اولین کوچه فرعی که می خواستم بیام بیرون یه لحظه صدایی شنیدم و دیدم که یه چیزی از روی کاپوت ماشین پرت شد اون طرف. ترمز کردم و به سمت راننده نگاه کردم دیدم یه موتور بدون راننده افتاده زمین.  وقتی رومو برگردوندم به سمت شاگرد دیدم ووووووووای خدای من یه نفر با صورت پخش زمین شده. با عجله از ماشین پیاده شدم رفتم طرفش ، گفتم آقا ، آقا . یه ناله ضعیف گفت من حالم خوبه. یه نفس راحت کشیدم و بهش گفتم می تونین بلند شین. آروم از زمین بلند شد وقتی سرشو بالا آورد ، صدای فریاد من بلند شد. صورتش و لباس سفیدش غرق خون بود. دویدم تو ماشین و چند تا دستمال از تو کیفم براش آوردم ولی در عرض ۱ ثانیه همه دستمال ها پر از خون شد . تو این فاصله چند نفری هم دور ما جمع شده بودن  و هر کدوم یه چیزی می گفتن. 

دخترم هم که حسابی ترسیده بود ، گریه می کرد. نمی دونستم باید چه کار کنم. بهش گفتم بلند شو بریم بیمارستان. سوار ماشینش کردم و راه افتادم . توی راه دائم ازش می پرسیدم حالت خوبه. اون بنده خدا هم می گفت: شما ناراحت نباشین ، مقصر من بودم. وقتی رسیدیم بیمارستان بردمش اورژانس و سریع بردنش پیش دکتر. آقای دکتر پرسید چی شده؟ تا من اومدم چیزی بگم مصدوم بیچاره سریع گفت خوردم زمین اینجوری شد و این خانوم منو آوردن اینجا.

خدا رو شکر به خیر گذشته بود و فقط دماغ علی آقا یه کمی جا به جا شده بود که اون هم دکتر همونجا درستش کرد. کارمون که تو بیمارستان تموم شد اومدیم و دوباره سوار ماشین شدیم توی راه از علی آقا پرسیدم که برای چی نگفتی تصادف کردیم؟ گفت برای اینکه ماشینو می خوابوندن و خودتون هم سر و کارتون به کلانتری می افتاد. از مردونگیش خیلی خوشم اومد. ولی به روی خودم نیاوردم و بهش گفتم چند سالتونه؟ گفت ۱۹ سال . بهش گفتم گواهینامه موتور داری؟ گفت : نه.

منم که انگار منتظر فرصت بودم تا همه هول و هراس و اضطراب و ترسی و که بهم وارد شده بود سر یکی خالی کنم با عصبانیت بهش گفتم : چرا بدون گواهینامه سوار موتور می شی ؟ ببینم اصلا سربازی رفتی؟ گفت: نه  . یه لحظه برگشتم تو صورتش نگاه کردم و از اون دماغ باند پیچی شدش خندم گرفت. بهش گفتم خیلی بهت میاد. گفت خوشگل شدم؟ گفتم آره دقیقاْ مثل پینوکیو شدی. رسیدیم سرکوچه خونشون ، بهم گفت همینجا پیاده می شم ، شما نیاین دم خونه بهتره. پلاک خونشونو پرسیدم و پیادش کردم . رفتم خونه مادرم و کل ماجرا رو براشون تعریف کردم. کلی باهام دعوا کردن که تو چرا با اون حالت که هول کرده بودی باز نشستی پشت فرمون.

بعدازظهر اون روز با مادر و بابا رفتیم و یه دسته گل خریدم و به عیادت علی آقا رفتیم. وقتی از در که وارد شدم چشمتون روزه بد نبینه دیدم چند تا خانوم درشت هیکل و عصبانی اونجا هستن اون موقع تازه فهمیدم برای چی علی آقا نزاشت تا دم خونه برسونمش. وقتی نشستیم پدر پیر علی آقا برامون گفت که این خانوما خواهرهای علی هستن و خدا علی رو بعد از ۵ تا دختر به ما داده .

دو روز بعد هم دوباره همراه همسرم با یه جعبه شیرینی رفتم دیدنش . خدارو شکر حالش خوب شده بود.

خداییش با این که سن و سالی نداشت خیلی مرد بود. از اون روز ما دیگه همو ندیده بودیم ، اینه که میگن کوه به کوه نمی رسه ، ولی علی به شکیبا می رسه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:30  توسط شکیبا | 
سلام و هزاران سلام به دوستای خوبم

سال نو مبارک. سالی پر از شادی ، سلامتی، مهربونی، آرامش، دلگرمی ، ... و همه چیزهای خوبی که دلتون می خواد رو براتون آرزو می کنم .

بابت این غیبت طولانی از همتون عذر می خوام. خودمم فکر نمی کردم غیبتم اینقدر طولانی بشه. بعدش تازه دوزاریم افتاد که علت اون همه دلتنگی و بغض چی بوده!!!

از همه دوستانی که تو این مدت به من سر زدن و جویای احوالم بودن تشکر می کنم . مخصوصا رویای عزیزم که هر روز بهم سر زده. دلم برای همتون تنگ شده بود. خدا رو شکر می کنم که باز می تونم در کنارتون باشم .

دو هفته آخر سال گذشته، واقعاْ روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم. مشکلی پیش اومده بود که ناخواسته من هم درگیرش شده بودم، البته هنوز ادامه داره و تموم نشده، از همتون می خوام که برام دعا کنید.

از ۲۰ اسفند ماه ۸۶ تا به امروز نتونسته بودم بیام نت و به همین دلیل از همتون بی خبر موندم. اگر مشکلی پیش نیاد از امروز به همتون سر می زنم .

 از صبورای عزیز و فرای خوبم و سپیده جان که منو به بازی دعوت کرده بودن و من نتونستم به دعوتشون جواب بدم واقعاْ عذر می خوام . در آینده حتماْ جبران می کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:29  توسط شکیبا | 
دوستای خوبم سلام. یه سال دیگه هم داره تموم می شه. پارسال این موقع من کنار این گود نشسته بودم و نظاره گر بودم. امسال خودمم اومدم تو گود . می خوام اعتراف کنم. آخر ساله دیگه باید اعتراف کرد .

پارسال : وقتی می دیدم که تو قسمت کامنتها می نویسن که دلشون برای هم تنگ می شه، با خودم می گفتم چه لوس بازی هایی در میارن ، یعنی چی که دلشون تنگ می شه؟ یعنی چی که بغض می کنن؟ یعنی چی که برای شروع دوباره هم لحظه شماری می کنن؟ و ...  .

امسال: من از همتون لوس ترم، من از همتون دلتنگ ترم ، و همین الان که دارم تایپ می کنم از همتون بیشتر بغض کردم . با اینکه می دونم که چند روز بیشتر طول نمی کشه ولی ...   .

دلم می خواد این دوستی ها تا همیشه باقی بمونه، دلم می خواد همیشه شما رو داشته باشم. دلم می خواد اسم یکی یکی تون اینجا بنویسم ، ولی نه ، همتون چه اونایی که اسمشون تو وبلاگم هست ، چه اونایی که اسمشون نیست و خودشون می دونن که همیشه بهشون سر می زنم، و چه کسانی که ناشناس میان و میرن و هر از گاهی یه پیغام خصوصی برام میزارن،  همتونو از صمیم قلب دوست دارم

 آرزومند بهترین و زیباترین آرزوها برای همه دوستان.

 نشاط بهاری

می رقصد از نشاطِ بهاری            سبزینه در بلورِ نگاهم

می جوشد از طراوت جاری           خون در رگانِ سرخ و سیاهم

در جمع ایستاده ی یاران              مانا بشیر منتظرانم

گویم بهار می رسد از راه             جوشِ جوانه هاست گواهم

گیرم که پا فشرده به خاکم           مشتاقِ آن بلندی یِ پاکم

از شاخه با دعا سوی بالا             پر می کشد کبوتر آهم

هر صبحدم کجاوه ی زرین             پیش آورد طلایه ی مهرم

هر شامگه ملیله ی سیمین         بر سر نهد طلیعه ی ماهم

گویی ستون مرمر و سیمَم           پیچیده در حریر و نسیمم

باران غبار غم ز سراپا                  شوید به لطفِ گاه به گاهم

شیطان نه با من است و فریبش     دستی نبرده ام سوی سیبش

حوا نما، فرشته نهادم                   عریانم و بری ز گناهم

فردا که چترِ سبز برآرم                  از عشق گو نه گون ثمر آرم

عشاق را به بام و در آرم               دعوی کنم که مهرگیاهم

تمثیل انتظارم و دارم                    در دل امیدِ دگر شکفتن

ناقوس وار گوش به زنگم                فانوس وار چشم به راهم

می بالم از زمین سوی بالا            با ایستادگان توانا

در من توانِ خواستن اینک!            چون می توانم از چه نخواهم؟

«سیمین »

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:10  توسط شکیبا | 
امروز حوصله اینکه اول تو ورد تایپ کنم بعد منتقلش کنم اینجا نداشتم . همینجا یه مطلب نوشتم در مورد دو هفته گذشته. همه جریان های این دو هفته رو نوشته بودم . ولی درست لحظه ای که روی ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ کلیک کردم همه چیز پرید.

شاید خدا هم سکوت منو بیشتر دوست داره.

راضیم به رضای تو .

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:27  توسط شکیبا | 

 

 

یادته ۲۱ سال پیش ۲۹ بهمن من و تو با مامان و بابا رفتیم مهمونی . همه چی خوب بود تا موقع برگشتن . روز سردی بود . تو توی دامن مامان بودی و من عقب نشسته بودم. به شهریار که رسیدیم یه دفعه یه لگد محکم زدی تو شکم مامان و صدای جیغ مامان به هوا رفت.  اونقدر دردش اومده بود که دیگه نتونست تحمل کنه مجبور شدیم همونجا ببریمش بیمارستان شهریار، وقتی رسیدیم بیمارستان مامانو گذاشتن رو برانکارد و بردن تو اورژانس از اونجا هم یه راست به اتاق عمل. ای شیطون بلا . یادت نمیاد؟

حالا من برات تعریف می کنم تا همشو یادت بیاد. من و بابا پشت در اتاق عمل بال بال می زدیم . خدایا حالا تو این شهری که هیچ جاشو بلد نیستیم و کسی رو نمی شناسیم چه کار کنیم. من گریه می کردم . با اینکه تورو اندازه دنیا دوست داشتم ولی همش تو دلم دعوات می کردم که آخه بچه حالا موقع اینکار بود؟ سه ساعت بعد بابا تو ماشین نشسته بود که منو صدا کردن و گفتن برو تو اون اتاق مامانتو ببین. در اتاقو که باز کردم مامان رو یه تخت خوابیده بود چشماش بسته بود. داشتم می رفتم طرف مامان که یه صدایی شنیدم . خوب که گوش کردم دیدم صدا از یه تخت کوچولو که اون طرف اتاق بود می اومد ملچ ملوچ ملچ ملوچ... با اینکه خیلی نگران مامان بودم ولی نتونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم رفتم سمت اون تخت . وقتی چشمم  توی تخت افتاد دیدم تو اونجایی . اول نشناختمت ، یعنی باورم نمی شد که تو باشی . خدایا یعنی خودشه. یه نگاه دیگه به اتاق انداختم هیچکس به جز مامان و من و تو اونجا نبود . مطمئن شدم که خودتی. نگاهت کردم برای یه لحظه همه نگرانی هام تموم شد. ای شیطونک چه کار داری می کنی؟ همچین لب پایینتو مٍک می زد ی که انگار مدتهاست چیزی نخوردی. صدای مکیدنت تمام اتاقو پر کرده بود. آره خودت بودی یه دختر توپل و سفید با یه کله پر از مو . بغلت کردم . بوسیدمت . بهت لبخند زدم . من اولین کسی بودم که روی ماهتو می دیدم و خدا رو شکر کردم . بردمت پیش مامان .

حالا یادت اومد؟

خواهر عزیزم، دلبندم، نازنینم، قشنگم تولدت مبارک.

می دونی که چقدر دوستت دارم . نیازی به گفتن نیست خودت می دونی.

عزیزم امیدوارم که کنار همسر مهربونت همیشه خوشبخت باشی .

 

 

پی نوشت: امشب دعوت شدیم برای تولد شام بریم بیرون، اگر تونستم فردا براتون تعریف می کنم( قول نمی دم).

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:58  توسط شکیبا | 

 

یکی دو روز گذشت و دوباره فرصتی پیش اومد تا بتونم کنارش بشینم با هم صحبت کنیم. بهش گفتم می دونی دخترا با پسرا چه فرقی دارن؟ خندید و گفت مامان چه سئوالایی میپرسی، خوب دختر یک جنس مونث و پسر یه جنس مذکره . گفتم منظور جنسیتشون نیست، منظورم دیدگاهشون نسبت به مسئله عشقه . گفت نه نمی دونم. گفتم در این مورد پسرها خیلی متفاوتتر از شما هستن. برای یه پسر اون هم تو این سن وسال بیشتر جنبه هوس مطرحه و دنبال کسی هستن تا خودشونو راضی کنن. تا حالا چند بار شنیدی که دختری تو عشقش شکست خورده ؟ گفت خیلی، پرسید راستی مامان چرا بیشتر دخترا شکست می خورن؟ گفتم چون دخترا عقل رس تر هستن. یعنی اینکه الان شما تو این سن درکت خیلی بیشتر از یه پسر همسن خودته. بیشتر می فهمی و بهتر می تونی تحلیل کنی و فکر می کنی که حتماً یه پسر هم همه چیزایی رو که تو در نظر داری می دونه. ولی اینطور نیست. گفتم الان چه حسی نسبت به آرش داری؟ گفت خوب فکر می کنم پسر خوبیه و من رو هم دوست داره. گفتم خوب مسلمه که دوستت داره ولی فکر می کنی تا دو سال دیگه هم همینطور تورو دوست داشته باشه؟ گفت نمی دونم، یعنی ممکن نداشته باشه؟ بهش گفتم عزیزم میوه عشق تو هنوز کاله و میوه عشق آرش تازه جوونه زده و معلوم نیست که تبدیل به چه میوه ای بشه. وقتی میشه مطمئن شد و به عشق اطمینان کرد که نوع میوش مشخص شده باشه و تو بتونی یه کسیو که میوه دلش بیشتر با تو هماهنگه پیدا کنی. بعد در مورد خطراتی که ممکنه تهدیدش کنه براش توضیح دادم.

ازش پرسیدم  چقدر آرش و می شناسی و چقدر بهش اطمینان داری؟ گفت زیاد نمی شناسمش. بهش گفتم دوست داری بیشتر بشناسیش . گفت آره مامان خیلی ولی چه جوری؟ گفتم فکر می کنم از طریق دختر خانم اکبری(همون دوست مادرم همسایه آرش) بتونی بیشتر در موردش بدونی. خیلی استقبال کرد و بیشتر هم دلیل استقبالش این بود که منو متقاعد کنه که آرش پسر خوبیه. چند روز بعد با شیدا رفتیم خونه خانم اکبری. بهش گفتم فقط یادت باشه من از این موضوع چیزی نمی دونم و خودت باید از دختر خانم اکبری بپرسی و نباید همه چیزو براش تعریف کنی .

من تقریباً مطمئن بودم که پسری تو این سن و سال وقتی زمینه عاشق شدن با یه نگاه رو داره مسلماً فقط یه عشق نداره و شیدا هم باید این موضوعو می فهمید تا خدایی نکرده در آینده باعث رنجش روحیش نشه یعنی هرچه زودتر می فهمید و وابستگی کمتری داشت  براش بهتر بود. خوشبختانه این خانواده اصلاً از مهمون ناخونده ناراحت نمی شن و با روی باز از مهمون استقبال می کنن به همین خاطر راحت می تونستم بگم اومدم بهتون سر بزنم. من و خانم اکبری مشغول صحبت شدیم. دخترا هم رفتن تو اتاق نشستن. بعد از یک ساعت خداحافظی کردیم و بیرون اومدیم. شیدا حوصله نداشت و کلافه بود. گفتم چی شد؟ هیچی نگفت !!! دیدم اصلن حالش خوب نیست من هم دیگه چیزی نپرسیدم. به خونه که رسیدیم شیدا بدون اینکه شام بخوره، خوابید. می دونستم که حرفهای خوبی در مورد آرش نشنیده که اینقدر ناراحت شده. وقتی همسرم و شیوا خوابیدن آروم رفتم بالا سر شیدا، متوجه شدم که بیداره و داره گریه می کنه. صداش کردم و بهش گفتم می خوای با هم صحبت کنیم؟ گفت نه. می خوام تنها باشم. منم برگشتم به اتاقم.

تا صبح بیدار بودم و بارها تا پشت در اتاقش رفتم و برگشتم . نزدیک صبح بود که خوابش برد. صبح که رفتم بالای سرش که بیدارش کنم دیدم صورتش گٌل انداخته دستم گذاشتم رو پیشونیش از تب داشت می سوخت. به همسرم گفتم که فکر می کنم شیدا سرما خورده شما شیوا رو ببر مدرسه من می مونم خونه. ساعت 8 بیدارش کردم و صبحانه براش بردم . دوباره شروع کرد به گریه کردن . گفتم به من نمی گی برای چی گریه می کنی؟ گفت نه. به زور دو سه تا لقمه بهش دادم و یه قرص استامینوفن دوباره خوابید. بعداز ظهر که بیدار شد سعی می کرد که خودشو آروم نشون بده . ولی من می دونستم که درونش چه خبره. اون شب متوجه شدم که باز تا دیر وقت بیدار بود. صبح بیدارش کردم و رفت مدرسه. خودم اصلاً حال خوشی نداشتم. نمی دونستم که واقعاً کارم درست بوده یا نه؟ بعضی وقتا به خودم می گفتم که شاید بهتر بود بهش فرصت می دادم تا خودش متوجه موضوع بشه. دوباره می گفتم نه اگر دیر می شد چی؟ اونوقت چی می شد؟ خلاصه اون روز هم نرفتم سرکار. نشسته بودم خونه و فکر می کردم .

یادم نمیاد برای چی رفتم تو اتاق شیدا چشمم افتاد به یک کاغذ که روی میزش بود. مثل این بود که اون کاغذ منو صدا می کنه برش داشتم و خوندمش چند خط اول که خوندم دیگه چشمام جایی رو نمی دید(همون نامه که تو پست عشق نوجوانی گذاشتم بود) . دوباره سرگیجه گرفتم و حالت تهوع مجبور شدم همونجا دراز بکشم. بعد از چند دقیقه دوباره اون نوشته رو خوندم . دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم . فقط با صدای بلند گریه می کردم و خدا رو صدا می کردم . یه دفعه بلند شدم. لباس پوشیدم و زنگ زدم آژانس ماشین گرفتم و رفتم جلوی مدرسه چند دقیقه تو ماشین نشستم تا مدرسه تعطیل شد. بچه ها اومدن بیرون هر چی نگاه می کردم شیدا رو نمی دیدم. از ماشین پیاده شدم و رفتم تو حیاط مدرسه روگشتم. اومدم بیرون اون طرف خیابون آیلار رو دیدم که داشت می رفت صداش کردم ازش پرسیدم شیدا رفته؟ گفت شیدا اصلاً امروز مدرسه نبوده. بدون خداحافظی رفتم و سوار ماشین شدم.

به راننده گفتم که حرکت کن. حالم بد شده بود. راننده بیچاره ترسیده بود. از تو آینه به من نگاه کرد و پرسید می خواین ببرمتون درمانگاه؟ با اشاره سر گفتم نه . بیچاره نمی دونست کجا باید بره . گفت برمی گردین خونه؟ گفتم نه . مستقیم برین تا مسیرو بهتون بگم. اما کدوم مسیر؟ من که خودم هم نمی دونستم کجا می خوام برم؟ خدایا یعنی شیدا کجا بود؟ بعد از نیم ساعت که همینطور بدون هدف تو خیابون می گشتیم. من سعی کردم که کمی به خودم مسلط بشم تا بتونم تصمیم بگیرم. یادم اومد که شیدا از بچه گی هر وقت که می خواست قهر کنه یا از چیزی ناراحت می شد زنگ می زد به مادرم و می گفت بیا منو ببرخونتون. با ناامیدی زنگ زدم خونه مادرم. بعد از سلام و احوال پرسی مادرم پرسید کجایی؟ گفتم اداره. گفت پس چرا بهم زنگ نزدی (هر روز به مادرم تلفن می کنم) . گفتم سرم شلوغ بود. گفتم مادر شیدا به شما زنگ زد؟ مادرم گفت نمی دونم. پرسیدم یعنی چی؟ گفت قول دادم که بهت نگم. گفتم باشه شما به من نگفتید ولی شیدا به شما زنگ زده و می خواد بیاد خونتون، بله؟ مادرم فقط گفت بله. گفتم مرسی و خداحافظ. به راننده گفتم دور بزنید. کمی خیالم راحت شده بود .

راننده که یه مرد جوون حدود 27 ساله بود. وقتی دید من یه کمی آروم شدم گفت ببخشید خانوم می تونم بپرسم چی شده (تا اون موقع جرات نکرده بود چیزی بپرسه) دخترتون از خونه فرار کرده؟ نمی دونم چرا از کلمه فرار خندم گرفته بود . بهش گفتم نه فرار نکرده . چون نمی خواستم که دیگه سئوال کنه. بهش گفتم که دیشب سر موضوعی دعواش کردم اون هم امروز مدرسه نرفته و رفته خونه مادربزرگش، حالا دارم میرم دنبالش. چنان آهی کشید و گفت باز خوبه که شما میرین دنبالش من 3 ساله از خونه اومدم بیرون، هیچ کس هم دنبالم نیومده!!! و شروع کرد به تعریف کردن . من حالا نمی دونستم که غصه اونو بخورم یا دخترمو. بهش گفتم خوب شاید کاری کردین که لازمه خودتون برگردین و معذرت خواهی کنید. گفت من هیچ کاری نکردم. بهش گفتم ، ببین فقط یه چیزی بهت می گم اینو بدون که پدر و مادرت هرچی که می گن به خاطر خودته. گفت آخه غرورم اجازه نمی ده برگردم. بهش گفتم یادت باشه پدر شما هم یه مرده و غرورش از شما بیشتره چون شما فرزندش هستی و اون دلش می خواد که شما برگردین. یادت باشه که خیلی زود دیر می شه ، تو بالاخره به خونه برمی گردی فقط نذار اونقدر دیر بشه که وقتی برگشتی بگی کاش زودتر اومده بودم تا باز پدرم یا مادرم رو می دیدم. خیلی حرفها زد و من هم با اون اعصاب خرابم یه چیزایی تحویلش دادم . به مقصد رسیدم موقع پیاده شدن راننده گفت منتظرتون بمونم. گفتم نه شما بفرمایید. پولش رو دادم و پیاده شدم اون هم ازم تشکر کرد و گفت به حرفاتون فکر می کنم شاید این هفته رفتم خونه( عجب شیر تو شیری شد، داستان تو داستان).

زنگ زدم رفتم تو بعد از چند دقیقه شیدا هم اومد. وقتی منو اونجا دید خیلی از دست مادرم ناراحت شد فکر کرد مادرم به من زنگ زده. مادرم کلی براش توضیح داد تا حرفه مادرم رو قبول کرد. ازش پرسیدم کجا بودی؟ چرا مدرسه نرفتی؟ گفت از صبح دارم تو خیابون قدم می زنم. می دونستم که دروغ نمی گه. با هم اومدیم خونه. اون شب دوباره رفتم اتاقش. منو بغل کرد و زد زیر گریه. با هم گریه می کردیم . بعد که آروم شد گفت مامان دختر خانم اکبری گفت که این آرش هر چند ماهی با یکی دوست می شه بعد ولش می کنه میره سراغ یکی دیگه. گفت ضمناً معذرت خواهی کرده و گفته که من شماره خونه شمارو بهش ندادم. برادر کوچیکمو به این بهانه که باهاش فوتبال بازی کنه خر کرده و ازش اسمو و شماره خونه شمارو گرفته . خلاصه اون شب کلی شیدا تو بغل من گریه کرد.

بعد از اون هم چند بار دیگه آرش به خونه ما زنگ زد ولی شیدا دیگه حتی به تلفن هم جواب نمی داد. چند بار هم رفته بود دم مدرسش اما وقتی با بی توجهی شیدا روبرو میشه اون هم دیگه ول کرد. خدا رو شکر همون سال ما خونمون رو عوض کردیم و از اون محل رفتیم و ارتباط شیدا و آیلار با هم قطع شد.

 نمی خوام بگم که آیلار تقصیری داشته ولی شاید اگر آیلار راه جلو پای شیدا نمی زاشت این دوستی در حد تلفن باقی می موند و باعث این همه دردسر نمی شد. از اون موقع تا حالا هم جریان های زیادی داشتیم به هر حال شیدا دختر جوان و زیبایی و زیاد مورد توجه قرار می گیره.ولی خدا رو شکر از اون به بعد هر کاری هم خواسته بکنه من رو در جریان گذاشته.

قصد نوشتن همه خاطراتم رو ندارم پس این ماجرا رو همینجا تموم می کنم. شاید باز در آینده مسائلی پیش بیاد و من به یاد خاطراتم بیافتم اون وقت براتون تعریف می کنم.از همتون ممنونم که حوصله به خرج دادین و منو همراهی کردین.

امروز نوشت: به دلیل چند تا کامنت خصوصی که داشتم، می خوام بگم به خدا همه مامان باباها خوب و مهربون هستن و دوست دارن که با بچه هاشون خوب رفتار کنن اما عیب بزرگترها اینه که نمی خوان قبول کنن که زمونه عوض شده و اون روشهای تربیتی گذشته الان دیگه جواب نمی ده. به قول معروف حرف مرد یک کلامه دیگه قدیم و جدید نداره .من خدا رو شکر می کنم که تونستم خودمو با این زمونه وفق بدم و علیرغم میل باطنی خودم که شاید با خیلی از رفتارهای جوونها مشکل دارم ولی سعی می کنم ، درکشون کنم و باهاشون کنار بیام(یادتون باشه شما هم یه روز یه مادر یا پدر می شید ) . این جمله رو همیشه به همسرم می گم.

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید.

 

پ.ن۱: پست قبل گفتم که از مشاور وقت گرفته بودم. اول خودم تنها رفتم پیش مشاور . وقتی باهاش صحبت کردم و خواستم که راهنماییم کنه ، خیلی راحت برگشت بهم گفت حالا مثلا دختر شما با یه پسر هم دوست بشه ، پسره می خوردش. منم که هاج و واج مونده بودم بدون اینکه چیزی بگم به بقیه حرفاش گوش کردم و برگشتم.

پ.ن۲: این ماجرا برای من خیلی طولانی تر و مشکل تر از این چیزی بود که نوشتم، سعی کردم خلاصه کنم( چقدر هم خلاصه شد).

پ.ن۳: این مامانو اینقدر هم مهربون نبینید. در مواقع لزوم همچین جدی و بداخلاق می شم که هر کدومشون  سوراخ موشه میلیون ها تومن می خرن .

پ.ن۲: دوستانی که می خواستن بدونن که وضعیت همکارم چی شد . متاسفانه از شوهرش طلاق گرفت . مهرشو بخشید و حضانت بچه شو گرفت.

امرزو یه کم وقتم آزاد بود زد به سرم که به کامنت ها جواب بدم ولی خداییش کار سختو وقت گیریه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:15  توسط شکیبا | 

دوستای خوبم سلام . ممنون از همتون . یه چند روزی بود که دلم و عقلم زده بودن به تیپ هم و سرناسازگاری گذاشته بودن . ولی خدا رو شکر دوباره به راه راست هدایتشون کردم و بهشون گفتم که بشنید سرجاتون . همینه که هست می خواین که چه بهتر نمی خواین هم سرتونو بزراین و بمیرین.

 ببخشید که نتونستم زودتر ادامه مطلبو بنویسم. از یه طرف کار و از یه طرف هم اوضاع احوال بارونی من اجازه نمی داد. من خیلی سعی کردم که خلاصه کنم که  وقت شما رو نگیرم ولی خوب نمیشه . می دونید این ماجرای یه روز و دو روز نبود که من تو دو تا پست تمومش کنم. از اینکه حوصله به خرج می دین و منو همراهی می کنید خیلی خیلی ممنونم. باز هم ببخشید که تو این پست هم نتونستم تمومش کنم.

بعد از گذشت چند روز تصمیم خودمو گرفتم. یه روز بعدازظهر که از اداره برگشتم. به بچه ها گفتم دوست دارید بریم پارک؟ شیوا کلی خوشحال شد و استقبال کرد ولی شیدا زیاد دوست نداشت که بیاد. بهش گفتم حالم خوب نیست و بهتره با هم بریم ( تو اون برهه از زمان وضعیت روحیم حسابی بهم ریخته بود و دچار سرگیجه های شدید شده بودم تا حدی که چند روزی هم بیمارستان بستری شدم ولی هیچکس جز خودم نمی دونست که مشکلم چیه ).  بچه ها آماده شدن و رفتیم. تو پارک شیوا رفت سراغ بازی و من و شیدا روی یه نیمکت نشستیم.

شروع کردم به تعریف کردن از خاطرات بچه گی و همینطور تا رسیدم به نوجوانی. شیدا فقط گوش می کرد و می خندید. بهش گفتم می دونستی که من همسن تو که بودم عاشق شده بودم؟ خیلی دوست داشت که براش تعریف کنم. شیوا از بازی خسته شده بود و می خواستیم برگردیم خونه به شیدا قول دادم که بعداً همه چیزو براش تعریف کنم. فردا شبش موقع خواب صدام کرد و گفت مامان کی برام تعریف می کنی؟ روی تخت کنارش دراز کشیدم و براش تعریف کردم . تا اون موقع از این خاطراتم براش نگفته بودم با دقت و علاقه گوش می کرد و بعضی وقتا سئوالاتی ازم می پرسید و من هم صادقانه جوابشو می دادم. بعضی از ماجراهارو که براش می گفتم خندش می گرفت و می گفت که باورم نمی شه که مامان عاقل من این کارها رو کرده باشه. اون شب خاطرات من نیمه کاره موند بوسیدمش و شب بخیر گفتم و رفتم خوابیدم.

فردا شب دیدم که نمی خوابه و منتظره که برم پیشش . وقتی همسرم خوابید رفتم اتاق شیوا و دوباره شروع کردم به تعریف کردن . همینطور که براش تعریف می کردم ازم سئوال کرد که اگر اون موقع می خواستی با کسی در این مورد صحبت کنی با کی صحبت می کردی؟ و من بهش گفتم با مادرم ولی اینکارو نکردم. پرسید چرا؟ وقتی براش گفتم که چرا بلند شد نشست و منو بغل کرد و بوسید و گفت مامان من خیلی خوشحالم که شما مامانم هستی. بعد بهش گفتم من هم حاضرم خاطرات تو رو بشنوم. گفت مامان اگر بشنوی و ناراحت بشی چه عکس العملی داری؟ بهش گفتم بهت قول نمی دم که ناراحت نشم چون نمی تونم نسبت به تو بی تفاوت باشم ولی بهت قول می دم که مثل یه دوست کنارت باشم.

شروع کرد به تعریف کردن و گفت مامان یادته اون روز رفتیم خونه خانم اکبری؟ اون پسره که تو راه پله دیدیمش یادت میاد؟ گفتم یه چیزایی یادمه. گفت که یه هفته بعد از اون یه روز بعدازظهر که از مدرسه اومده بودم ، تلفن زد . چند بار زنگ زد و من بهش گفتم که اشتباهه و مزاحم نشید. دفعه بعد که زنگ زد منو با اسم صدا کرد و گفت که من غریبه نیستم و شما رو می شناسم و گفت که مامانت و خواهرت رو هم دیدم (اینجا یه توضیحی بدم ما تو فامیل پسر هم سن شیدا نداریم و به همین دلیل شیدا تجربه برخورد با جنس مخالف خودشو نداشت و پدرش هم که فکر می کرد که شیدا بزرگ شده کمتر بهش توجه می کرد و اینکه بغلش کنه و ببوسش و بهش ابراز محبت کنه موکول میشد به تبریک عید یا تولدش و همین امر موجب شده بود که کنجکاوی شیدا گل کنه و بخواد این جنس ذکور رو بیشتر بشناسه). برام گفت که اون روز بهش گفتم که تا خودتون رو معرفی نکنید نمی تونم باهاتون صحبت کنم و تلفن رو قطع کردم. روز بعد تو مدرسه موضوع رو برای آیلار تعریف می کنه و آیلار هم که تجربه کافی در این زمینه داشته کلی راه و روش یادش داده بود و بهش گفته بود که باهاش قرار بزار باهم بریم ببینیمش . دفعه بعد که دوباره پسره زنگ می زنه برای اینکه شیدا باهاش صحبت کنه مجبور می شه خودشو معرفی کنه و می گه که من اون روز که شما رو دیدم عاشقت شدم . اینطور که خود شیدا برام تعریف می کرد، گفت مامان دفعه اول بود که یه پسر می گفت که دوستم داره و این حرف زیباترین جمله ای بود که تو عمرم شنیده بودم. اون شب که شیدا برام تعریف می کرد احساس می کردم دوباره داره حالم بد می شه. نمی خواستم متوجه بشه که با شنیدن حرفاش دچار افت فشار و سرگیجه می شم به همین خاطر بهش گفتم که بقیه شو بزار برای فردا شب چون صبح باید زود بیدار شیم.

واقعاً نمی دونستم چه کار کنم . سردرگم شده بودم. پیش خودم می گفتم آخرش چی می شه من که می دونم  نمی شه اسمش رو عشق گذاشت و فقط یه هوس بچه گانه س . می ترسیدم که مبادا دخترکم دچار یه اشتباه بشه . نکنه یه وقت گولش بزنه. اگر یه وقت بلایی سرش بیاد چی؟ و هزاران فکر دیگه که مثل خوره به جونم افتاده بود. فردای اون روز زنگ زدم و از یه مشاور وقت گرفتم برای 10 روز بعد بهم وقت داد. شب بعد دوباره رفتم اتاقش و مابین صحبتمون ازش پرسیدم که حالا با یه لحظه دیدن مطمئنی که از قیافه طرف خوشت میاد (این سئوال بیشتر به این خاطر بود که بدونم غیر از اون روز همدیگرو دیدن یا نه) شیدا گفت مامان قیافه خوبی داره. پرسیدم مگه دیدیش؟ گفت مامان نمی خوای بقیه خاطراتت رو برام تعریف کنی؟ بهش گفتم من این خاطراتم رو تا حالا برای کسی نگفته بودم و تو اولین کسی هستی که این حرفها رو از من شنیدی و من خوشحالم از اینکه همه چیزو صادقانه و مثل یه دوست برای تو تعریف کردم. خوشبختانه شیدا دختر زرنگیه و خیلی خوب متوجه منظور من شد. گفت مامان یه روز باهاش قرار گذاشتم و با آیلار رفتیم و توی پارک همو دیدیم. من نمی دونستم که چی باید بگم برای همین بهش گفتم می دونی چرا می گن عشق و دیوانگی با هم هستن؟ گفت نه. براش داستانشو تعریف کردم (حتماً همتون این داستانو خوندین دیگه) . بعد هم شب بخیر گفتم و رفتم اتاقم.

شب بعد دوباره با هم حرف زدیم و شیدا خواست نظر منو در مورد عشق و دوستی پس ر و دخت ر بدونه (اینجوری نوشتم که کسی اشتباهی نیاد اینجا).  سئوال سختی ازم پرسیده بود ولی من تصمیم خودمو گرفته بودم . می خواستم باهاش صادقانه صحبت کنم نه اینکه هرجا که به مصلحت خودم بودم حرف دلمو عوض کنم.

بهش گفتم دخترم من عاشق عشق و عشاق هستم. عشق اصلاً چیزه بدی نیست. عاشق شدن هم گناه نیست. کسی که عاشق نشه باید مطمئن باشه که یه چیزی تو وجودش کم داره. عشق رو خدا آفریده. پس عشق یه احساس مقدسه . عشق یه دونه داره که وقتی بچه ای می خواد به دنیا بیاد خدا اون دونه رو توی قلب اون بچه می زاره. و همینطور که بچه به دنیا میاد و بزرگ میشه اون دونه هم باهاش رشد می کنه و تبدیل می شه به میوه عشق که شیرین ترین و لذیذترین میوه هستش. ولی این میوه هم درست مثل میوه های دیگه باید به موقع و تو فصل مناسبش چیده بشه تا بتونه اون شیرینی و لذتی که داره کامل به صاحبش برسونه. گفت مامان فصل مناسبش چه وقتیه؟ آدم از کجا باید بدونه که وقت چیدن اون میوه رسیده؟ گفتم: عزیزم بدترین موقع چیدن این میوه وقتی که کال باشه . وقتی میوه کال رو بچینی یه گاز بهش می زنی و مبینی که تلخ و گسه خیلی که هنر کنی همون گازی که زدی قورت بدی و بقیه میوه رو پرت می کنی دور. بهش گفتم که آدم باید حواسش جمع باشه تا عشقو با هوس اشتباه نگیره چون خیلی شبیه به هم هستن و معمولاً آخر کار معلوم می شه که عشق نبوده.

گفتم شیدا جون من منتظر اون روزی هستم که ببینم تو تونستی جفت خودتو پیدا کنی، کسیو که واقعاً عاشق تو باشه و همینطور تو هم عاشق اون باشی. گفت مامان پس شما مشکلی با این موضوع نداری. گفتم اگر مطمئن باشم که درست متوجه منظورم شدی ، هیچ مشکلی ندارم. دیر وقت بود و باید می خوابیدیم. خیلی شنگول شده بود. من حرف دلمو بهش زده بودم ولی هنوز حرفام تموم نشده بود. نمی تونستم همه چیزو یه دفعه بهش بگم . فکر می کردم باید مرحله به مرحله پیش برم تا هم منو باور کنه و هم حرفامو و فکر نکنه که دارم براش فیلم بازی می کنم.

 ادامه دارد....

پی نوشت: همیشه یادآوری خاطراتی که جسم و روحو آدمو اذیت کرده آزار دهنده هست . ولی الان که دارم این خاطراتو مرور می کنم احساس می کنم که سبک می شم و این به خاطر اینه که شماها هستید و حرفهای منو می خونید. خیلی دوستتون دارم .

(چون جواب سئوالمو گرفتم پاکش کردم . ممنون )

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 16:4  توسط شکیبا | 

دلم گرفته، ای دوست !            هوای گریه با من

گر از قفس گریزم                     کجا روم، کجا، من؟

کجا روم؟ که راهی                   به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم                     به کنج تنگنا، من

نه بسته ام به کس دل              نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج                  رها، رها، رها ، من

ز من هر آن که او دور                چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک               ازو جدا، جدا، من !

نه چشم دل به سویی               نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی                      به یاد آشنا، من

ز بودنم چه افزود؟                     نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ                     که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم                        در آسمان ابری

دلم گرفته ، ای دوست!              هوای گریه با من ...

 

پ.ن: هر چقدر هم شکیبا باشم یه وقتایی دلم گریه می خواد. مثل امروز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 15:33  توسط شکیبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شکیبا هستم. متاهلم و دو تا بچه دارم. شاغل هستم.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
کاوه (نوشته هاشو از دست ندین)
رها (آقای قاسمی)
من و ام اس (ویولت)
زنجیر عشق(حمید)
روستایی به نام قلبستان (بهانه)
یادداشتهای شخصی که عاشق جهانگردیه(سپیده)
پارمیدا عزیزم
من و همسرم عاشقانه ... (صمیم)
خانوم و آقای حلزون
زور زندگی (خودش)
رامش عزیزم
بانوی زمستان (الهام)
شکایت نامه (حدیث)
من و زندگی (هستی)
کاملاً شخصی (سین بانو)
ستایش (رها)
آبی - خاکستری - سیاه (کورال)
بهترین چیز رسیدن به ... (حسام)
این نیز بگذرد (مهنوش)
مامان خونه
من با تو غزل می آفرینم (احسان)
من و آقای همسر (لیلا)
از قلب کویر (مرجان)
دل نوشته های بیتا
هلیا
آسمان عطش
فراتر از آسمان (فرا)
تقویم صبورا
دوران محکومیت من (هانیل)
خودمونی (منیژه)
منو و تنهائیام (رویا)
لحظه های ناب (آیینه و آیین)
دل نوشته ها (بانوی گیلک)
خانم لنگ دراز
من فقط یک زن
کافه جویبار (اصلان)
دل نوشته های یک مادر و... (مهربانو و سورنا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان